تبليغاتX
FOOZOOL KHANOOOM
 اولین روز کلاسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سلام سلام...

 

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

ما هم بد نیستیم به لطف شما..

 

 

 

وای اگه بدونید امروز چی شد  از اولش اعصاب من قاطی بود و سرشار بودم از استرس خالص بدون ذره ای ناخالصی

امروز با اجازتون اولین روز کلاس من و مامانم بود (نگفتم اینو؟؟؟ مامانم باز یاد درس و مدرسه افتاده و پاشده اومده کلاس ما ثبت نام کرده  (ولی فکر کنم گفتما ))

 

بنده که دیشب به زور ساعت ۳ خوابم برد ؛ همش رو تخت وول میخوردم و التمااااس که خوابه بیاد ولی مگه میومد بی ادب

 

حالا به زورررر خوابم برده ، ساعت ۶ ساعته زنگ زده ، منم که در خواب ناز ؛ مامانم خاموش کرده ساعتو باز خوابیدیم.

دیگه ساعته چند بار زنگ زدو گلو خودشو پاره کرد که بابا پاااااااااااااااااااشید ، اما کو گوش شنوا

 

ساعت ۶:۳۰ بیدار شدیم...

طبق محاسبات من ؛ ما میبایست ساعت ۶:۴۵ از خونه راه بیوفتیم تا بعد از چند دقیقه پیاده روی برسیم به ایستگاه مترو و از اونجایی که در این ساعات زیبا همه در درون مترو احساس کنسروشدن بهمون دست میده و از خونه ی زیبای ما تا کلاس ۱ساعت تو راه هستیم و باید ۲تا ایستگاه عوض کنیم و بعد از ایستگاه تا کلاس هم ۱۰مین پیاده روی هست ؛ رآس ساعت ۸ در محل کلاس حظور محترممون رو به هم رسانیم (البته شروع کلاسا ۸:۳۰ هستا)

حالا ما ساعت ۷ خیلی ریلکس تو خونه هستیم  منم که هی فشارم بالا پایین میشد و مامانم خیلی راحت نیگای دیوار میکرد

با بد بختی کشوندمش تا ایستگاه ، اونجا چون شلوغ بود تو مترو اول جامون نشد و مجبور شدیم ۱۵مین معطل شیم.. (تا اینجا ۲تا ۱۵مین) بعد سوار مترو دومی شدیم ، رفتیم ایستگاه بعدی اونجا دیدیم به به ، صف داره در حد تیم ملی..

با اجازتون اونجا هم ۳تا مترو جامون نشد (البته این ایستگاهه چون یکی از ایستگاه های اصلی هست هر ۲،۳مین یه بار مترو میاد)

حالا باز سوار کنسرو جون شدیم ؛ رسیدیم به ایستگاه کلاس زبان که دقیقآ مرکز شهره و همه تو این ساعات میرن اونجا (حالا شما حجم جمعیت رو حساب کنید)

 

بعد از ۱۰مین پیاده روی ساعت ۸:۴۰ رسیدیم به کلاس...

خیلی باحال بود ، باز خیل عظیمی از هموطنان گرامی را مشاهده نمودیم و رنگ خود را به رنگ سبز زیبا تغییر دادیم

 

(یه سوال:

در این ساعات اولیه ی صبح که من یکی به زووووووووووووووووووور بیدار شدم،

شما نمیدونید این دختران زیبای ایرانی چگونه این همه بزک دوزک میکنن؟؟

والا من یکی که هر جور حساب کردم نشد. آخه این مدل آرایش صورت و مو ما وقتی میریم عروسی انجام میدیم و اونم ۲ساعتی گیریم...

 

البته یه جواب میشه حدس زد  شاید (شایدا) شب دم در کلاس زبان چادر زدن خوابیدن )

 

 

حالا خدا رو شکر چون روز اول بود و یه عالمه دانش آموز جدید اومده بود اونجا شلوغ بود.

اول بهمون برنامه کلاسی دادن و بعد همه ی جدیدا رو بردن یه جا و قوانین رو توضیح دادن و کارمندا رو معرفی کردن.

بعدم هر کی رفت سر کلاس خودش..

 

حالا من خیلی ریلکس رفتم سر کلاس نشستمممممم...

با چشمان حیرت زده مشاهده فرمودم که نصف بیشتر کلاس را هموطنان عزیز تر از جان تشکیل میده

 

(آخه میدونید مشکل بزرگ چیه؟؟؟وقتی ایرانی زیاده آدم نیم تونه انگلیسی حرف بزنه ؛ یعنی حرفش نیم یاد و همش فارسی حرف میزنیم. (اگه اینجوری باشه که همون ایران بهتره و لازم نیست این همه پول خرج کنم ؛ چون تو کلاس زبانیم که ایران میرفتم وضع همین بود، خوب مگه مرض دارم بیام ۱۰برابر پول بدم ))

 

کل کلاسه ۱۵/۱۶ نفر هستیما..

۸/۹ تا ایرانی ، ۳/۴ تا عرب ، ۱ترک ، بقیه هم کره

 

کلآ کلاسا ۵ روز تو هفته ، از ۸:۳۰ صبح تا ۳:۳۰ ظهر

استاد اولی یه خانوم مالزیایی بود و هی گروه گروهمون کرد که سوال بپرسیم از هم و بعد توضیح بدیم..

(البته کلاس اولیه تکنولوژی زبان هست که با کامپیوتر کار میکنیم ولی کنسل شد چون خورد به برنامه ی معرفی)

 

بعدش یه خانوم دیگه که استاد رایتینگ و ریدینگ بود.

این خیلی باحال بود..

 

نیگا..

باباش ۲رگه ی هندی و چینی بود.

مامانشم از نژادهای مختلف مالایی.

حالا خودش دیگه نیم دونم چی میشد ، فکر کنم یه ۵/۶تا رگه میشد

البته خیلیم بامزه بود.اصلآ کلاس خشکی نبود.

 

بعد از اینم که استراحت بود ۱ساعت.

 

بعدش کلاس اسپیکینگ بود و لیسنینگ.

استادش ایرانی بود

بعدم اومدیم خونه

 

ببخشید این همه در هم و بر هم بود..

چون همین الان اومدم خونه و سر درد جون باز مهمون شده

 


پ.ن:

مامانم در سلامت کامل به سر میبره و خیلی از کلاسه خوشش اومده

 

پ.ن ۲:

خیلی جالبه ؛ تا رسیدیم خونه خوابیدیم تا ساعت ۹ شب

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر  
 یو*زار*سیف
مختصر و مفید:

 

 

 

آقای یو*زار*سیف در نوجوانی:

 

 

 

 

 

 

 

 

آقای یو*زار*سیف در جوانی:  (زیادم بد نیستا

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 9:15 بعد از ظهر  
 روزنگار 6
پیش نوشت:

میگما...

کسی تا حالا "هنگ اوی" نخریده؟؟؟

همین که تو می شاپ تبلیغ میکنه.اگه احیانآ کسی خریده ممنون میشم یکم اطلاعات در موردش بده.

چون ما اینجا شدیدآ نیازمند یاری سبزش هستیم


اول که سلام  خوبید؟

دومآ طولانیه..اگه حال ندارید نخونید!!!

 

 

 

 

شنبه  ۰۴/۰۷/

 

شنبه از اولش من خیلی گناه داشتم.

تقریبآ از وقتی اومدم اینجا گناه دارم. تازه اسمم هم از فضول خانوم به کزت تغییر دادم

 

صبح که بیدار شدم (صبح که نه ؛ظهر ) هنوز چشم باز نکردم که دیدم مامانم داره نق میزنه بیا سالاد درست کن

حالا فکر کنید من با چشمای نیمه باز نشستم دارم خیار خورد میکنم

آخه مهمون داشتیم ؛ همون پسر عمه مامانم با خانواده + آرش

منم که خواب بودم.

۲ساعت داشتم خیار ریز میکردم (آخه سالاد شیرازی بود ؛ نیم دونم خوردید یا نه ولی توش باید همه ی مواد رو ریز کنی ؛ یعنی تقریبآ مکعبای   0.5 * 0.5 ) آخرش مهمونا اومدن ، نشستن ، میوه خوردن ، چایی خوردن ؛ سفره رو پهن کردن ، تمام وسایل نهار رو چیدن ؛ من کماکان در حال خورد کردن پیاز و گوجه میباشم  (سرعت عمل رو دارید که )

 

بعد از نهار رفتیم طبقه ۷

 

اینجا ۶طبقه پارکینگه ، بعدش طبقه ۷ که مربوط به خشکشویی و استخر و وسایل بازی وسرگرمیه و بعد بقیه ی طبفات رو سر ایناست..

۵سری آپارتمانه کلآ که این ۷ طبقه مشترکه (آپارتمانا از بعد از این ۷ طبقه تقسیم میشن)

 

کلآ من طبقه ۷ زیاد نیم رم ؛ چون پر ایرانی هست و حالم بد میشه..

اونم چه ایرانیایی..از اونا که هروقت یه خارجی تو آسانسور ما رو میبینه و میفهمه ایرانی هستیم میپرسه این ایرانیا چرا همچین میکنن

ما هم همش باید خجالت بکشیم و با دروغ یه جور مسآله رو توجیه کنیم

 

بعد با کلی حرص اومدم پایین ، میگم منم استخر میخوام ، به زور این خانوم پسر عمه مامانمو راه انداختم رفتیم یه فروشگاه تا مایو بگیرم (البته مایو همرام بودا منتها خیلی خارجی بود ؛ نیم شد پوشید )

رفتیم فروشگاه ، کلی مایو خوشکول خوشکول بود ؛ اینگده مدلاش باحال بود ولی نیم شد بخری ؛ آخه نیم شه که تو استخر داخل این همه آدم پوشید که.رفتیم چند تا مدل مایو اسلامی بود.

از مدل اسلامیش زیاد خوشم نیومد ؛ آخه وحشتناک بود (همون که یه مدل همه جا پخش شده بود عکسشا ؛ همون که مثل تونیک و شلواره با کلاه )

یه مدل دیگه بود تو مایه ی همون مایو های خانوما تو المپیک که من اونو برداشتم (البته دور کمرش یه تیکه پارچه مثل دامن هست) پوشیده هست ولی در عین حال آزاد.

با اجازتون یه ۶۰ تومنی شد.حالا اگه اون خوشکولا رو میخواستم بگیرم خیلی بهتر بود.

 

بعدش اومدیم رفتیم غذای مورد علاقم هم گرفتیم ؛ یعنی شکلات نوتلا با نون تست (اگه تا ۱۰ روز نهار و شام از این بهم بدن نق نیم زنم )

 

بعدش رقتیم خونه.دیگه این پسر عمه جانم واسه شام موندن ؛ موقع رفتن تقریبآ ساعت حدودای ۱۲:۳۰ بود که ما رفتیم تا دم در برسونیمشون یهویی دیدیم یه صدای بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومبی اومد ، همه ۲متر بر هوا برخاستیم.هنگامی که پایین آمدیم متوجه این حقیقت آشکار شدیم که صدا از طبقه ی ۷ میاد.(البته بومب نبودا ؛بومب اول یه آهنگ بود که بعدش آهنگ شروع شد )

 

رفتیم طبقه ی ۷ دیدیم به به ؛ همون اراذل اوباش ایرانی میباشند (آخه اینا یه گروه ۶/۷ نفره هستن که همههههههههههههههههههههههههههههههههه با اینا مشکل دارن و همه ناراضین از بس یه جورین)

 

حالا ما کاری بهشون نداشتیما ؛ یعنی محل نیم ذاشتیم فقط نیم دونم چرا این میلاد وراجیش گرفت گفت میشه صداشو یه ذره کم کنید؟

حالا پسره با آخره لهجه تهروانــــــی و وای مامانم اینا میگه: ما از سکیوریتی اجازه گرفتیم تا ساعت ۱:۳۰ فان و پارتی داشته باشیم

من:

پسره: اگه ناراحتید به سکیوریتی گزارش بدید

 

حالا منم حالم بد میشه از اینایی که نصف لغات رو فارسی نصفی انگلیسی میگن (البته در بعضی موارد آدم یادش میره (که اونم نباید بره) ولی اینا مثلآ میخوان بگن ما باحالیم ) من موندم ، چیه خارجی حرف زدن باحالیه و باکلاسی.

اگه اینجوریه که همه ی خارجیا باید باحال باشن.

تازه ما یه افغانی تو باغمون بود کلی لغات انگلیسی به کار میبرد ، چون واقعآ تو زبونشون بوده و از بس این کشورشون همه توش فضولی کردن یه عالمه زبون داشتن.

 

 

بعدش دیگه بماند که ما رفتیم پلیس آوردیم (البته پلیس که نه ؛ همون سکیوریتی به قول آقا) و گفتیم این چه وضعه ؛ تا هر ساعت که میخوان بیرون باشن ولی نیم شه که صداشون ۷تا کوچه اون طرف تر هم بره و ....

والا عموم میگفت تو خارجه (از اون خارجه خوب خوبا ) اگه پلیس صدای ماشینتو از ۸متری بشنوه بهت دستبند میزنه میبره ؛ یعنی جریمه هم نیم کنه،میبرتت

من نیم دونم اینا که میخوان خارجی باشن ؛ چرا این چیزای بافرهنگیشون رو یاد نیم گیرن ؛ فقط لختیشون رو یاد میگیرن و مصرف فراوان الکل (گرچه من هیچ خارجی ندیدم که این همه بد الکل مصرف کنه؛ اصلآ خودشون مسخره میکردن کسایی رو که اینقدر میخوردن تا حالشون بد شه )

 

دیگه بسه ، این قصه سر دراز دارد

 

 

 

 

یکشنیه ۰۵/۰۷/

 

دوباره صبح (البته صبح که نه ؛ ۳:۳۰ ) که از خواب بیدار شدم مثل یه غنچه باز شدم باز یه آدم مزاحم اومد پر پرم کرد

بله بله  درست حدس زدید ؛ باز مادر گرام نه با بیل و کلنگ بلکه با یک عدد کارد وایساده بالا سرم.

والا به خدا فکر کردم قصد جونم رو داره ولی دیدم باز میگه بیا سالادددددددددددددددددددددددد درست کن.

 

ای مردشوره ریخت این سالادو ببرن.

میگم دیگه چرا ؟

میگه مهمون داریم ، دوسته باباته (آخه آقاهه که همون دوست بابام باشه میخواست بره ایران واسه همین دعوت شدن اینجا ؛ اصلآ میدونید چیه؟

من میدونم ، این بابام با دوستاش اومدن همشون زن بچه هاشون رو فرستادن خارج از کشور تا خودشون حال کنن

خودم تهنای تهنا کفشش کردما )

 

من نیم دونم چه جوریه این جریان ما.

یا صد سال یه بار نباید کسی بیاد خونمون یا یهویی ۱هفته همه تو آماده باش هستن

 

باز منه بیچاره سالاد درست کردنم شروع شد تا ۶/۷ که اومدن .(من موندم چرا اینگده کندم تو سالاد)

 

* راستی یه نکته ی مثبت: تو ایران عمرآ من اگه دست میزدم به پیاز

ولی اینجا پیازاشون جون نداره و اگه دست آدم بو بگیره زود با صابون بوش میره

البته یه نکته هم هست :  شایدم صابوناشون قوی هست  خدا میدونه

 

باز اونا اومدن واسه شام.

کلی حرف زدیم.کلی اونم دلش از ایرانیا پر بود.میگفت تازه ۱ماه پیش یه پسر ایرانی تو بلوک B خودشو کشت که بازم تو روزنامه ها نوشتن و کلی همه تا میفهمیدن ایرانی هستیم ازمون سوال میکردن و کلی آبروریزی شد.

 

دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد .

 

 

 

 

دوشنبه  ۰۶/۰۵/

 

دوشنبه که برابر بود با ۲۷ اکتبر و عید هندیا یا همون دیوالی (اگه درست نوشته باشم Diwali) از شب قبلش کلی آتیش بازی و ترقه بود . حالا هرچی از صبح میگم بیاید بریم جشن نیم یاد کسی.

عصر رفتیم یه فروشگاه ؛ اونجا هم جشن بود ولی زیاد نبود. (حالا قراره که بریم معبد هندیا. آخه اینجا که شنبه یکشنبه تعطیله ، به خاطر این عیده هم 2 روز تعطیل بود و کلی حال میده)

 

چند تا نکته ی باحال تو این فروشگاه بود:

 

1. این نمایندگیای لوازم آرایش خیلی باحالن

, همون جا وسط فروشگاه یه غرفه ی بزرگی دارن ؛ آدمو آرایش میکنن کلی خوشکل , بعدم لباس بهت میدن , کلی دکور خوشکلم از قبل درست کردن و ازت عکس میگیرن ، بعدم کامپیوتر دم دست و با فتو شاپ درست میکنن و زود بهت میدن (البته نه زودا ، خوب خود آرایش کلی طول میکشه)

 

2. رفتیم یه مغازه ای اسمش Pets Wonderland  بود ؛ پر جک جونور ؛ کلیم بوی گند میداد.

نکته ی جالب اینجا هم این بود که گرون ترین حیوون مغازه پیشیه ایرانی بود  اینگده خوشکل بود , پشمالوووو

ولو شده بود رو زمین ؛ خیلیم تنبل بود ؛ آدم دلش میخواست گازش بگیره( )

خوب شد نیم ذاشتن عکس بگیرم وگرنه خودمو خفه میکردم

تازه مارمولکم داشت . یه موشایی داشت که اسمشو نیم دونم.فکر کنم طولشون زورکی به 7سانت میرسید.خیلی باحال بود.

تازه اینجا یه عالمه NEMO (همون دلقک ماهی) هست و همه ی بچه ها جلو آکواریوماشون بالا پایین میپرن و نمو نمو میکنن (من که جزو اون بچه ها نیستم ؛ نه نه )

 

 

۳. قابل توجه علاقه مندان به فنگ شویی

 

پاشید بیاید اینجا حالشو ببرید.

کلی مغازه های بزرگ در رابطه با فنگ شویی هست با کلی کتاب و وسایل.

ولی خیلی خیلی خیلی گرونن

 

* قابل توجه دوستان علاقه مند دیگر: اگه نیم دونید فنگ شویی چیه ، تو گوگل جستجو کنید  .

 

آخر شب هم اومدیم با بابام رفتیم استخر و مایو ی زیبامو افتتاح کردم.(البته رفتیم استخری که مال ست اون طرفی بود ، چون استخر این طرفی همیشه توسط هموطنان محترم قرق شده )

اینگده حال داد ، فقط خودمون بودیم.

البته من همیشه از آب میترسیدم ؛ یعنی اگه کسی پیشم نباشه میترسم  به خاطر یه قصه که مثلآ مامانم گفته بود تا با سگا خوب باشیم (: همون که یه آقایی میره تو استخر و یه ماری تو استخر بوده و سگه میپره جون صاحبش رو نجات بده .حالا دیگه من از آب میترسم. اصلآ از وان هم میترسم )


پ.ن:

دیدید...

اینو داشت یادم میرفت:

وجه تشابه من با خانومه کزت:

۲تامون اسیر خانوم و آقای تناردیه هستیم .

ولی اون یه ژان والژانی نجاتش داد.ولی ما رو هنوز کسی نجات نداده (همش تقصیر این بهاره بخیله..خوب هی میگم بیا قوم و خویش شیم ، هی حسودی میکنه.عجبا )

 

فکر کنید...

تمام ظرفای این ۲تا مهمونی رو خودم شستم و اینم بگم که ظرف شستن اینجا با اعمال شاقه هست

چون جا ظرفی ما کوچیکه (آخه اینجا بزرگ گیر نیم یاد. این ن * ک * ب * ت * ا همش بیرون غذا میخورن و واسه همین هیچ فکری به حال ظرف شستن نکردن ) حالا ما باید بذاریم یه سری ظرف خشک بشه و بعد سری دیگه.

متاسفانه من سشوارمو یادم رفت بیارم وگرنه با اون خشک میکردم.

حوله هم نیم شه ؛ چون ما همگی یه حساسیت شدیدی به بو داریم و اگه خدای نکرده یه ذره چیزامون بو بده هوس میکنیم خودمون رو از طبقه ی ۲۰ به درون دریاچه که قبلآ معرف حظورتون بوده بیفکنیم

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 12:16 بعد از ظهر  
 دانشگاه...
بازم سلام..

 

میدونم این ۲تا پست اخیر خیلی انرژی ندارم ، به هر حال همینه که هست

 

من خوبم ، شما خوبید؟

 

بازم تو این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاد.آخه میدونید چیه؟ ما همش تو خونه هستیم و بیرون نیم ریم ، واسه همین هیچ اتفاقی نمیوفته. (البته چون من همیشه یا خوابم و یا پای کامپیوتر هیچی نیم فهمم)

 

دیشب پسر عمه مامانم اومد خونمون به صرف چایی و کیک.

اصلآ فقط اومدن سک سک کردن و رفتن ، فقط دخترش یکم اذیت کرد.

 

بعد از اینکه اونا روفتن تا صبح تو نت بودم ، خوب چه کار کنم ، ما ۴ساعت و نیم از ایران جلوتریم و اکثر دوستای من ساعت ۱۱ ، ۱۲ شب به وقت ایران میان نت که میشه ساعت ۳:۳۰ ، ۴ اینجا

با اجازتون تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم.

بعدش رفتم بخوابم ، یه چند ساعتی خوابیدم که یهو دیدم صدای گریه ی یه بچه میاد ، اول فکر کردم دارم خواب میبینم (آخه ما که بچه نداشتیم) ولی دقت که کردم دیدم یه بچه ای داره میگه: من میخوام برم خونمون

 

بعد بلند شدم دیدم آذینه (آذین همین دختر پسر عمه مامانمه،مثل اینکه کسی خونه نبوده بگیرتش آوردنش اینجا، تازه ۳ سالش تموم شده) تا منو دید یهو یادش رفت گریه و پرید اومد گفت سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

منم که نیم فهمیدم چیه ، باز خوابیدم ، اونم شدید خورد تو ذوقش

باز افتاد به جون مامانم که من میخوام برم خونمون

مامانمم اومده میگه پاشووووو ، این دیوونم کرد

منم که از اون حال بدا..خواب شدید ، از اونا که چشمام باز نیم شد ، اگه هم باز میشد میسوخت با اینکه پرده ها پایین بود و هیچ نوری نبود 

 

با بدبختی بیدار شدم میگم ساعت چنده؟؟

مامانم میگه ۱۱:۳۰

من :  بدبخت شدم

آخه قرار بود برم کلاس زبان ثبت نام کنم و یه سری به چند تا دانشگاه بزم

 

حالا من ساعت ۱۱:۳۰ جنگی پاشدم ؛ دیدم پول نداریم، یعنی داشتیما ، یورو بود و باید تبدیل میشد.

دیگه بابام رفته پول عوض کنه ، منو مامانمو میلادم رفتیم دفتر مجتمع تا عکس بگیریم (آخه این آپارتمانه ما از اونجایی که خیلی خارجیه زنگ نداره ، کلیدم نداره ، همش کارتیه ، یعنی آسانسور و در ورودی باید با کارت مخصوص باز شه)

حالا بالاخره تا ما همه ی کارا رو کردیم و بابام اومد شد ساعت ۱۲:۳۰

آخه من باید میرفتم کلاس زبان که حداقل ۴۵مین طول میکشه تا برسم ، بعدش از اونجا با آرش (همون آشناهه) میرفتیم دانشگاه (چون اون هم همه جا رو بلده ، هم خودشم میخواست دانشگاه ثبت نام کنه) حالا اون بیچاره هم ۱۲:۳۰ کلاسش تموم میشد  منم که حساسم رو اینکه به موقع برسم.همیشه هر جا خودم تنهایی رفتم به موقع رسیدما ولی اگه کسی باهام باشه اونا معطل میکنن.این دفعه هم این میلاد باهام میومد

دیگه دیدم داره آبروم میره و زنگ زدم گفتم تا ۴۵ مین دیگه اونجام..

و دقیقآ ۱:۱۵ اونجا بودم

بعدش در عرض ۱۰ دقیقه ثبت نام رو انجام دادم و اومدیم بیرون

 

 اومدیم بریم دانشگاه که این آرش گولمون زد و گفت بیاید یه پازل تو این ساختمونه، اگه تونستید حلش کنید نهار مهمون من.

ما هم دیدیم داره یه نهار مفتی پامون میوفته اوکی رو دادیم

چند تا پازل بود تو طرح های مختلف ، این گفت این ۲تا رو حل کنید ، اصلآ محاله بتونید حل کنید، خیلی سخته، هیچکی تا حالا حل نکرده و اگه حل کنید واقعآ باهوشید

ما هم دیدیم که نهاره مفتی در انتظارمونه.آستینا رو بالا زدیم.

من رفتم سراغ یه پازل که ۲تا تیکه چوب بود باید یه جوری کنار هم میذاشتیم تا شکل یه هرم بشه.

یکم فکر کردم ، یکمم به شکم محترم.در عرض ۳ دقیقه حلش کردم  (عین این زرده تو بازی مین سوییپر )

آرش: 

پازل میلاد یه چیز دیگه بود ؛ مال اون یه قوطی چوبی بود با ۶تا مکعب کوچیک.باید مکعبا رو یه جوری تو قوطی میچیدی که هیچی زیاد نیاد...

آقا ، میلادم در عرض ۵مین حلش کرد..

آرش دیگه ماتش برده بود و بالاخره بردمون نهار خوردیم

 

بعدش زودی رفتیم دانشگاه.

تو مترو بودیم که یهو بارون گرفت...اونم چه بارونی ، از اونا که با هر قطرش یه استکان پر میشه   منم که عاشق بارون

اومدیم رفتیم تو خیابون دیدم پر آبه (یعنی جایی که باید سوار تاکسی میشدیم)

منم راحت مثل خوشالا پاچه ی شلوارمو تا زانو زدم بالا و رفتم تو آبا..

 

همه بهم میخندیدن

 

بعدش که رفتیم دانشگاه...

ولی عجب دانشگاهی بودا..آدم توش گم میشد.

کلی هم خوشکل و با کلاس بود  (پر کلاس هم بودا ) البته نکته ی جالبش این بود که اصلآ ایرانی توش ندیدیم. (البته اینم بگم ، ایرانی توش هستا ولی اون موقع نبود خدا رو شکر)

این دانشگاها رو که میبینم واقعآ حرصم میگیره..

اینجا زمین های چند ده هزار متری رو میذارن واسه دانشگاهشون.

ولی ایران یه ساختمونه ۳ طبقه که همسایشم خونه ی مسکونی هست میذارن واسه دانشگاه.

جدیدآ هم که دانشگاه های غیرانتفایی آبروی هر چی دانشگاهه برده.

 

فعلآ همینا..

باز میام

 


پ.ن:

میدونم مال ۲۰۰۰هزار سال پیش هستا..

 

ولی این عکس مادر (شادی) منصور (خواننده):      http://upload.iranblog.com/1/1224920470.jpg

اینم عروس و داماد محترم :            http://upload.iranblog.com/1/1224911855.jpg

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 3 آبان1387 و ساعت 8:5 بعد از ظهر  
 PoivY
بازم سلامممم..

 

نیم دونم چی بگم.

این چند روزه واقعآ اتفاق خاصی نیوفتاد

 

 

فقط دیشب با بابام رفتیم یه هد ست گرفتیم با یه ماوس.

آخه هد ست نداشتم ؛ میخواستم زنگ بزنم به فک و فامیل

 

آخه میدونید اینجا چه جوریه؟

ما با تلفن زنگ نیم زنیم ، با یه برنامه ی کامپیوتری زنگ میزنیم.

این برنامه اسمش PoivY هست.باید پول بریزیم به حساب نیم دونم کی تا شارژ شه.

البته کسی که شارژ میکنه باید کارتای اعتباری معتبر مثل ویزا کارت داشته باشه.واسه همین ما و خیلیایی که اینجا هستن چون ویزا کارت نداریم پول رو میریزیم به حساب یه آقایی ، اونم واسمون شارژ میکنه.

قیمتش یکم ارزون تر از تلفن معمولی در میاد.

حالا دیشب تازه ما 5 یورو شارژش کردیم و تا آخر شب ترکوندیما...

 

خیلی برنامه ی باحالیه ، اس ام اس هم میشه فرستاد همه جا.

اس ام اسش دونه ای 03/0 یورو میشه...

 هر زنگم دقیقه ای ۰۵/۰ یورو

 

خیلی دوسش میدارم این برنامه رو..

 

فعلآ همینا ، مختصر و مفید

 


پ.ن:

یه چیزی الان کشفیدم..

با این برنامه زنگ به کشورایی مثل آمریکا و انگلیس و کلآ اروپا و کانادا مجانیه

بابا ، خیلی توپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه این

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت 10:48 قبل از ظهر  
 ... روزنگار 5

سلام سلام

 

 

یکشنبه 28/07/

 

باز تا ظهر خواب بودم.

بعد از ظهر با بابام و میلاد (برادرم) و آرش (یکی از دوستان) رفتیم یه نمایشگاه در مورد استرالیا.

یعنی بیشتر دانشگاهای معتبر استرالیا اومده بودن واسه تبلیغ.

کلی ذوق کردیم

کلی پسر خوشکل داشت

البته همه قدشون رو 180 /190 بود. (اینجا زورکی قدشون به 160 /170 میرسه. دختراشون که 140)

کلی انگلیسی حرف زدیم.واقعآ تونستیم تفاوت ها رو احساس کنیم.اینجا همه کج و کوله حرف میزنن و وقتی باهاشون حرف میزنم کلی انرژی از دست میدم ولی این استرالیایی ها کلی ریلکس و راحت بودم.

 

تازه یه دختری بهم گفت (u have an interesting looking :D) منم بی جنبــــــــــــه ، کلی ذوق کردم

 

 

تازه یه خانوم دیگه گیـــــــــــــــــــر داده بود بیا استرالیا آرایشگری بخون.

هزینش فقط سالی 20 میلیون میشد که برم آرایشگری

 

 

 

بعدش رفتیم یه فروشگاهی و باز لوازم خونه گرفتیم (ولی باز کم داریم)

رفتیم طبقه مواد غدایی ، یه دختری بود گفت رنگ موهات خیلی خوشکله (آخه قبل از اینکه بیام رفتم 2تا تیکه لایت گذاشتم رو موهام ، این رنگی ==>        ولی براق ) بعدش گفت بیاید از این شیر امتحان کنید.همه یه لیوان خوردیم و دیدیم واقعآ خوشمزه بود و یه سری گفتیم بده .

آخرش فهمیدیم که شیر بچه بوده

کلی همه بهم خندیدن ولی من باز گرفتم و مثل مرد رفتم حساب کردم .(اگه بدونید چه خوشمزه ای بود)

 

 

آخرم با بد بختی با تاکسی اومدیم خونه ؛ بارونم میومد و اینجا هم که سر گردنه (روز معمولی تاکسیا گرون میگیرن ، چه برسه به اینکه بارون شدیدم بیاد)

 

 

Eee

 

راستی بابام یه درختچه ی کوچولو گرفته (از این ژاپنیا) خیلی باحاله

این نوع ارزونه (حدود ۶هزار تومن)، بعضیاش بود که گرون در میومد ولی واقعآ قشنگ بود.

همه ی این درختچه ها همین قدر هستن (یعنی خیلی کوتاه هست.بزرگترینشون نیم متریه)

(البته میدونم بابام طاقت نیم یاره و وقتی میخواد برگرده ایران از همون گرونا میخره و میبره)

 

اینم عکس درختچه =====>             http://upload.iranblog.com/1/1224537191.jpg

 


پ.ن:

زبان منم بد نیست ؛ ولی زبان اینا بده . میگم که با لهجه ی چینی انگلیسی حرف میزنن.

ارتباط میتونم بر قرار کنم ولی کلی انرژیم تلف میشه

 البته اینا انگلیسی زبون دومشونه و همشون بلدن ولی لهجشون بده

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 9:59 قبل از ظهر  
 خوشال نامه 6 + روزنگار 4

بازم سلام (69تا من ، 1 شما  )

 

 

جمعه 26/07/

 

بالاخره تو خونه ی خودمون مستقر شدیم

صبح بابام و برادرم با نصفی از وسایلی که تو خونه پسر عمه مامانم داشتیم رفتن ؛ بعد از ظهرم منو مامانم با بقیه ی وسایل.

وقتی رسیدیم اونجا یه دوش اساسی گرفتیم هممون .

 

بعدم با همون پسر عمه مامانم رفتیم یه فروشگاه و یه مشت  خرت و پرت گرفتیم (هر چی میگیریم باز یه عالمه چیز کمه)

 

یه نکته ی جالب این بود که چون ما یه عالمه چیز گرفتیم  و کلآ دیر رفتیم اونجا جزو نفرات آخر بودیم که خارج میشدیم.

تو قسمت صندوق فقط ما بودیم و یه خانوم چینی.

حالا ما 2000 تا چیز داشتیم و اون بیچاره فقط 2تا تیکه لباس بچه.

خانومه مثل بچه آدم وایساده بود نیگاه میکرد.کاش یه ذره خم به ابرو میاور یا نق میزد ، یا اصلآ کاش میگفت اگه میشه من زودتر حساب کنم (آخه 2تا تیکه بیشتر نبود).

(تو ایران یه بار تو این فروشگاه های زنجیره ای بودیم و کلی خرید کردیم.نفرات پشتی همه نق میزدن، اصلآ یکیشون گفت این همه چیزو میخوای ترشی بندازی ، یکی نبود بگه آخه به تو چه  )

 

 

بعدشم اومدیم رفتیم رستوران چینیا.

غذاشون خیلی خوشمزه بودا ولی نیم دونم چرا تو همه ی غذاها یه مزه ی شیرین بود.

 

بعدشم اومدیم خونه و تاساعت 2:30 همه ی وسایل رو جا دادم (خودم تنهایی ، کزت به تمام معنی.مامانم که زود رفت خوابید.منم که از جای شلخته بدم میاد واسه همین مجبور شدم جمع کنم همه چیو )

 

* چند روز پیش این بچه ی پسر عمه مامانم (آرمین) با دوستش (هادی) نشسته بودن (2فکر کنم کلاس 2 دبستان باشن) یهو آرمین از هادی پرسید:

آرمین: تو تا حالا عاشق شدی؟

هادی: نه. ولی محمد رضا تا حالا عاشق شده

آرمین: eee  کی؟

هادی: یکی بود اسمش علی بود

- من:

آرمین: نههههههههههههههههههه ، منظورم دختره ، اصلآ میدونی عاشق شدن یعنی چی؟

هادی: نه

آرمین: یعنی از یکی خوشت بیاد و اگه یه روز نبینیش ناراحت بشی

- من:  

آرمین: مثلآ من پارسال عاشق یه دختری بودم اسمش فاطمه بود

- من:

 

 

والا من یکی که سر از کار این بچه ها در نیم یارم. ورژن جدیدشون همه چیو میدونن  

 

 

 

 

شنبه 27/07/

 

صبح که از خواب بیدار شدم بارون نم نم میومد ، از پنجره که منظره ی بیرون رو نیگاه کردم کلیییییییییییی انرژی گرفتم

فکر کنید!!!!منظره ی یه برکه + چمنزار زیر نم نم بارون

 

زود پاشدم و صبحانه رو آماده کردم (البته فقط چایی داشتیم و نسکافه)

 

بعد بابام و برادرم طرفای ساعت 11 رفتن بیرون ، منم باز خونه رو مرتب کردم و مامانم و بیدار کردم تا بریم یه مشت غذا و خرت و پرت بگیریم (چه کدبانویی شدم ؛ ولی قصد ازدواج ندارما , میخوام درسمو بخونم ، گفته باشم)

 

پیاده رفتیم فروشگاه (آخه نزدیکه ؛ یعنی آپارتمان ما تو یه مجموعه ای هست که زیرش 4طبقه فروشگاهه) کلی وسیله گرفتیم ، موقع برگشتن دیدیم که این همه رو نیم شه با دست برد ، واسه همین رفتم اجازه گرفتم تا همه ی این وسایل رو با این گاریا ببریم.

حالا مشکل کار این بود که چه جوری ببریم (آخه رو به روی این مجموعه آچارتمانه یه برکه ی بزرگ هست و یه قسمتی از این برکه باریک میشه (مثل یه جوی آب ولی با عرض 4 ،5 متر) و میاد و از وسط این فروشگاهه میگذره ؛ تو طبقه ای هم که فروشگاه مواد غذایی هست  همون جوی آبه هست.)

حالا با بد بختی پرس و جو کردیم که چه کار کنیم.بالاخره به مغز مبارک خودم فشار آوردم (البته با کمک نگهبان اونجا) فهمیدم باید از آسانسور بریم طبقات بالا ؛ بعد بریم اون طرف این جوی (آخه تو طبقات بالا یه دست هست زمین , فهمیدید چی شد؟؟؟؟؟ ) بعد باز با آسانسور بیایم پایین

 

حالا بیخیال.

باز اومدیم خونه و دیدیم که ای واییییییییییییی...

طبق معمول باز هر چی میخریم کم خریدیم.

 

 

بعدازظهر داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم  یکی در زد (حالا کف آشپزخونه پر از کف ؛ آشپزخونه هم دقیقآ مقابل در ورودی هست ولی یه دیوار شیشه/چوبی جلوش هست )؛ فکر کردم نگهبانا یا مسؤلای آپارتمانن ، منم با ظاهر ژولی پولی رفتم دم در ولی دیدم دوست بابام با خانومشه ، کلی خجالت کشیدم چون واسه دفعه ی اولم بود که میومدن.

بعدش گفتن که ما هم تو این مجموعه هستیم و اگه کاری داشتید خبرمون کنید و...

 

خانومه خیلی باحال بود ؛ خیلی اجتماعی بود ؛ اومده بود اینجا واسه دکترا.

 

بنده خدا شبم واسمون غذا فرستاد ، گفت تازه اومدین و شاید وسایل رو نداشته باشید

 

 

 

تازه میخواست ماشین لباسشوییشم بده , آخه اینجا کسی ماشین لباسشویی نداره و از اونجایی که این آپارتمانه یکی از آپارتمانای خوبه (مثلآ) همه لباساشونو میدن خشکشویی (من یکی که عمرآ بدم ، حساب کردم با این رطوبتی که اینجا هست من حداکثر یه شلوار رو 3 روز بیشتر نیم تونم بپوشم , بلوز هم که 1 یا 2 روز (البته فقط اگه واسه بیرون باشه) بنابراین و بنا بر قیمت خشکشویی اینجا فقط واسه شستن (یعنی بدون اتوکشی) بنده باید هفته ای ۰۰۰/۱۲ تومن واسه لباسها بپردازم و به عبارتی ماهی ۴۸هزار تومن) بنابراین باید دست به دامن مادر گرامی شوم

 

کلآ این موضوع معضل بزرگی واسه ایرانیای اینجا شده که خیلی رو طاهر و تمیز بودن لباساشون حساسن

 

 

 

آها اینم تا یادم نرفته بگم:

اینجا طبقه ی 7 مخصوص استخر و سالن ورزش و مهمونی هست.

با بابام داشتم گشت میزدم که یهو یه دختر با چهره ای بسیار عجیب و یه لباس بسیار زشت و بازوهای پر از تاتو ظاهر شد...

بابام گفت نیگا ؛ ایرانی هستا.من گفتم وووووی نه ؛ خارجی هست..کلی کل کل کردیم و آخر معلوم شد ایرانی بوده

 

(اینجا تو پرانتز بگم که:

نوع لباس پوشیدن کسی به ما ربط نداره ؛ هر کی هر چی میخواد میپوشه ولی من همیشه حس میکردم دختر ایرانی بودن یه نوع کلاس خاص داره ؛ آخه با این وضع خارجیا واقعآ دخترای ایرانی و کلآ زن ایرانی یه چیز دیگست ولی متاسفانه من نیم دونم چرا بعضیا تا پاشون به خارج از ایران میرسه همچین میشن.

نیم خوام بگم کاری به روسری یا لختی پوشیدن دارما ؛ اصلآ من خیلیا رو میشناسم که لباس خیلی پوشیده نیم پوشن ولی سنگینن ، واقعآ جوری برخورد میکنن که آدم ذوق میکنه ، نه مثل بعضیا که الگوشون پانک هست ، خودشونو شکل اونا در بیارن ، پانکایی که تو هیچ کشوری اصلآ جزو آدم حسابشون میکنن و خودشون محله ی مخصوص دارن

 

اینجا اصلآ آدم حرصش میگیره ؛ اصلآ ایرانیا یه جوری جیغ میزنن (کاری به قیافه ندارما) مثلآ یه جا که میریم از پشت یه سری آدم میبینیم (منظورم اینه که چهرشون رو نیم بینیم) راحت میشه فهمید ایرانین ، از بس یه جورین

 

نیم دونم چی بگم والا ، اینم حکایت دخترای ایرانی و این همه ادعای اصالت که دارن ولی در مقابل یه مشت آدمی که خوشون نیم دونن چه هدفی تو زندگی دارن کم میارن)

 

 

 

در همین مورد هم یه چیز بگم:

اون روز یه خارجی (یادم نیست کجایی) برگشته از ما میپرسه شما ایرانی هستید؟ گفتیم آره ؛گفت: من یه سؤال داشتم ، من کار پوشش سر ندارما ، ولی میخواستم ببینم چرا دخترا و خانومای ایرانی اینجوری میگردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من یکی که دلم میخواست با سر برم تو دیوار.

 

به نظر شما چه جوابی باید بدیم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

از یه طرف همش باید پیش همه کلاس بذاریم و چه راست ، چه دروغ همش بگیم ایران خوبه و هیچ ضعفی نشون ندیم (چون کافی تو خارج از کشور یه چیزه بدی بگی ،با ذهنیت بدی که خدا رو 100هزار مرتبه شکر در مورد ایران دارن 1کلاغ 40 کلاغ میشه و اصلآ خود طرف رو آدم حساب نیم کنن (آخه خالم فرانسه بود و میگفت یه لبنانی بود هی در مورد کشورش بد میگفت واسه همین خیلیا باهاش جالب برخورد نیم کردن ولی خالم که هی طرفداری کشورش رو میکرده کلی باهاش خوب بودن و کلی نظرشون در مورد ایران عوض شده بوده))، از طرفی خوب اینا حقیقت رو میبینن

 

 

مثل اینکه خیلی حرف زدم.

فعلآ بای


پ.ن: اینم عکس (فقط از برکه ) :

 

این از پنجره:                       http://upload.iranblog.com/1/1224376476.jpg

اینم همون ولی از نمای نزدیک تر:           http://upload.iranblog.com/1/1224371986.jpg

اینم همون (البته تو بارون):                          http://upload.iranblog.com/1/1224343608.jpg

 

 

اینم نمای اون طرفی که به خیابون هست:            http://upload.iranblog.com/1/1224392561.jpg

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 28 مهر1387 و ساعت 6:32 قبل از ظهر  
 خوشال نامه 5 + روزنگار 3
پیش نویس:  دارم میرم خونه خودمون و چند روزی به نت دست رسی ندارم (چون نت اونجا وصل نیست) ولی سعی میکنم که از جایی آپ کنم


بازم سلام

من که خوبم ، شما هم خوبید؟

 

پنج شنبه ۲۵/۰۷/

 

 باز صبح خودمو زدم به خواب تا ساعت ۱۲ که نرم.ولی این تو بمیریا از اون تو بمیریا نبود ، دیگه همه هر چی زور بود زدن تا منو با بابام و برادرم راهی اونجا کردن.

وقتی رسیدیم اونجا ، اون آقا مهبلونه که روز اول بهم اطلاعات داد اومد و باز راهنماییم کرد تو پر کردن فرم.بعدم منو برد تو یه اتاق و ازم امتحان لیسنینگ و گرامر و رایتینگ گرفت.

بعدم رفتم تو یه اتاق دیگه ۲ نفر اومدن ازم سوال پرسیدن (امتحان اسپیکینگ).

آخرشم گفتن که افتادم سطح ۱۰۴

 

امتحانه تا ساعت ۴ طول کشید ، بعدش با بابام و برادرم رفتیم نهار خوردیم ، بعدش خواستیم بریم خونه که ایستگاه قطار رو گم کردیم (آخه ایستگاهه تو یه فروشگاه زیادی بزرگه ، واسه همین ما گم و گور میشدیم)

بعد دیدم داره دیر میشه ، رفتم یه نمازخونه پیدا کردم و نمازمو خوندم.نکته ی باحال این بود که من بلد نبودم چادر اینا رو سر کنم ؛ آخه یه چادر کوتاه بود با یه دامن ولی دامنه نه کش داشت ،نه بند.

از یه خانومی کمک خواستم که اینو سرم کنه ، اونم بنده خدا هم خندش گرفته بود ولی مهبلون بود و چادر رو سرم کرد (فکر کنم عرب بود)

بعدش با کلی پرس و جو ایستگاه مترو رو پیدا کردیم ولی متاسفانه دیگه ساعت ۵:۳۰ بود و اوج شلوغی.صفا به ۱۰۰ متر میرسید.

واسه همین گفتیم بریم تو ایم مرکز تجاریه بگردیم.

 

راستی یه  جیزی کشف کردم.اینجا کتابای معماری و طراحی داخلیش نسبت به ایران ارزونه.ولی بقیهی کتابا گرون

 

یکی ۲ساعت بعد راه افتادیم به سمت خونه.تو مترو بودیم که من یهو حس کردم از ایستگاه خونمون گذشتیم (آخه تا کلاس زبان باید ۲تا قطار عوض شه.قطار اولی با کلاس هست و با لهجه ی انگلیسی میگه که کودوم ایستگاه هستیم ولی این قطار دومی با لهجه ی محلی میگه کجا هستیم و واسه هین نیم فهمیم.)

یهو پاشدم و همه تعجب کردن.یه آقایی پرسید که میتونم کمک کنم؟منم گفتم میخوایم بریم فلان جا.

حالا خلاصه تا رسیدیم اونجا همه بهمون راهنمایی کردن و وقتیم رسیدیم ایستگاه همه گفتن اینجا همون ایستگاههو کلی همه شناختنمون

 

بعدش نزدیک ۴۵ مین پیاده روی کردیم تا برسیم خونه این پسر عمه مامانم (آخه بابام گفت بیاید پیاده بریم) بارونم میومد  منم آهنگ گل گلدون (صولتی) و مثلآ (مهرشاد) رو گوش میدادم و کلی حال کردم

 

تازه ؛ تو راه هم یه مغازه ی ماهی فروشی دیدیم (ماهی زنده و تزیینی) کلی ارزون تر از ایرانه.آخه بعضی ماهی های زینتی تو ایران خیلی قیمتش بالاست ولی اینجا ۱/۰ ایران بود.بابام کلی ذوقید ، چون عاشق ماهی و آکواریوم هست.اصلآ از بچگی هر چی پول گیرش میومده میداده ماهی


پ.ن:  (قابل توجه فائزه جون)

 

شما هر وقت بخوای بیای اینجا میتونی.فقط کافیه یه بلیط بگیری.

* اینجا تو فرودگاه بهتون ویزا ۹۰ روزه میدن.

 

ما هم همین جوری اومدیم.ولی اگه بخوای بمونی به صورت عادی(منظورم همین جوری و بی دلیله) رو نیم دونم.ولی ما چون دانشجویی میخوایم بمونیم یا باید از قبل  از سفارت ویزا دانشجویی گرفته باشی و یا بیای اینجا و یه پولی به عنوان جریمه بدی تا بهتون ۶ ماه ویزا بدن (هر ۶ ماه باید تمدید شه)

 

* اگه یه نفرم دانشجو باشه ، به خانوادش اجازه ی موندن میدن.

 

* معمولآ همه اینجا میان واسه زبان.البته کسایی هم که واسه دانشگاه میان زیادن

ولی تمامی کلاس زبانا ۹۰٪ ایرانیه ؛  ۹٪ عرب  ؛ ۱٪ بقیه کشورا

اگه تو این موسسات زبان هم اسم نویسی کنی ویزا بهت میدن.

 

* خرج هم بد نیست.خوبه.هر چی تو ایران خرج داری ضرب در ۵/۱ کن

 

 

پ.ن ۲:

اینجا خیلی باحاله.ملت با حجاب کامل دست در دست دوست پسر گرامشون میان

البته به نظر من خوبه.اینجا این چیزا رو یه حق طبیعی میدونن ، نه مثل ایران اگه یکی دوست پسر داشته باشه با **** یکیش بدونن

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 25 مهر1387 و ساعت 9:28 بعد از ظهر  
 خوشال نامه 4 + روزنگار 2
نیم دونم چرا طاقت نیم یارم ننویسم ، اگه خدا بخواد زیاد هوس آپ کردن میکنم

راستی سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

خوبین؟

 

 

یکشنبه ۲۱/۰۷/

 

آغازین ساعات زیبای روز یکشنبه بنده در هواپیمای گلف ایر بودیم و باز بوی دل انگیز توف از غذاهاشون مشام منو نوازش میداد (واقعآ چه رویایی

من نیم دونم این عرب های گرامی چه ادویه ای به غذاشون میزنن که غذاشون بوی دلچسب توف رو میده

 

بعد که رسیدیم اونجا فکر کنم فقط ما بودیم که ۱۰/۱۲ تا ساک داشتیم (آخر خانواده ی ایرانی بودیما )

بعدم یه ون گرفتیم و ما رو تا خونه ی این پسر عمه ی مامانم رسوند

آقای رانندهه خیلی باحال بود...از اینا بود که هی دوست داشت حرف بزنه و با این لهجه ی زیباشون ما هم هی زور میزدیم تا بفهمیم چی میگن..

 

فکر کنین:  با لهجه ی چینی یکی با آدم انگلیسی صحبت کنه

 

حالا رسیدیم اونجا و همه ی وسایل رو دونه به دونه بردیم بالا

 

بعد از طهر خوابیدیم و ساعت 9 بیدار شدیم  رفتیم این KFC عزیز دل.. (عشق من بیده.اگه نبود دق میکردم)

کلی خوش گذشت و حال کردیم.

 

البته کلی منش های ایرانی از خودمون نشون دادیم.یعنی ما 6تا آدم بزرگیم و 2 تا کوچیک و این چند روزه همه با یه ماشین معمولی همه جا میریم

 

 

 

 

دوشنبه  22/07/

 

 من نیم دونم چرا ما همش میخوابیم.فکر کنم به خاطر آب و هوا هست.صبح تا 11:30 خواب بودیم و بعدش رفتیم و چند تا کلاس زبان مشهور اینجا رو دیدیم و کلی سوال پرسیدیم و قرار شد که بریم امتحان تعیین سطح بدیم.

همه ی کلاسا پر ایرانی بود

البته تا هر پسر ایرانی میدیدم اینجوری میشدم ==>  بس که خوشکل بودن

 

بعدش بابام گیر داد و گفت بیاین بریم و مدرسه ایرانیا رو نشونتون بدم.

حالا هی میگفتیم نه، اونم زورکی بردمون و تا ساعت 4 عصر فقط راه رفتیم و پاهای منو مامانم سرویس شد 

 بعدش رفتیم مک دونالد جون نهار خوردیم (این مک دونالد هم عشق من بیده )

 

بعد اومدیم خونه و رفتم تموم دانشگاهای اینجا رو چک کردم و دیدم زمان ثبت نام همه ی دانشگاها تموم شده ؛ثبت نام همه تو جولای سال دیگه بود .این واسه من یکی که خیلی خوب شد چون میتونم راحت زبانم رو تقویت کنم و مثل بقیه ی ایرانیا که اینجا هستن و بدون مدرک آیلتس میرن دانشگاه پام تو چاله نمونه

 

فقط یه دانشگاه هست که تو آوریل ثبت نامشه ولی ایران قبولش نداره چون از این دانشگاه های زیادی قرتی هست و همش در مورد هنر و فشن و.. هست  (ولی ایشالا باید ببینیم کی بچه ی یکی از وزرای محترم میاد تو این دانشگاه تا اینجا هم معتبر شه)

اینجا سایت لیم کوک وینگ (همین دانشگاهه) هست و یکی از مزیتای این دانشگاه اینه که میشه ۲سال آخر تحصیل رو به کشورایی مثل انگلیس منتقل کرد و جدیدآ هم دارن شعبه ی آمریکا رو میزنن

 

حالا اگه چند سال دیگه دیدید که عکس منو کنار عکس براد پیت به عنوان نقش اول زن زدن ،زیاد تعجب نکنید  من از لیم کوک وینگ به اینجا رسیدم

 

 توجه: بنده خودم به طراحی داخلی علاقه دارم ولی فعلآ چون وقت ثبت نام گذشته باید زبان بخونم

 

 

 

سه شنبه  ۲۳/۰۷/

 

صبح که برادر گرامی تنهایی رفت امتحان پلیسمنت واسه کلاس زبان داد و منم که استرس گرفتم نرفتم.

آخه استرس که میگیرم اصلآ هیچ کاری نیم تونم کنم.خلاصه با کلی بدبختی همه رو راضی کردم که نرم.ولی برادرم که رفت اومد و گفت افتاده سطح ۱۰۷ (آخه اینجا کلاساش ۱۰ ترم فشرده هست، از ۱۰۰ شروع میشه تا ۱۰۹).

عصرم رفتیم و یه آپارتمان واسه اجاره دیدیم (اینجا خونه هاش ارزونه ولی یه مشکلی که داره اینه که شما اگه یه خونه بگیری ۶۰ میلیون ، ۱۰۰ سال دیگه هم که بیای ۶۰ میلیونه .

ولی اگه همین پول رو بدی تو ایران یه زمین تو ناکجا آباد بگیری؛سال بعد میشه ۱۰۰۰۰۰برابر)

 

فعلآ بقیه ی وقایع این روز رو یادم نیم یاد

 

 

چهارشنبه ۲۴/۰۷/

 

با اجازتون منم باز استرس داشتم و صبح خودمو زدم به خواب که باز نرم امتحان بدم  (چه دختر با پشتکاری هستم)

 

 بعدازظهرم رفتیم یه خونه دیگه دیدیم ولی اون اولیه بهتر بود..هم ویو خوبی داشت و هم ژیگول تر بود. تازه زیرش از این فروشگاهای شیک بود که تمامی مارکا درش یافت میشد (یکی منو بگیره)

بالاخره با اصرارای منو مامانم همون آپارتمان اولی رو گرفتیم.حالا عکساشو میدم خدمتتون

 

 عصرم رفتیم یه سری از وسایل ابتدایی زندگی مثل قند و چایی و دستمال کاغذی و ... رو خریدیم.

مامانم که حرص میخورد و میگفت باید زندگیمو از صفر شورع کنم و بدوم دنبال کاسه بشقاب ،منم که اینجوری  

 

(خدا رو شکر از خرید وسایلی مثل گاز و یخچال و پرده معذور شدیم ؛ چون رو آپارتمانه بود.البته نو بودا ؛ آخه مامانم حساسه رو وسایلی که مال فرد دیگه ای باشه )

 

 


پ.ن :  (قابل توجه خانوم مارپل جیگملم)

اینجا اینترنت ارزونه.مثلآ وایر لس با سرعت 2گیگا بایت (2گیگا بایت واقعی نه مثل ایران الکی بزنه ۱Gb بعد سرعتش ۱۰۰MB هم نباشه ها) ماهی 40 تومنه تقریبآ

 تازه سرعت واقعی اینترنتتون هم میتونید اینجا چک کنید

 

 

 

پ.ن ۲ :

اینجا خیلی خوبه...اصلآ نیم خواد یه ذره کرم بزنی

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 8:35 بعد از ظهر  
 خوشال نامه 3 + روزنگار
بازم سلام...

 

اگه خدا بخواد میخوام روزنگار این چند روز رو با انگشتان مبارک بنویسم

 

 

شنبه ۲۰/۰۷/

 

شب قبلش که تا چند ساعت بعد از نیمه شب منو بابام مشغول جمع کردن وسایل بودیم.

مامانم و برادرم که ریلکس خواب بودن. (این یعنی همیشه خرحمالیا با منو بابامه)

صبح زودم که این نوه ی همسایه ی ما میخواست بره مدرسه (من نیم دونم ، این بچه فسقلی وقتی از مدرسه میاد یا میخواد بره مدرسه باسد کلی جیغ و داد کنه و به همه خبر بده که در خونه حظور داره)

حالا این دختره صبح ساعت ۷:۳۰ میخواست بره مدرسه (کلاس دومیه ها) هی بلند بلند داد میزد میگفت دایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محسن (دلم میخواست برم بیرون بزنم تو سرش و بگم کوفت و دایی محسن)

 

دیگه از خواب پروندمون.

 

بعد دوباره تا ظهر داشتیم بقیه ی چیزا رو جمع میکردیم.

ظهرم منو بابام رفتیم صرافی تا من ارز بگیرم ، بعدم یه سر رفتم پیش استاد طراحی محترم (بنده خدا کلی احساساتی شد و اصلآ نتونست خودشو کنترل کنه ، البته گریه نکردا ، فقط اگه خانومش اونجا بود فکر کنم میزد ۲تامونو شل و پل میکرد)

 

بعدم اومدم خونه و به تمامی دوستان و آشنایان تماس حاصل فرمودم (فکر کنم بابام که بره ایران کلی حال کنه با این قبض ایم ماهم ؛ آخه بابام اینجا نیم مونه)

 

منو مامانم یه دستمون به گوشی بود ، یکیم به کار (۲/۳ ساعت تموم به همین حالت)

 

بعد از ظهرم که بابام کلی داد و هوار کرد ؛آخه ما ساعت ۶:۳۰ پرواز داشتیم و میبایست ۳ ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشیم ؛از خونمون تا فرودگاه هم بدون ترافیک ۳۰دقیقه تو راه هستیم ؛

حالا ساعت ۲:۳۰ بود و بابام میخواست بره لباسشو جنگی از خشک شویی بگیره و بیاد

که کلید ماشین گم شد..

حالا همه بسیج شده بودیم که کلید ماشین پیدا کنیم.مگه چیدا میشد..

۴تایی خونه رو زیر و رو کردیم تا نزدیکای ۳ ولی پیدا نشد

 

تو همین بین عموم زنگ زده میگه: میخواید راننده رو بفرستم که بیاد وسایلتون رو بیاره؟

به بابام گفتم (اونم که اعصاب نداشت ) گفت نهههههههههه

منم گفتنم که ممنون.نیم خوایم

بعد که قطع کردیم بابام میگه بگو بیاد

منم که حواسم رفت به کلید و یادم رفت زنگ بزنم.خلاصه دنبال کلید میگشتیم.من گفتم: نه نیم شه همین جوری ، انگار حتمآ باید یه صدقه بدیم (ما همیشه یه صندوق صدقه ی کوچولو داریم تو خونه)

تو دلم گفتم اگه پیدا شه یه پولی میندازم تو این

خیلی باحال بود. هنوز جملم تموم نشده بود که چشمم افتاد به کلید

اقتاده بود رو قالی و چون همرنگ گلای قالی بود چشممون نمی افتاد بهش

 

 

بعدش بابام رفت لباسشو گرفت و اومد و گفتم زنگ بزنم ۲تا تاکسی بگیرم.گفت مگه زنگ نزدی؟

گفتم نه

دیگه بابام قاطی قاطی شده بود...

برادرمم تندی زنگ زد به عموم که زود بگید رانندهه بیاد.عمومم گفت خودم میام

 

بعد مامانوم برادرم با نصف وسایل رفتن.

منو بابامم با نصف دیگه ی وسایل با عموم رفتیم

 

اول رفتیم ماشین بابامو گذاشتیم کارگاهشون ، بعدم رفتیم فرودگاه..

 

نکته انحرافی: یادم رفته بود آدامس ریلکس بگیرم.دیگه رفتم فرودگاه و یه باکس ۲۰ تایی گرفتم و کلی ذوقیدم

 

تو فرودگاهم یکی از آشناها رو دیدم که اونم داشت دخترشو میفرستاد خارج از کشور

(من نیم دونم چرا این رشته که من میخوام برم این همه طرفدار پیدا کرده)

 

بعد خالم زنگ زد که نرید اون طرف و الان میرسم.

بعد اومده کلی گریه و زاری و به من دعوا که تقصیره تو هست که مامانت میخواد بره یه جا دیگه..

اون یکی خالمم زنگ زده و کلی گریه کرده

 

راستی داشتم میرفتم اون طرفه که بریم.خانومه میگه چرا لباس این اینجوریه (منظورش به من بود)

البته من نفهمیدما ؛ چون وقتی رفتیم بیرون گفت و فقط مامانم شنید

دلم میخواست برم خانومه رو ریز ریز کنم ولی گفتم حالا کوتاه بیام دم آخری

 

یکی نیست به این بگه آخه به تو چه  ن*ک*ب*ت

 

بعدش رفتیم بحرین و بعد از اونم اینجا

 

 

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 12:5 بعد از ظهر  
 خوشال نامه 2 (؟)
بازم سلام...

 

اینگده مطلب دارم که نیم دونم از کجا شروع کنم

 

وای یه چیز باحال تا یادم نرفته بگم :

اینجا اینگده خوبه،مردم همه مهبلونن...

تازه وقتی رانندگی میکنی کسی بهت بوق نیم زنه ، مثلآ اگه پشت چراغ قرمز وایسادی و هنوز چراغ سبز نشده کسی نیگای چراغ اونطرفی نیم کنه تا هر وقت اون زرد شد دست بذارن رو بوق

 

یا اگه تو یه لاین وایسادی و جلوت ماشینه و لاین بغلی خالیه کسی نیم ره تو لاین اون طرفی

 

فقط یه عیب بزرگ هست که اینا هم مثل انگلیسیا چپکی هستن.

یعنی فرمون ماشینشون سمت راست هست و واسه همین از سمت چپ حرکت میکنن

 

و این واسه ما یه معضل هست و به عبارتی گند زده شد به تمام آموزشایی که تو مهد کودک به ما دادن

(همون شعره بودا: اول به راست نگاه کن ، بعدش به چپ نگاه کن ، اگه ماشین نیومد از خیابون گذر کن )

 

ولی یه چیز خوب که داره اینه که ما همه جا با مترو و مونو ریل میریم و این یه وسیله ی شدیدآ رایجه و کلی خوبه

 

 

 

 

راستی چند روز دیگه این  کا*مرا*ن *و*هو*من  اینجا کنسرت دارن و همه ی ایرانیا دارن ذوق مرگ میشن..

(تازه یکی از فامیلای ما تو مدرسه ایرانیا درس میده و میگفت این دختر دبیرستانیا میگفتن:خانوم نبریدمون تو حیاط میسوزیم  ،  کا*مرا*ن *و*هو*من  دارن میان سیاه میشیم)

 

 

 

راستی اینو یادم رفت بگم:

اینجا بارون میاد مثل سیل ؛ ما هم که بارون ندیده هستیم و کلی حال میکنیم

البته بارونش ۱۰ ذقیقه بیشتر نیستا

 

 

بازم تا اینجا رو داشته باشید تا بیام و روزنگاری کنم

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 12:38 بعد از ظهر  
 خوشال نامه D:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

چطورید؟؟؟

خوبید؟

 

منم که خوبم  خوشال نباشیدا ، من زنده بودم این مدت (فقط یکم دچار نوسانات روحی شده بودم)

 

 

 

الانم که بسی خوشال میباشم، چون در پی گیر دادنای من به بابام ، بنده اکنون در بلاد نسبتآ کفر مشغول به زندگی می باشم

 

بعدآ میام و توضیح میدم از زندگی در اینجا

 

 

 

 

این پست صرفآ جهت زنده اعلام کردن خود میباشد و هیچ گونه ازرش قانونی ندارد

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت 6:54 بعد از ظهر  
  تا اطلاع ثانوی تعطیل !!
 

 

 

 

 

 

مشترک گرامی

دسترسی به این وبلاگ امکان پذیر نمیباشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم ؛ دلیل نپرسید که نمی گم...

شدیدآ نیازمندم به دعای همتون تو این ماه...

فقط بهتون سر میزنم.

همین!

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 3:4 قبل از ظهر  
 اینجا ایران است...
 

ادامه ی مطلب رو ببینید.

میفهمید چیو میگم.

 

 

 

اگه عکسا نیومد یکم صبر کنید...

اگه به کل نیومد خبرم کنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 4:12 قبل از ظهر  
 دکتر شاهکار (کنارم بخواب)
نیم دونم چرا امشب خوشالم...

از این شعره شاهکار بینش پژوه خیلی خوشم میاد

(البته به نظر من همه ی شعراش شاهکاره ولی اینو خیلی دوست دارم)

 

 

     کنارم بخواب و
     به دورم بتاب و
     از این لب بنوش
     چو تشنه که آبو



     گل آتشی تو
     حرارت منم من
     که دیوانه ی بی قرارت منم من



     خدا دوست دارد لبی که ببوسد
     نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
     خدا دوست دارد من و تو بخندیم
     نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم



     بخواب آرام پیش من
     لبت را بر لبم بگذار
     مرا لمسم کن و دل را
     به این عاشق ترین بسپار




     بخواب آرام پیش من
     منی که بی تو میمیرم
     لبت را بر لبم بگذار
     که جان تازه میگیرم

 

                               

 

اینجا میتونید آنلاین بشنوید این آهنگ رو.

 

اینجا هم دانلود کنین

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت 0:39 قبل از ظهر  
 نانسی و همسر آینده!!!!!
Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic

 
 
یک روزنامه کویتی اعلام کرد که خواننده مشهور عرب نانسی عجرم با دندانپزشک خود بنام فادی الهاشم ازدواج کرد ومراسم عروسی آن دو در جزیره قبرس فقط با حضور خانوداه عروس وداماد به دور از چشم رسانه های گروهی برگزار شد.
 


به گزارش شماره روز پنجشنبه 4-9-2008، روزنامه کویتی "الرای" با استناد به بیانیه دفتر نانسی که گفته است ازدواج در اول ماه اوت برگزار شد ،عروس وداماد برای گذراندن ماه عسل راهی یکی از جزایر اروپایی شدند .
 
 
 
منبع: سایت پرشین وی
 
 
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 9:39 بعد از ظهر  
 بازی ، بازی ، بازی ...
 

 

الهام جون منو به یه بازی دعوت کرده که باید

۵ تا شغلی که دوست داری و ۵تا شغلی که دوست نداری رو بنویسی

 

بنده هم با اشتیاق پذیرفته و انجامش میدهیم

 

دوست داشتنیا:

 

۱. عزیز دلم ، عشقم ، نفسم یعنی طراحی داخلی

۲. مهندس معمار

۳. دندون پزشکی اونم فقط قسمت زیبایی (البته حوصله ی خوندن درس پزشکی رو به هیچ وجه ندارم)

۴. مربی مهدکودک (عاشق بچه فسقلا هستم)

۵. از بچگی عاشق فروشندگی بودم مخصوصآ لوازم آرایشی و گل فروشی (نیم دونم چرا)

 

 

 

حالا ۵تایی که بدم میاد

 

۱. همه ی مهندسیا به جز معماری

۲. تموم رشته های مرتبط با پزشکی و علوم تجربی جز ژنتیک

۳. شغلی که به قول الهام جون مجبور باشی خم و راست بشی و قربان قربان کنی

۴. قصابی و مرغ فروشی و ماهی فروشی (همیشه با خودم میگفتم اینا از بوی گوشت مرغ و ماهی خفه نیم شن)

۵. تموم شغل های  سیا *  سی

 

 

 

 

دعوتیا:

 

بهار ؛ کیانا (اگه هنوز زنده هست) ؛ فهیمه جون (افق) ؛ فائزه جون ؛ لیلی جون ؛ سارا جون (مهرتابان) ؛ سارا جون (مامان پارسا) ؛ 2ختر ایرونی (زیباکده) ؛ خانوم مارپل ؛ طنیــــــــــــن جون (عاشقانه های من و عسلیم) ؛ آیدا (به شرطی که عکس بذاریا) ؛ آنا جون (اگه از مسافرت اومده) ؛ دزززززززززززززززززززززی جون ؛ نارنجدونه ؛ هلو خانوم

 

آقا ، همه ی پیوندا دیگه  + اونایی که یادم رفته

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 10:9 بعد از ظهر  
 روزگذر

بازم سلام

 

من یکی که در سلامت کامل می باشم ؛ خیال همه راحت.

 

 

تو رو خدا این فیلم شبکه 3 رو دیدید؟ همین بزنگاه..

من نیم دونم چرا تو همه ی فیلمای ایرانی حتمآ باید جسد و مرده و قبر و از این جور چیزا باشه ؛ والا به خدا خارجیا هم فیلم میسازن ولی توش از این چیزا نیست...

 

این فیلم همون صحنه ی اولش تصویر واضح یه جنازه ی زیبا بود.

من نیم دونم ؛ یعنی نیم شد این فیلم با جنازه شروع نشه؟

 

پناه بر خدا. کل روز رو گرسنه میمونی , آخرشم که میای یه چیزی بخوری جنازه نشونت میدن.

 

 

 

حالا طبق معمول بگذریم

چه خبرا؟

 

دیروز که روز اول بود که من روزه میگرفتم (همیشه بدون سحری روزه میگیرم ؛ آخه اگه سحر غذا بخورم شدیدآ گرسنم میشه , ولی اگه هیچی نخورم مثل بچه ی آدم تا مغرب دووم میارم) ما رفتیم خونه مامان بزرگم واسه افطار

البته توی راه من با مامانم دعوام شد و خیلی شیک و باکلاس با تاکسی تلفنی رفتم خونه.

 

این تاکسیه هم ایشالا کوفتش بزنن

هــــــــــــــی گاز میداد ؛ هـــــــــــــــــی ترمز میگرفت

حالا منم با معده ی خالی و رو به موت

 

تازه آخرشم که گفتم باید بپیچید تو این کوچه ؛ از منتها الیه سمت چپ یهو دستشو داد سمت راست و پیچید جلو همه ی ماشینا که من واقعآ قشیدم

 

 

حالا جالب تر اینه که یه نفرم بوق نزد.

 

من نیم دونم این مردم چه جورین..

اگه بچیپی جلوشون هیچی نیم گنا ولی کافیه وقتی میخوای بپیچی قانون رو رعایت کنی و راهنما بزنی

اونوقته که صدای 100 تا بوق بلند میشه و و خیلی باحال تر اینه که دقیقآ از همون سمتی که راهنما زدی همه ازت سبقت میگیرن

 

 

والا ما که موندیم تو کار این ملت

 

 

 

 

 

 

یه چیز باحال تر بگم.

چند روز پیش دوست بابام با یه دوست دیگش تو خیابون داشتن میرفتن ، یهو میبینن یه ماشینی یه پوست موز از ماشین پرت میکنه بیرون ؛ چند دقیقه بعدش اون آدمی (!!!!) که کنار راننده بوده پوست موز پرت میکنه بیرون

 

این دوست بابامم عصبی میشه و میذاره دنبال ماشینه تا یه جا میگیرتش و میگه چرا آشغال میریزی بیرون , اونم میگه به تو چه (!!!)

بعد بحثشون میشه و اون طرفم از این چاقو کشا بوده ؛ اون یکی دوسته میبینه وضع داره خراب میشه میگه: حالا که 2 تا 20تومن جریمتون کردم حالتون جا میاد

تا اینو میگه اون 2تا بی تربیته میگن غلط کردیم جناب سرهنگ (!!!!)

اونم میگه دفعه آخرتون باشه ها

اونا هم میگن چشم

 

 

 

 

چمیدونم والا...

بشینین حال کنین تو این مملکت..

مثل آبکشه ؛ هر سوراخیشو بگیری باز 1000تا سوراخ دیگه هست که ازش آب رد شه

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 9:9 بعد از ظهر  
 پست سریالی 3 ... + عکس پرزیدنت جون (چه عرض کنم والا)
بعدآ نوشت مهم: ادامه ی مطلب رو حتمآ ببینید


سلام دوستان محترم

 

همین الان یه دور نمایی از مطالبی که گفتم و میخوام بگم رو نشونتون میدم:

 

۱. مسافرت بابام

۲. المپیک مزخرف

۳. تولد حضرت مهدی

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم   

۵.  اندر احوالات کلاس طراحی

۶. زبان

۷. تمیز کردن خونه 

۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم

 

(1 ،2 ، 3 ، 4 رو قبلآ توضیح دادم ؛ حالا بقیه )

 

 

 

 

۵.  اندر احوالات کلاس طراحی

 

کلاس طراحی بگم که فعلآ تعطیله ؛چون جناب آقای مربی ما و خانواده ی مکرمشون تشریف بردن مسافرت و کلاس های ما معلق می باشد

 

جدیدآ هم که یه مسابقه ی باحالی تو شیراز گذاشتن (البته قبلنا که تو مشهد بود ولی امسال فکر کنم به خاطر شاهچراغ آوردن شیراز ) من و شیما (دوستم تو کلاس) با اعتماد به نفس کامل در حال تدارک واسه شرکت تو مسابقه هستیم (آخه کار آخر هر 2تامون یه مسجده ) و انتظارم داریم که حتمآ رتبه ی برتر رو بیاریم که جایزش 1میلیون تومنه که حداقل بتونیم با مخابرات گرامی در مورد صورتحساب محترم موبایلمون تسویه حساب کنیم   (خوشم میاد اعتماد به نفس بالایی دارم)

 

 

آها یه چیز دیگه در مورد این خانوم منشی (که همسر محترم و منور آقای مربی ما می باشند) بگم که حسابی کفر آدمو بالا میاره...

 

این فکر میکنه همهی دخترایی که تو این کلاس هستن به همه ی پسرا نظر دارن و فقط با شیما خوبه که متآهله (البته جدیدآ با شیما هم بد داره میشه چون شیما هم مثل من با همه راحته)

 

مثلآ اگه تو کلاس داری با یه پسری حرف میزنی چشماش 4تا میشه و کلی تیکه بهت می ندازه.

 (حالا پسر خودش خیلی پر رو هستا ، اصلآ میاد تو این کلاسه و هر روز عاشق میشه.

یه روز اومده بود میگفت مامان زنگ بزن فلانی بیاد!!!(کلاس که نیست ، بنگاه ازدواجه)

حالا تازه با یکی از همین دخترا روابط خیلی حسنه شده بود و مثل اینکه تا نامزدی هم پیش رفت ولی بقیشو نفهمیدما ؛ حالا اینو میخوام بگم: روزی که دختره با مامانش اومده بود تا حرفاشون رو با خانواده ی اینا بزنن (تو آموزشگاه ولی تو یه اتاق دیگه) پسره پررو پررو اودمه بود و باز نیگای همه ی دخترا میکرد بی ادب)

 

********

چند روز پیش شیما خانوم فرمودن وقتی کلاس تموم شد بیا با من تا برم و چند تا جزوه از پسرخاله ی شوهر محترم بگیرم.

منم گفتم باشه.خلاصه ایم فُلدر های محترم خودمون رو گذاشتیم تو کلاس (چون ما میخواستیم با تاکسی بریم و این فلدرا جا گیر بود) و رفتیم و خدا رو شکر چند تا خیابون رو اشتباهی رفتیم و مجبور شدیم پیاده روی کنیم.

موقع برگشتن من چشمم خورد به این مغزه ی شانار که خدا رو شکر تو کل کشور جایی نیست که شانار توش شعبه نداشته باشه ، هوس آب انار کردم و از صدقه سری این آب انار یه 20 دقیقه هم اونجا تلف شد که تا رسیدیم به این کلاس کوفتی ساعت 8 شده بود (حالا ما ساعت 6:30 رفته بودیما)

 

حالا وایساده بودیم دم در ؛ شیما منو هل میداد که تو برو فلدر بیار ، من اونو...

بعدش دیدیم اینجوری که نیم شه. گفتیم با هم میریم.

شیما رو فرستادم جلو و یه مشت دعا خوندم و رو خودمون فوت کردم و خوب ضد گلوله شدیم و رفتیم تو

 

حالا با ترس و لرز رفتیم جلو ، این خانومه یه نگاهی به ما کرد و زورکی جواب سلام داد.

ما هم تندی این فلدرا رو برداشتیم و رفتیم در رفتیم

 

*******

تازه بذارید این بگم:

یه دختری بود (البته این خانومه با این دختر بیچاره به خاطر وضع ظاهریش بد بودا) حالا این دختره دم در کلاس با دوست پسرش وایساده بوده که اقبالش برمیگرده و این خانوم منشیه میبینتش و حسابی دیگه باهاش چپ میشه ، یه بار این ختره حالش بد بود و میخواسته زود بره خونه ، وقتی رفته این خانومه تند تند زنگ زده به مامان دختره که دخترش داره میره خونه و اگه دیر اومده حتمآ رفته جای دیگه

 

البته من هی منشی منشی میکنم فکر نکنید که واقعآ منشیه ها ؛ این خودشو صاحب کل کلاس میدونه و تو همه چی اظهار نظر میکنه و شوهر بیچارشم هیچی بهش نیم گه.

 

مثلآ یه بار من قرار بود بعد از کلاس 2ساعت دیگه بمونم ؛ تازه به آقای مربی هم گفتم که این خانومتون ناراحت میشنا ؛ اونم گفت نه نیم شه ، خودم پشتتم ؛ حالا یه 5دقیقه ای موندم

که این خانومه میگه: فضول خانوم (البته اسم خودمو گفتا) شما نیم خواید برید؟

منم گفتم که: آقای ... گفتن اشکال نداره بمونم

خانومه رو میکنه به شوهره میگه: واسه چی گفتی اشکال نداره؟ اول باید به من بگی

(همیشه جلو همه با شوهرش بد حرف میزنه , مثلآ یه بار گفت چرا شعور نداری!!!!!!)

آقاهه هم بیچاره به من گفت: خوب برو بعدآ بیا !!!!!

 

اصلآ من نیم دونم چرا این آقاهه میذاره این خانومه اینگده بهش زور بگه

من واقعآ در کار این خلایق موندم

 

**********************************************************************

۶. زبان

 

چند روز پیش با بابام رفتم بیرون . چند تا کتاب زبان واسه IELTS گرفتم.

کتاباش خوبه؛ آسونه... 

البته من فعلآ قسمت SPEAKING   رو خوندم و به نظرم آسون اومد و میدونم که از پس این قسمت به راحتی بر میام چون باید حرف بزنم

 

ولی یه قسمت دیگش که WRITING هست رو میدونم گند میزنم چون نوشتن و جمله بندیام تو فارسی خیلی خرابه.

دیگه چی برسه به انگلیسی که باید کلی رعایت کنیم که کجا بند تموم میشه ؛ کجا پاراگراف ؛ کجا مقدمه و ....

 

قسمت LISTENING   هم که خدا همه ی اموات شما رو رحمت کنه , آدم جونش بالا میاد...

من بیچاره که انگلیسی حرف زدن اونایی رو میفهمم که زبون اصلیشون انگلیسی هست..

ولی تو این IELTS  کوفتی هم از لهجه و هم از گویش های مختلف زبان انگلیسی استفاده میکنن و بعدش باید به چند تا سوال جواب داد که خدا به داد برسه...

 

تو قسمت READING  هم که 3تا متن میدن و که مثلآ ممکنه یکی از متنا یه قسمت از یه روزنامه باشه یا چیزای دیگه که به هر حال میخواد آدمو سرویس کنه

 

 

 

ایشالا با این همه اعتماد به نفسی که من دارم نمره ی 7 رو بیارم (توقع رو حال میکنید)

چون اگه نیارم اینگده باید امتحان بدم تا باز 7 بیارم

 

************************************************************************

۷. تمیز کردن خونه 

 

من در عجبم چرا من به این مرتبی !!!!!!!!! یه مامانه به این شلخته ای نصیبم شده!!!

به خدا راست میگم

 

نیگا من نیم گم خیلی مرتبم ولی حداقل اتاقم تمیزه و اگه هم بخواد خیلی نامرتب باشه فقط به خاطر لباسه (چون هر وقت میخوام برم بیرون دقیقه ی 90 تصمیم میگیرم که چی بپوشم ، واسه همین همهی لباسا رو میارم بیرون تا یکیو انتخاب کنم )

 

ولی اون روز که مامانم نبود رفتم تو اتاقش

جاتون خالی ،  دیدم یه میز شدیدآ شلخته رو به رومه. تازه رو سر کمدشم کلی چیز گذاشته بود (آخه کمدش با سرویس خوابشه و از این دیواریا نیست)

 

 

 

منم که بدم میاد از کثیفی ؛ کل وسایل رو میز رو خالی کردم با کشوها و یه حال اساسی بهش دادم.

 

شاید باورتون نشه ولی واسه اینکه به عمق فاجعه پی ببرید میگم:

از روی این میز و کمد 1 کیسه ی بزرگ (از این سایز بزرگای آشغالی ) آشغال ریختم دور!!!!!

 

خدا کنه مردم به این مطلب که میگن مادر رو ببین ، دختر رو بگیر تکیه نکنن (چه از خود راضی)

 

 

ادامه ندارد...

 

 


پ.ن :

خودمونیما..

این ماه رمضانم چه زودی سر و کلش پیدا شدا

 ولی با همه ی سختیاش خوشم میاد ازش


پ.ن ۲:

راستی واسه اونایی که میخواستن بدونن تو کنکور چه گلی به سرم زدم:

سراسری رو فعلآ نیم گم

 

ولی آزاد رو معماری یکی از این شهرستانای استان فراس قبول شدم و خود شیراز (البته یکیش مهندسی ؛ یکیم کاردانی) که به علت دانشگاه آزاد بودن هیچ کودوم رو نیم رم .

البته بابام گیر میده و دشمن خونی دانشگاه آزاده.

 

 

اینم بگم که برادرم ۲سال از من کوچیکتره و امسال آزمایشی کنکور داد مهندسی عمران (سازه ) قبول شد

ترازشم ۱۱۰۰ تا از من بیشتر شد

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 9:24 بعد از ظهر  
 پست سریالی 2 ...
 

بازم سلام دوستان محترم Hello

 

روزنگاز عزیزم رو ادامه میدم ؛ تو پست قبل به شرح و بسط موارد ۱ و۲ پرداختیم :

 

۱. مسافرت بابام

۲. المپیک مزخرف

۳. تولد حضرت مهدی

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم   

۵.  اندر احوالات کلاس طراحی

۶. زبان

۷. تمیز کردن خونه 

۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم

 

 

و حالا ادامه :

 

 

۳. تولد حضرت مهدی

 

یکشنبه بود فکر کنم.

بابامم ایران نبود و ما ۳ تا تو خونه بودیم.اصولآ وقتیم که بابام نیست ؛ واسه اینکه ما دلمون تنگ نشه از صبح تا شب بیرونیم.

 

اون روز خالم خانواده ی شوهرشو دعوت کرده بود بیرون واسه نهار (به خاطر عوض کردن خونش) ؛ به ما هم گفت شما هم بیاید تا دلتون باز شه؛ مامانمم که طبق معمول رد کرد و گفت قبلآ ما رو دعوت کردی و این دفعه نوبت اوناست از طرفیم اون یکی خالم و داییمم همینو گفته بودن و نرفتن و فقط بچه هاشونو فرستادن.

دیگه چون خالم و داییمم نمی اومدن مامانم محال بود بره. (البته قول داد که به جاش نهار بریم بیرون که نرفتیم)

 

 

بعد از ظهر در آرامش کامل تو خونه بودیم که یهو خالم زنگ زد گفت خونه هستید؟

ما هم گفتیم که آره

 

درست ۱۰ دقیقه بعدش دیدیم تو کوجه صدای جیـــــــــغ و داد و هوار یه مشت بچه میاد.

ما ۳تا هاج و واج نیگای هم میکردیم ؛ رفتیم دم در ببینیم چه خبره که یهو دیدیم از تو ماشین یه عالمه بچه ریخت بیرون

 

بعد دیدیم تا بچه ها پیاده شدن خالم از تو ماشین یه دستی تکون داد و اینجوری  کرد و زودی در رفت

ما موندیم و ۶تا بچه ی قد و نیم قد

غزل و سحر، یکی ۴دبستان ؛ یکیم ۱دبستان (دختر خاله)

امیر و نیلوفر، یکی ۵دبستان ، یکیم راهنمایی (اون یکی خالم)

فاطمه و علی ، یکی ۵دبستان ؛ یکیم آمادگی (دایی) 

 

 

همین جور با صف از در اومدن تو و من و مامانم گیج شده بودیم.

مامانمم میگفت نیگا چه زرنگن ؛ خودشون میرن بخوابن ؛ اینا رو میندازن به جون ما

 

خلاصه تو خونمون صدا به صدا نیم رسید

 

*سحر* و علی و امیر که پای پلی استیشن بودن

(این سحر عین پسرا هست.همه ی یکاراش ؛ رفتاراش.

نیم دونم اینو گفته بودم یا نه ولی یه بار رفته بودیم خونشون ، این سحر اومده بود خیلی مهربون نشسته بود کنارم ؛ دستشوم مشت بود و یه لبخند موذیانه رو لبش بود ؛ بعد نیگای دستش کردن دیدم توش مارمولکه

بعد این سحر خنگ میگفت مارمولک نازه ، زیر شکمش نرمه)

 

غزل و فاطمه هم رو این صفحه ها هست که به تی وی وصل میشه و روش میرقصن

 

منم که با نولوفر که از همشون بزرگتر بود پای نت بودیم و مامانم شده بود کزت و تو آشپزخونه کار میکرد

 

بعد من دیدم نیم شه.نولوفر رو برداشتم رفتیم ۱۰تا چیپس گرفتیم با ماست موسیر چکیده

کلی حال داد

 

 

عصر ترم که شد ؛ خالم و شوهرش با اون یکی خالم و داییم و مامان بزرگم اومدن خونمون و مامانم شام نگهشون داشت.

 

دیگه خونه رو سر میرفت

 

آخر شب بود که خالم یه کارت عروسی از کیفش در آورد و گفت که عروسی دعوت شدیم.

منم طبق معمول دپرس که "حالا من چی بپوشم"

خوشبختانه خالم به دادم رسید و گفت من یه لباس نو دارم و چون سایزم نیست داسه تو

منم کلی ذوقیدم

 

**************************************************************************

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم

 

صبح روز عروسی با مامانم رفتیم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم و حدودای 2 بود که اومدم خونه؛ یه دوش گرفتم و زنگ زدم به خالم که ببینم در چه حاله که خالم گفت دارم واسه نولوفر کفش میگیرم.

منم جیــــــــــــــــــــغ که چرا به من نگفتی

اونم گفت که بیا ولی همه جا دیگه داره تعطیل میشه.منم گفتم نیم شه و الا و لللا من کفش میخوام.

اونم گفت خوب پاشو بیا خونمون تا عصر ببرمت کفش بخر

 

 

منم نیم دونستم چه کار کنم

آخه این شیرازیای تنبل مغازه هاشونو زورکی ساعت 6 باز میکنن

منم ساعت 6:30 باز باید میرفتم آرایشگاه

عروسیم ساعت 7 شروع میشد

 

 

دیگه دل رو به دریا زدم و رفتم خونه خالم.ساعت 5 هم رفتیم که خدا رو شکر همه جا تعطیل بود.

کل شهر رو گشتیم که یهو من به فکرم رسید که بریم "چنته"

چنته یه مغازه ای هست که کفشای چرم و دست دوز داره با قیمت نسبتآ بالا

و یه مشکل دیگشم اینه که همه ی کفشاش زنونه هست و همیشه خالم اینا و مامانم میرن.

 

 

حالا ما رفتیم چنته و خوشبختانه 3/4 نوع کفش دخترونه ی شیک داشت.

منم 3نمونشو پوشیدم که از 2 تاش خیلی خوشم اومد , ولی نیم دونستم کودوم رو بردارم واسه همین طبق یک عملیات خوشالانه 2تاشو برداشتم (که اگه مامانم بود عمرآ اگه میذاشت) ولی چون خالم بود منم حالشو بردم

(هر وقت با خاله هام میرم بیرون کلی حال میکنم ؛ چون هر چی میخوام واسن میگیرن و بعد مامانم مجبوره که باهاشون حساب کنه)

 

مامانم همیشه با 2 تا چیز نیم ذاره برم بیرون:

یکی خاله هام

یکی عابر بانکش

میگه با هر کودوم که میری بیرون من خونه خراب میشم

 

 

حالا بگذریم.

خلاصه من کفش خریدم و خوشال خوشال اومدم خونه و تندی رفتم آرایشگاه و زود رفتیم عروسی

و برای اولین بار تو عمرمون زودتر ار عروس و داماد رسیدیم

آخه ما همیشه از بس دیر میریم ؛ ورود عروس و داماد رو نیم بینیم

 

 

وقتی عروس و داماد اومدن کلی شوکه شدم ؛ آخه داماده خیلی خووووووووووووووووووووووشکل شده بود.

البته شاید چون عروسه خوشکل نبود تو چشمم اومد (بیچاره قیافش خوبه ها ولی از صدقه سری این آرایشای عربی که رایشگرهای محترم واسه همه انجام میدن و کاری به قیافه ی طرف ندارن عروسه زشت شده بود)

من نیم دونم چرا داماده خیلی خوب شده بود ؛ قبلنا این جوری نبودا ؛ اصلآ به چشمم نیم یومد واسه همین کلی حرص میخوردم چون اگه قبلن میدونستم تو مهمونیا اصلآ از کنار این مادر داماد تکون نیم خوردم

 

 

آخر عروسی هم رفتیم بوق بوق که بابام کلی حرص خورد ؛ چون فامیلای عروس یه چیزیشون میشد

تازه وسط راهم که بودیم چند تا از این پسرا که X خورده بودن تند بین ماشینا حرکت میکردن.

فکر کنید حالا شما. ماشینایی که با ماشین عروس حرکت میکنن نزدیک به هم هستن ؛ حالا این پسرا بین این ماشینا لایی میکشیدن

از کنار ماشین ما که رد شدن باد ماشینه خورد به من و دردم گرفت ؛ حالا شما سرعتو داشته باشید.

 

بعدم که تقریبآ نزدیک خونه ی عروس و داماد شدیم ، داماد ماشین رو زد کنار و 2تایی مخ همه رو زدن و همه رو پیچوندن و رفتن تو شهر واسه خودشون بچرخن

 

ما هم اومدیم خونه و من دیگه نیم تونستم رو پاهام وایسم ؛ چون واسه اولین بار تو عمرم بود که کفش با پاشنه ی 7 سانتی میپوشیدم

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 12:30 بعد از ظهر  
 پست سریالی ...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبید؟؟؟

 

ما بالاخره عزم خود را جزم نموده و آماده ی تخلیه ی انرژی ۱ماهه ی خود که در خود مبحوس کرده بودیم و داشت جان ما را از درون به برون هدایت میکرد شدیم

 

 

حالا اینجا دسته بندی میکنم تا خدای نکرده چیزی از قلم نیوفته و فاجعه های خانه ی ما ناگفته نماند

 

۱. مسافرت بابام

۲. المپیک مزخرف

۳. تولد حضرت مهدی

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم   

۵.  اندر احوالات کلاس طراحی

۶. زبان

۷. تمیز کردن خونه 

۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم

 

 

 

۱. مسافرت بابام

 

چند وقت پیش این بابام رفته بود مالزی..کلی بهش خوش گذشته بود.

البته فقط اونجا.من نیم دونم چرا این بابام رو ایران حساسیت داره  تو ایران همیشه سر درد میگیره ولی به محض اینکه از اران خارج میشه دیگه در هیچ صورت سر درد نمیگیره

 

 

اونجا رفته بود تو یه هتل توپ ۵ ستاره ی پلاس که کلیم حال کرده بود..

یکی از این تختای شدید باحال و بزرگ با ۶ تا بالش بهش داده بودن ؛ گلاب به روتون wc محترم اتاقش از اتاق من تو ایران بزرگتر بود

 

حالا از اتاقش بگذریم طراحی داخلی خود هتلم کلی جالب بود ؛ بعد میگن چرا تو ایران توریست نیم یاد

 

 

تو شهرم که میگفت خیلی خوب بود از همه نظر

میگفت بیشترشون مسلمون بودن و اکثرآ با حجاب ولی بدون حجابم توشون بود و راحت بودن

 

تنها مشکلش (البته از نظر ما ؛ شاید بعضیا خوششون بیاد) یکم شرجی بوده ، از این آب و هواها که لباس میچسبه به آدم

 

 

 

حالا از همه ی اینا بگذریم داشتم میگفتم که این بابام ایران که میاد سر درد میگیره. حالا چرا؟

چون که:

 

من نیم دونم چرا همه ی این بلاخا باید سر بابام بیاد

موقع برگشتن میگفت رفتیم فرودگاه امام ؛ میگفت که قعطی تاکسی اومده بود  در حالی که تو خارج از ایران کافیه ببینن که منتظری واسه تاکسی ؛ میان کلی با احترام ؛ عذرخواهیم میکنن که چرا منتظر موندیم

 

حالا بابام 2 ساعت تو صف و آفتاب منتظر تاکسی بوده.

حالا با بد بختی یه تاکسی درب و داغونی اومده ؛ بابام میگه تا تهران چند میگیرین؟ گفته حالا یه چیزی میگیریم !!!

بعد گفته یه 30 تومنی میشه!!!!

بابام گفته بیخود ، من داشتم میومدم 15 تومن دادم !

بعدش به 17 تومن راضی شده، بعد اونم گفته پس وایسا یه مسافر دیگه هم بیاد.

بابامم کلافه ، گفته بیا بیشتر بهت میدم , فقط تو بیا..

 

 

حالا طرف اومده کلی تو ماشین چرت و پرت گفته

 

مثلآ گفته :

 آقا ما 20 سال درس خوندیم شدیم مهندس عمران ؛ حالا از بدبختی شدیم راننده تاکسی!!!

یا

این یاسوجم خیلی خوبه ها ؛ خیلی پیشرفتست ؛ قراره آقای رفسنجانی بیاد یاسوج ؛ اونجا رو کنه پایتخت ایران!!!!!!!!!!!

 

بعد بابام گفته شما چند بار رفتی یاسوج؟

گفته : 1بار

 

بعد که بابامو رسونده فرودگاه مهرآباد ؛ بابام گفته حالا چند بدم؟

گفته 45 تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابامم 20 تومنش داده ؛ اونم شروع کرده به ناله و نفرین که ایشالا هواپیمات سقوط کنه!!!!

 

حالا بابامم سر درده شدید.

عصبانی شده گفته یا میری یا میام نصفت میکنم  (بی ادب شده)

بعد اون پلیس هواپیما هم که این راننده رو میشناخته گفته این آقاهه خوله

 

بعدم تا اومده شیراز تو محل کارش همه خرابکاری کرده بودن. (خوبه 1 هفته بودا)

 

 

 

 

اینم از این کشور اسلامی ما

 

 

راستی یه تاپ خیلی خیلی خیلی خوشکل و مارک دار واسم آورد.خیلی باحال بود

البته نگید چرا فقط همینو آورده ها ؛ قیمتش اندازه ی همه ی کادوهای دیگه واسه بقیه بود

 

************************************************************************

 ۲. المپیک مزخرف

 

خداییش حال کردم با این المپیک..

 

خوب روی این علی آبادی کم شد. من نیم دونم چرا آدم به این بی لیاقتی رو گذاشتن سر کار

خیلی بدم میاد ازش

 

حالا از همه ی اینا زشت تر این بود که الکی ورزشکار بیچاره ی ایرانی رو میزنن به مریضی تا در مقابل ورزشکار اسراییلی بازی نکنه.

 

حالا خوبه فلسطینیا هم بازی میکنن با اسراییلی ها هم ولی این ایران همیشه کاسه ی از آش داغ تره

 

واقعآ زشته ؛ دولت ما با دولت اسراییل مشکل داره نه با مردم.

البته این بحث رو معون محترم رییس جمهور مطرح کرد و همه از جلمه نمایندگان با لیاقت و مردمی ملت در مجلس شورای اسلامی و همین جور رییس محترم تر مجلس بهش توپیدن و در صحن علنی مجلس به این نتیجه رسیدن که: ما با مردم اسراییل هم دشمنیم

واقعآ که ایشالا این دولت همواره پایدار بمونه.

الهی آمین

 

 

حالا نکته ی جالب اینه که این آقای مایکل فلپس (خدایی کلیم خوش تیپه ها )که در کشور غاصب و دشمن آمریکا زندگی میکنه (البته اصلش کانادایی هست) به تنهایی ۸تا مدال طلا برد که در کل دوره هایی که ایشون تو المپیک بودن تعداد مدالاشون از کل مدالای ایران بیشتر بوده

 

 یعنی تعداد مدالایی که یه نفر (به قول بعضیا کافر) به دست آورده از کل مدالای ورزشکاران مسلمان ایرانی بیشتره

 

 

اینم که تو دلم مونده اینه که:

 

امام جمعه ی شریف نیم دونم کجا فرمودن:

چرا ایران اصلآ زن فرستاده المپیک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من موندم با این طرز فکر میخوان تو دنیا هم همه بهشون تعظیم کنن و به حق بدوننشون.

اینا حق خانوما رو هم میگیرین.

 

ایران نصف بیشتر مدالا تو قسمت خانوما رو از دست میده چون خانومای ایرانی نیم تونن تو مسابقاتی مثل شنا ؛ فلور اکسرسایزینگ یا ژیمناستیک و ... بازی کنن.

 

واقعآ که

 

 

ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت 2:34 بعد از ظهر  
 دعوت به همکاری
خبر !   خبر !

 

 

اولآ که سلام...

 

 

بعدم اینکه حوصله مقدمه چینی ندارم...

 

امروز به ولاگ طنین جون یه سر زدم دیدم خیلی باحال و ساده شوهر گرامیشون رو سورپرایز کردن...

منم دیدم که همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه همه با این سورپرایز کردن مشکل دارن و همیشه با کمبود تنوع سورپرایز رو به رو میشن.. گفتم یه وبلاگ گروهی بسازم تا هر کی هر مدل سوریرایز کردن واسه هر کی (اعم از شوهر ؛ مادر شوهر ؛ خواهر شوهر ؛ مادر ؛ پدر ؛ دوست ؛...  خلاصه هر کی) میدونه یا تجربشو داشته بیاد تعریف کنه تا اینقدر همه در حسرت سورپرایز کردن به روز و آپ دیت نباشن...

 

 

البته شاید این از نظر بعضیا وقت تلف کردنه.

واسه اینکه خیال این دسته از دوستانم راحت بشه راحت میگم که

اگه استقبال نکردین وبلاگ رو حذف میکنم. به من چه دیگه؛ خواستیم کمکی کرده باشیم

 

 

 

 

 

 

خلاصه و اصل موضوع:

از همه ی خانوما و آقایون واجد شرایط جهت همکاری از همین جا دعوت به عمل می آوریم

آدرس:

                                                                                http://surprise.blogfa.com 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت 4:36 بعد از ظهر  
 جالب ولی حال به هم زن &-:
 

" حس خود را از دیدن این تصویر بیان کنید !!! "

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 2:13 قبل از ظهر  
 پست حذف شده!!!
من این پست رو قبلآ فرستادما ، ولی این بلاگفای خررررررررررررر پروندتش !!!

.

.

.

.

.

به اين عكس نگاه كنيد.

محل شكسته شدن نرده ها كه در سمت راست ماشين قرار دارد مشخص است.. مردمي كه در بالا ايستاده اند، در حال اشاره كردن به وانت هستند.

وانت در حال حركت از سمت راست به چپ بوده و زماني كه با نرده ها برخورد مي كند چندين بار معلق مي زند و از جلوي كانال عبور مي كند و در جهت خلاف حركت خود ساكن بر جاي مي ماند:

 

dareh55.jpg

 

حالا واسه بقیه ی عکس ادامه ی مطلب رو بخونید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 1:24 بعد از ظهر  
 ببخشید S-:
سلام...

 

ببخشید نیم تونم بیام و آپ کنم یا به وبلاگاتون سر بزنم 

 

آخه این چند وقت سرم خیلی شلوغه Tornado  ایشالا زود میام با خبرای خوب خوب 

 

 

 

راستی..

چند وقت پیش یه پستی فرستادم ولی نیم دونم چرا گم شده ؛ یعنی نیستش

 

 

                زود میاما         

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 11:55 بعد از ظهر  
 دوقلوهای آنجلینا جولی و براد پیت (خدا شانس بده D:)
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 21 مرداد1387 و ساعت 0:0 قبل از ظهر  
 المپیک 2008 !!!
سلام سلام        Hello                                                  

خوبید؟ منم که طبق معمول خوبم

 

چه خبرا؟ امروز افتتاحیه المپیک رو دیدید؟؟

واقعآ که قشنگ بود و با شکوه.

 

حالا نکته ی جالب این بود که من امروز واقعآ فهمیدم که امسال به درستی سال نوآوری و شکوفایی نام گذاری شده

 

آخه از اونجایی که این تلویزیون ایران همه چی رو سانسور میکنه ؛ ما هم که مار گزیده بودیم ( تو یورو ۲۰۰۸ ، دقیقآ لحظه ی دادن جام سانسور کردن و حسابی کفرمون در اومد) ما داشتیم شبکه 3 رو میدیدیم چون زبونشون فارسی بود و توضیح زیاد میدادن و از طریق PIP هم بر  م*ا*ه*و*ا*ر*ه نظارت داشتیم تا خدای نکرده بلای یورو جون سرمون نیاد ؛ حالا بماند که کلی من حرصم گرفت که از شبکه های عربی مجبور بودیم این مراسم رو ببینیم ( خدایی چی بودیم ؛ چی شدیم )

 

 

اولای مراسم بود ، یهو یه خانومه اومد میخواست برقصه ؛ حالا جالب این بود که خانومه یه لباس کاملآ لخت پوشیده بود و جالب تر تر تر اینه که چند لحظه سانسور نشد و ما هنوز تو کفشیم

 

واقعآ که تحول و شکوفایی عظیمی هست تو صدا و سیما (صدا و سیمایی که یه خانوم که لباسش یه ذره کوتاه هست رو سانسور میکنه )

 

من فکر کنم اون لحظه کارگردان شبکه 3 ، دو دستی زده تو سر خودش که صحنه ی به این مهمی رو از دست داده

 

خداییش من یکی تا حالا یه برنامه ی زنده ی خارجی از تی وی ایران ندیدم , حداقل چند ثانیه عقبه

 

 

*********************************************************************

دیشب رفتیم خونه پسر عمم و با اجازتون تا 3 شب اونجا بودیم

آخه تو فامیل بابام فقط اینا هستن (پسر عمم و خانومش) که باهامون راحتن و بقیه از هر 10 تا کلمه ای که میزنن 9.5تاش کنایه هست و بقیشم پزه 

 

اولاش که نشستیم فیلم تی وی دیدم و بعدم فیلم عروسی و عقد و کلی یاد گذشته ها کردیم (البته نه خیلی گذشته ها ، سه چهار ساله که مزدوجن)

 

بعد نصف شب شروع کردیم به گفتن داستان های جنی ،البته داستان که نه، واقعیت هایی که ازشون بی تفاوت میگذریم

 

 مثلآ خیلی جالب بود ، اینا تو خونه ی قبلیشون الکی وسایلشون میوفتاده رو زمین ؛ یا مثلآ الکی دکور رو شومینشون میریخنه زمین و میشکسته (حالا شومینه ی اینا از این شومینه کنار دیواریا بود که مساحت رو سر شومینه خیلی زیاد بود) ؛ یا مثلآ میگفت ظرف روغنی که کنار دیوار بود ، یهو میدیدیم رو زمینه و روغناش پخش کف آشپزخونه 

منم که اولش هی میخندیدم و میگفتم شاید علی (پسر عمم ) اذیتت میکرده و مثل اون فیلمه بود که توش مهراوه شریفی نیا و امین زندگانی توش بودن داره سر به سرت میذاره و این خانوم پسر عمم میگفت نه ، من از این چیزا نمیترسم که بخواد اذیت کنه

 

منم که مرده بودم از ترس  آخه شب قبلشم فیلم اره رو دیده بودم و حالا خر بیارید و باقالی...

 

 

وااااااااااااااااای ؛ اینو بذارید بگم:

اون دوستم بودا ، همون که اسمش غزل بود و باهاش رفتم دانشگاهشون...همون

تعریف میکرد که چند روز پیش رفته بودن خونه یکی از این فامیلاشون که خونشون خیلی قدیمیه.

از اون خونه ها که WC تو ساختمون نداشتن و باید میرفتن تو حیاط

البته یه WC هم طبقه ی بالا داشتن.

 

این دوستم گفت ما هم نیازمند به WC بودیم و با چند تا از دخترا (دخترای فامیل) رفتن طبقه بالا...

میگفت اینا (صاحب خونه) طبقه پایین زندگی میکردن و چون پیر بودن نیم تونستن از پله ها بیان بالا و طبقه ی بالا کاملآ خالی بود و به همین خاطر پر خاک بوده ؛ این در حالی هست که هیچکس بالا رفت و آمد نداره و بنابراین ۱سانت خاک رو زمین بوده.

 

میگفت تا بقیه برن WC منم رفتم تو خونه (همون طبقه بالا) گشت بزنم ببینم چه جوریه که رسیده بود به آشپزخونه

 

میگفت کف آشپزخونه دیدم جای پای یه بچه هست (چون میگفت هم جای پا نصف پای من بود و هم مثل ۸ بود (دیدید که بجه ها وقتی میخوان راه برن پاشون رو هشتی میذارن ، یعنی پنجه ی پاهاشون رو نزدیک هم میذارن))

 

میگفت جای پا از دم در رفته بود تا رسیده بود به سینک ، ولی دیگه برنگشته بود (حالا جالب اینه که تو این خونه هیچ بچه ای رفت و آمد نداشته)

 

میگفت ماتم برده بود و از ترس کاری نیم تونستم بکنم ؛ بقیه که میان همه با هم جیـــــــــــــــــــــــــغ و میپرن طبقه پایین و در کمتر از ۱ دقیقه خونه رو ترک میکنن

 

الان که دارم اینا رو مینویسم دارم میمیرم از ترس

 

*********************************************************************

اون روز تو کلاس طراحی داشتم این جربان رو تعریف میکردم که یهو این مربی محترم بنده اظهار داشتن که یه مدت با جن زندگی میکردن

 

اگه من دیگه آپ نکردم حتم داشته باشید که جن زده شدم

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 18 مرداد1387 و ساعت 10:40 بعد از ظهر  
 پول بهتر است یا ثروت؟؟!!!!!!! شایدم شهرت !!!
سلام...

 

من جدیدآ کشف کردم که خیلی بی ادب شدم . نه به وب کسی سر میزنم و نه خودم آپ میکنم.چرا؟

نیم دونم

 

حالا بیخیال..

 

 

تا حالا شنیدید میگن پول بهتر است یا ثروت؟؟!!!

خوب الان بشنوید.

 

 

این روزا همه چیز شده پول والبته یه ذره هم شهرت (که همین شهرته هم به خاطر پوله)

 

کافیه یه ذره پول داشته باشی..

اون وقت پوله واست پول میاره.

میگید چه جوری؟؟؟ اینجوری:

 

People magazine reportedly spent $14 million for the first pictures of Brad and Angelina's twins

 

قدرت خدا...

 

ما میخوایم بریم عکس بگیریم ؛ تازه جاییم پخش نیم شه ؛ کلیم نق میزنه عکاسه که چرا کج وایسادی و اخم کردی و ...

کلی هم کیف پولمون خالی میشه.

 

حالا این خانوم آنجلینا جولی واسه اینکه عکس دقلوهاشو گذاشتن تو یه مجله ۱۴ میلیون دلار گرفته!!!!

 

 

قبلنم که دوقلوهای جنیفر لوپز به دنیا اومده بود ۶ میلیون دلار بهشون دادن که پول بیمارستانه توش در اومد.

 

این بیمارستانی که خانوم توش زایمان کردن بهترین بیمارستان بوده که فکر نکنم ما رو دم درش راه بدن.

تو یه سوئیت لوکس و زیبا که در بیمارستان نورث شور نیویورک زایمان کرد.سوئیته یک تخت چرمی زیبا و دو تلویزیون پلاسمای بزرگ یه آشپزخانه شیک و با کفپوش چوبی فرش شده

۱.۵ میلیون دلار پول بیمارستان شده که این در برابر پولی که اون مجله بهشون داده چیزی نیست

 

توروخدا ببین...

والا ما هم تو همچین اتاقی ببرن جوجه کشی راه میندازیم

 

 

 

 

حالا یه سوال انحرافی:

چرا اینا هی فرت و فرت دوقلو به دنیا میارن؟؟؟

 


حالا یکم اندر احوالات خودم بگم تا از حسادت نمردم

 

هیچی از روزای پیش که یادم نیم یاد

 

فقط دیشب دوست بابام ؛آقای قلم چی و همکارش (این آقای قلم چی عموی همون قلم چی هست)

اومده بودن شیراز ؛ یه چند ساعتی کار داشتن. منم تا فهمیدم اومدن پریدم جنگی لباس پوشیدم و رفتیم دنبالشون و بردیمشون کافی شاپ (آخه گفتن شام نیم خوریم)

 

این آقای قلم چی نفس منه ؛ یه آقای میانسال و البته نفس

خیلیم پایه هست تو همه کارییییییییییییییییییییی

 

خلاصه بریدمشون بیرون و کلی حال کردیم

 

 

اینم تا یادم نرفته بگم...

من نیم دونم چرا جدیدآ این دختر / پسر فنچولا با پسر / دخترای بزرگتر از خودشون میگردن؟؟چرا؟؟؟

 

 

تو کافی شاپ که رفتیم همش یه مشت پسر ۲۲/۲۳ با دختر ۲۶/۲۷ یا دختر ۱۵/۱۶ ساله با پسر ۲۷/۲۸!!!

این دخترا هم حسابی ترکوندنا.منظورم این دختر راهنماییا هست.

 

یه روز که میریم بیرون با دوستام ؛ بزرگاشون ماییم.

حالا یه قیافه هایی میبینیم عجیب و غریب که به نظر میاد نزدیک ۲۵ سالو دارن ولی وقتی خوب دقت میکنی میبینی نه بابا، اینا زورکی سنشون به ۱۶ سال میرسه..

 

اینم آخر عاقبت مملکت دلبرانه ی ما

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 2:21 بعد از ظهر  
 شاهکار 3
 سلام سلام  Hello

 

باز از شاهکار های خود رو نمایی میکنیم:

 

 

 

این نفس منو که میبینید ، اصلش رو از وبلاگ یه بنده خدایی پیدا کردم (نور به قبر امواتش بباره ) ولی با مداد رنگ و راپید کشیدمش (اصلش با آبرنگ بود)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

البته خیال دارم با آبرنگ هم بکشما ولی فعلآ به علت همون مرض بی حوصلگی  از کشیدن معذوریم

 

 

 

 

 

 این یکیم با آبرنگ هست + راپید

 

Image and video hosting by TinyPic

 

البته من اینقدر کج و کوله نکشیدما  تو عکس کج شده

تازه مقواشم مقوای آبرنگ هست ولی نیم دونم چرا همچین کرده نامرد

 

 

(توضیحات اضافی :

این مقواهای آبرنگ نوع مختلف داره. اینی که من میگیرم ۴۰۰ گرم هست و برگی ۱۰۰۰ تومن ؛ اون نوع های محکم تر ۶۰۰گرم هست و برگی ۵۰۰۰تومن

                                                                                                        پایان توضیحات اضافی/)

 

 

 

 

اینم با آبرنگه

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

 

 

 

 

 اینم باز آبرنگه:

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

                                                                       شاهکارا تموم شد

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 7 مرداد1387 و ساعت 10:38 بعد از ظهر  
 بی حوصلگی...

سلااااااااااااااااااااام 

 

حال و احوال؟

من که نیم دونم  ؛ ولی فکر میکنم مریضم ؛ آخه اصلآ حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...

 

 

 

حالا هم اومدم چند تا از اتفاقای این چند مدت رو بگم:

 

 

 

اول اینکه ما چند روز پیش با اجازتون تشریف بردیم عروسی.بد نبود.

 

 

من نیم خواستم برما ؛ یعنی به خاطر این مرض بی حوصلگی , حال نداشتم برم..

 

ولی وقتی دیدم مامانم رفته سر کمد لباسای منو میخواد لباسای منو بپوشه و تریپ جوونی بره Hippie؛ حسودیم شد و در دقیقه ی 90 تصمیم گرفتم که برم عروسی...

 

 

حالا باحال این بود که عروسه 2 ماه از من فسقل تر بود ولی از نظر جثه و ظاهر با اجازتون 6 برابر من بود (در زبان ریاضی میشه گفت:  من X  6 = عروس )

 

عروسه همش ورجه وورجه میکرد ؛ اگه بدونید... کلی بهش میخندیدیم.

ملت میخواستن عکس بگیرن..بعد همه وایساده بودن مرتب ؛ به عروس بیچاره جا ندادن ؛ اونم میخواست بشینه رو زمین...

 

 

 

تو طول عروسیم که من با همه حرف میزدم از بچه ی فنچول بگیرید تا پیرزن و پیر مرد 60/70 ساله ؛ اونم 2 ساعت ؛ مامانمم هی حرص میخورد..

من نیم دونم چرا وقتی حرف میزنم با مردم , مامانم هی حرص میخوره و چپ چپ نیگام میکنه..

 

 

 

 

تازه یه چیز دیگه...

این ارکسترشون خیلی خنگ بود 

دقیقآ بعد از شام ، آهنگ عربی زد و گفت خانوما پاشن عربی برقصن

(که البته بجه ها افتخار دادن و دختر بچه و سر بچه ها شروع کردن به عربی رقصیدن ، که فکر کنم بزرگ ترینشون ۵ سالش بود)

 

 

 

آخر شب هم اومدیم خونه و نرفتیم بوق بوق..

 

آخه بابام از این کاره بدش میاد و میگه این جوونا بد و خطرناک رانندگی میکنن و اعصابم خورد میشه...

 

 

 

البته راستم میگه ها..

جدیدآ مردم خیلی وحشی شدن. وقتی میخوای از خیابون رد شی ؛ ماشینا دقیقآ شما رو هدف قرار میدن و با سرعت هر چه تمام تر میخوان بیان اهتون کنن.

من که هر وقت میخوام از خیابون رد شم کلی دعا میخونم و رو خودم فوت میکنم تا عرض خیابون رو در سلامت تمام رد کنم..

 

حالا یه مشکل بزرگ تر اینه که ماشینا نیم زنن راحت آدمو بکشن که...

میزنن آدمو ناقص میکنن و حالا پیدا کنید سن خره رو که میخواد بیاد باقالی بار کنه

 

 

 

چند روزه اداره برق خیلی باحال شده..

 

قبلنا که طبق برنامه ای که داده بودن برقا هی میپرید ؛ ولی جدیدآ یه بار صبحا برق میره ، یه بار ظهرا ، یه باز شبا...

 

پریشبم برقا رفت و ما تو حیاط خوابیدیم...

 

نزدیکای صبح بود که من با یه نور شدیدآ زیاد و صدای بلند یه ماشین از خواب پریدم و کلی حول کردم...

 

فکر کردم یه ماشین زده دیوار نازنین خونمون رو شکونده و اومده تو حیاط..

 

 

ولی یهو دیدم یه کارگر از پشت بوم خونه روبه رویی داره داد و هوار میکنه

که بعدآ فهمیدم موضوع از این قراره که:

 

 

این خونه همسایه روبه روییه داره خونشو میسازه ، خر احمقم سیماناشو گذاشته بود تو کوچه ؛ اونم تکیه داده بود به دیوار خونه ما (یعنی یه چیز تو مایه ی پله درست کرده بود و دزدا راحت میتونستن بیان تو خونه ی ما) بابام هم چند باری بهش تذکر داده بود

اما کو گوش شنوا..

 

حالا دیروز صبح آقا دزد محترم اومده بود و به راحتی و در عین ریلکسی سیمانا رو بار زده بود و برده بود.

لحظه ی آخر که داشته میرفته این کارگره از خواب ناز بیدار میشه و از پشت بوم یه تیکه چوب برزگ میفرسته طرف ماشینه اینا که چوب به سیم های برق برخورد میکنه و 2تا سیمو یکی میکنه (یعنی 2تا از سیما به هم برخورد میکنن) و یه جرقه ی شدیدآ بزرگ به وجود میاد..

 

اینگده این نوره زیاد بود که نگو..

 

تازه مثل اینکه برق طرف اونا هم به کلی پرید و این کارگر مشمول دعای اداره ی برق کل استان شده

 

 

 

به علت حال و حوصله نداشتن فعلآ از گذشتن اسمایلی معذوریم.

باشد که مورد عفو و بخشش اسمایلی های محترم به علت این بی توجهی قرار گیریم

 


همین جا هم دومین ماهگرد وبلاگم رو بهش تبریک میگم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 10:27 بعد از ظهر