|
کلاس طراحی
سلام سلام
همین جوری دلم کشید آپ کنم و فکر کنم که این پسته پر باشه از شکل مورد علاقه ی من یعنی
آخه از وقتی از کلاس طراحی برگشتم کلی انرژی دارم
دیگه کلاس طراحی با اعمال شاقه نیست
اصلآ وایسید کامل بگم
از اول که وارد کلاش شدم دیدم به به کلاس اونوری هم کلاس نقاشی بچه هاست منم که عاشق بچه
بچه هاشونم از این بچه با مزه ها بود
مثلآ یکی از پسرا هست ،وقتی میاد به همه سلام میکنه و دست میده،وقتیم میخواد بره باز میاد با همه دست میده و خدافظی میکنه و میره
تازه یه پسرم هست تو کلاسمون حدود ۲۶/۲۷ سال اونم پسره خوبیه ،خیلی با آدم راحته ،اصلآ هم مثل بعضی پسرا بی ادب و کرمکی نیست
بعد اینکه تا وارد شدم شروع کردم به حرف زدن
تازه آقاهه هم کلی تشویقم کرد همش به من میگفت تو نابغه هستی البته به همه میگفتا خوب کار اونا هم خیلی خوبه ولی به من بیشتر از همه
کلآ کلاس اکتیوی هست مثل کلاس صبح نبود که ۴تا دختر ۱۷/۱۸ ساله توش بودن و همه تو فکر شوهر
خیلی حال کردم تازه آقاهه هم گفت سعی میکنم هر روز واست کلاس بذارم تا زود پیشرفت کنی
فعلآ همینا
پ.ن۱: راستی بعد از کلاسم رفتم پیش دکترم (همون که آپاندیسمو عمل کرد) آقای خوبی هست،فامیله خیلی هم با شخصیته،من که خیلی دوسش دارم.آقای مؤمنی هست ولی نه از اونا که وقتی داری باهاشون حرف میزنی نیگای در و دیوار میکنن
بعد ۵تا از ۲هزار تا دردمو بهش گفتم و اونم گفت سالمی
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 1:28 قبل از ظهر از هر دری "سخنانـــــــــــــــــى" 2 D:
ســــــــــــــــــــلام ، اگه خدا بخواد باز اومدیم تا به بلاگفا فیض برسونیم
خوب خوبید؟
از الان بگما... تعجب نکنید من آپما..نیم دونم چی بگم ولی هنوز ADSL قبلی قطع نشده..نیم دونم چرا ولی خوب بهتر...شاید لطف خدا شامل حال ما گردیده
نیم دونم از کجا شروع کنم..کلی حرف دارم
مامانمم که دید من خواب موندم از ترسش (آخه من هر سال ۲۵۰۰ تا کلاس ثبت نام میکنم و فقط ۲ جلسشو میرم) پرید تلفن کرد و کلاسمو از صبح انداخت عصرا هووووووررررررررررررررراااااااااااااا
ولی بهتر..آخه من از این خانوم مربی خوشم نیم یومد..مربی خوبی بودا
آخه اصلآ نیم ذاشت حرف بزنیم البته آخرین جلسه هم که رفتم کلی باهاش حرف زدم و اونم هی میخندید ولی کلآ نیم ذاشت
یه مشکل دیگشم این بود که نیم ذاشت پر رنگ بکشم خوب منم بدم میاد وقتی جایی سایه میزنم کمرنگ باشه..همیشه دوست دارم ۲ یا ۳ درجه تیره تر از حد معمول بکشم ولی این نیم ذاشت
تازه همشم ازم غلط میگرفت
ولی آقاهه خوبه
تازه همشم بهم میگه تو با استعدادی خیلی پیشرفت داری
همیشه هم با مداد B6 طراحی میکنه..منم ذوق مینمایم
ولی در کل من بدون حرف زدن میمیرم هر جا هم میریم از بس حرف میزنم کلی فک و فامیل پیدا میکنم
مثلآ یه بار تولد دختر داییم بود (همون 5 دبستانه) با یکی از دوستاش کلی حرف زدم و شجره نامشو بیرون کشیدم و بالاخره دیدم آشنا در اومد
یا با یکی از بچه های مدرسه کلی یاد نیاکان گرامی نمودیم و باز آشنا در اومدن
البته اینم بی تآثیر نیست که ما با بیشتر شیراز یا آشنا هستیم یا فامیل
تازه مامانم یه دوست داره..خیاطه (نفس من بیده ؛ آخه اونم کلی اعتماد به نفس بهم میده) اونجا هم که میرم آماره کل مشتریاشو بهش میدم.. اونم همیشه قش میکنه از خنده خوب به من چه ؛ هر کی میره اونجا من میشناسم
***************** دیگه اینکه...
دیدید جدیدآ ملت چه بی ادب شدن؟!
شیراز که اینجوریه ،
مثلآ من خیلی بدم میاد وقتی یه جا تو صف هستیم یکی بیاد بچسبه بهم.. خودمم حداقل نیم متر از یکی فاصله میگیرم... اصلآ شاید طرف بخواد یه کاری کنه که نخواد من بفهمم...عجبا e
حالا در این راستا تو صف عابر بانک که وای میستم با فاصله که طرف راحت کارشو کنه ملت میان میزنن تو صف حالا جالب تر در مورد عابر بانک اینه که وقتی داری تو کارتو میکنی ، بعضیا اصلآ میان تو بغلت وای میستن
بازم یه چیز دیگه که در مورد مردم فهمیدم اینه که خیلی بی حوصله شدن
کلآ اگه تو راه 2 ثانیه دیر حرکت کنی تندی دستا میره رو بوق مثلآ پشت چراق قرمز دیر کنی یا اگه بخوای کسی رو سوار کنی...
البته فکر بد نکنید شاید بنده خداها میخوان اعلام وجود کنن شایدم بخوان ببینن بوقشون سالمه یا نه
***************** آهان
تا یادم نرفته یه توصیه ی اخلاقی، بهداشتی، امنیتی، حیاتی،جانی، مالی،.... کنم
تو جمهوری اسلامی ایران 2تا کار رو هرگز نکنید:
1. اگه میخواید از خیابون عبور کنید و میبینید از دور یه ماشین داره میاد که رانندش زن (مخصوصآ با عینک دودی و آرایش شدید) هست اول بذارید اون ماشین رد شه.. بعد اگه خواستید عبور کنید
چون خدای نکرده زبونم لال ؛گوش شیطون کر یه بلایی سرتون میاد و در جا در آسمان ها به پرواز در میاید
تازه جنازه ی محترمتون مجهول الهویه میشه.. آخه از بس جراحت زیاده نیم فهمن آدم بوده یا گربه ی له شده
2. اگه میخواید خرید کنید هرگز از فروشنده ی زن خرید نکنید
چون هم بی ادبن
واقعآ زشته
مثلآ یه بار یکی از دوستام رفته بود کیف بخره... به فروشنده(تازه صاحب مغازه هم نبوده) که خانومم بوده گفته بود تخفیف بدید میگفت دختره یه جیغ جیغی راه انداخته بود که نگو بعد صاحب مغازه اومده ؛ خانومه با یه لحن بی ادبانه گفته بود که اینا تخفیف میخوان
آقاهه هم خیلی ریلکس گفته بوده خوب تخفیف بدید
کلی دلم خنک شدا
یا مثلآ این نمایندگی TT تو شیراز... صاحبش یه آقای خیلی خیلی محترم و با ادبه ولی متاسفانه یه دختر فروشنده هست (حالا نیم دونم شاگرده یا نه) ولی اینگده بی ادبه که نگو
منم چون همیشه همه ی شالامو از TT میگیرم بد بختی دارم واسه همین هر کی از اون طرفا رد میشه تا میبینه صاحب اصلیه تو مغازه هست به من میتله منم زود میرم و واسه چند ماهم شال میخرم
***************** اینم تا یادم نرفته بگم...
به حول و قوه ی الهی چون جشنواره ی تولیدات صدا و سیمای مراکز استان ها تو شیراز هست یه شبکه ی فارس یه تحولی به خودش داده
آخه امروز داشتم تی وی میدیدم بعد یهو دیدم شبکه فارس کلی دکورش عوض شده و کلی خوشکل و با کلاس
به مامانم گفتم چی شده؟؟؟چه دکور خوشکلی!!!
بعد مامانم گفت تعجب نکن.. به خاطر جشنواره رفتن تو هتل هما برنامه ضبط میکنن
منم خیالم راحت شد وگرنه ۲تا شاخ که چه عرض کنم ؛ دمم در میاوردم
آخه میدونید: صدا و سیمای استان فارس نمونه ی بارز یه اداره ی بدون پارتی بازیه
اگه بدونید چه مجریایی داریم
یه مدت ۲ نفر مجری برنامه کودک بودن والا به خدا من که این برنامه رو میدیدم وحشت میکردم
حالا کار مجریه ندارما.. ولی خوب نه گریمور خوبی دارن
حالا بیخیال... مثل اینکه باز خیلی حرف زدم
فعلآ بای بای... بازم میاما ؛ دلم واسه همتون تنگیده بود
پ.ن ۱: نیم دونم چرا این روزا همش انتقادی مینویسم
پ.ن ۲: من شدیدآ خودمو چشم زدم |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 1:46 قبل از ظهر آپ فوری D:
سلام سلام
من فقط اومدم یه خبر بدم و برم
این اینترنت ADSL بیجاره ی من یکی 2 روز دیگه تموم میشه
هنوزم این بابای تنبلم نرفته درخواست بده واسه وصل مجدد
واسه همین شاید چند روزی نیام یا با Dial Up که سرعتش با لاکی جون
دلم برای همتون میتنگه |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 3:14 بعد از ظهر از هر دری "سخنانـــــــــــــــــى" D:
سلام وبلاگ نویسان و دوستان بی وبلاگ عزیز
میبینم که منم مجبور به فرستادن پست "از هر دری سخنی" شدم ولی چون من یکم زیادی حرف میزنم باید این جمله رو به " از هر دری سخنانی " تغییر بدم
خوب اول بگم که من خوب خوب شدم و نیاز به عمل نداشت حالا نیم دونم واسه انرژی های مثبت شما بود که اینگده مهبـــــــلون بودید ولی به هر حال ۲تاش یه جور انرژی مثبته... بازم مرسی از همتون همتون خیلی خوب و مهبلـــــــــــــونید
دیگه اینکه چند روز پیش تو وب هانی جون بودم
دیدم میگه: " باور کنید میرم با آقای سوپرمارکتی سلام علیک می کنم میام بیرون حداقل ۷-۸ تومن باید بدم میرم تره بار پنج دقیقه ای میام بیرون حداقل ۱۰ تومن غیب میشه! و هفته ای ۲-۳ بار این اتفاق میافته . یعنی ما دو نفر ادم که فقط شب ها خونه ایم و نصف ماه هم خونه نیستیم حداقل ماهی ۲۰۰تومن فقط می خوریم "
خوب راست میگه دیگه..این چه وضعی هست
من موندم شما همین قیمت پیتزا رو ببینید!! من که هر وقت میرم بیرون پیتزا ۱نفره از ۴۷۰۰ هست تا۵۰۰۰ تازه تو کیش خیلی باحال بود... تو یکی از این فست فودا پیتزا کوچیک زیر ۸۰۰۰ تومن نداشت اینم بگم که ارزون ترین چیز اون فست فود قهوه بود که نفری ۲۰۰۰ تومن بود
آخه بابام جان این ۲۰۰۰ تومن یا ۸۰۰۰ تومن کمر کسی رو خورد نکرده (گرچه خیلیا هستن که محتاج هزار تومنن ولی خوب معنی نیم ده بخوان یه پیتزا معمولی که ما خودمون تو خونه با کیفیت بهتر و مطمئن تر با ۱۵۰۰ تومن درست میکنیم اینجوری بدن انصافم خوب چیزیه به خدا
یکی از همین فست فودیا تو شیراز که آشنای ما بود (ولی اسمشو نیم گم)به نظرتون روزی چند درآمد داشت؟؟ باورتون نیم شه...از یه جراح قلب که کلی درس خونده بیشتر
روزی ۲۰ میلیون تومن
همینه دیگه...اگه بدونید شیراز چه اوضایی هست...شهر شده پر دهاتیه میلیـــــــاردر بچه ۱۸ سالشون BMW داره!!!
تازه چند روز پیشم ۲تا آلمانی داشتن از خط عابر پیاده جلو هتل پارس رد میشدن (فکر کرده بودن ایرانم بعد یکی از این شازده ها اتفاقآ هم BMW داشته میاد این ۲تا رو به زیبایی زیر میگیره آقاهه که میمیره...زنه هم زخمی
حالا بعد میان در صفوف منظم نماز جمعه میگن چرا به ایران میگید تروریست
حالا یه چیز خیلی باحال...
یکی از دوستان نمایشگاه ماشین داشتن... میگفت یکی از همین داهاتیا اومده میگه: آقا بی ام و ضربدر ۳ دارید!!!! (منظورش BMW X3 بوده
بعد اونا هم میگن بله..اینم میگه چنده؟اونا هم میگن ۸۰ میلیون (البته قیمت اون موقع..الانو نیم دونم)
اونم ۸۰ میلیون تراول از جیبش در میاره و بی ام و ضربدر ۳ رو میبره
بیخیال..خون خودتونو کثیف نکنید..
خوب امروزم من باز کلاس داشتم و باز فضولی کردم (وای که چقدر از این شکل خوشم میاد.کلی منو توصیف میکنه
این آقای مربی ما لیسانس نقاشی هست از آموزشگاه رو دیگه نفهمیدم فکر کنم ایشونم زیر خط فقرن
چون طبق گفته ی آقای دکتر (رئیس جمهور محترم) : "کسایی که حقوقشون زیر ۶۵۰ هزار تومن هست زیر خط فقر هستن" (!!!)
با این حساب تمامی کارمندان دولت مخوصوصآ کارمندان محترم آموزش و پرورش (که یه دبیر فوق لیسانسش با ۲۵ سال سابقه حقوقش ۳۵۰ تومنه) زیر خط فقر هستن
البته بعضی از کارمندان دولت مثل کارمندان شریف پتروشیمی (که یه کارمند جزیی حقوق بازنشستگیش ۸۰۰تومنه ) و بعضی دیگر به بالای خط فقر اساس کشی کردن
حالا بگذریم...
اول صبح تا رفتم تو آموزشگاه یه سوسک زیبا ازم استقبال کرد منم که دیدم سوسکه نزدیک پای اون خانوم مربیه وارونه افتاده و داره دست و پاشو تکون میده، گفتم سوســـــــــــــــک نیگا ، زن خوبی هستا ولی چون نه میذاره حرف بزنیم ، نه خودش حرف میزنه خوشم نیم یاد ازش ولی جدیدآ آوردمش تو راه و کلی باهاش حرف میزنم
دیروزم تولد زن داییم بود
پارسالم از قبل دختر داییم برنامه ریزی کرده بود..ما همه رفتیم خونه مامان بزرگم(خونه داییم طبقه بالای مامان بزرگمه)
بعد طبقه پایین رو درست کردیم و همه ی چراغا خاموش
بعد اونم به هوای لباس من اومد (این بگم که خیلی ترسو هست این زن دایی من) تا در رو باز کرد دید همه جا تاریکه ما هم همه با هم از اون جیـــــــــــــــــــــــــغ های معروف خانوادگی کشیدیم و زن داییم از ترس زد زیر گریه
اینم بگم که تمام این برنامه ی تولدا رو دختر داییم تنهایی میچینه و همه چیز میخره و همه رو دعوت میکنه (بچه فقط کلاس پنجمه
حالا مامان من و خالم همش میزنن تو سر من و دختر خالم (خوب به ما چه..بچه احساس داره
فعلآ در ارتباط با "از هر دری سخنی " همینا یادم اومد
پ.ن۱: دیروز قبل از تولد با خالم رفتیم بیرون و به قول مونی جون یه حال به کیف پولمون دادیم
نکته ی قابل توجه این بود که چون من کیف نیاورده بودم کیف مامانمو برداشتم ببرم
بعدم واسه اینکه من ناراحت نشم گفت "
کلی چیزای خوشکووووول خریدم (آخه نیم شه تولد کسی باشه یا واسه کسی چیزی بگیریم و من واسه خودم نگیرم |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 22 خرداد1387 و ساعت 12:46 بعد از ظهر فضولی...
سلام..خوبید؟
منم بد نیستم
خبر خاصی نیست...فقط اومدم یه آپ معمولی و البته کوتاه داشته باشم (آخه نیست تو پست قبلی همه گفتن طولانیه ما هم اومدیم بگیم که کوتاه هم بلدیم آپ کنیم
امروز باز رفتم کلاس طراحی و کلی فضولی کردم (آخه هفته ی قبل چون جلسه ی اولم بود گفتم یکم آبرو داری کنم
با اجازتون فهمیدم که منشی آموزشگاه (که همسر آقای مربیه هست) وقتی ۱۸ سالش بوده اولین بچش به دنیا اومده
تازه یه دختری هم هست ۱۸ سالش بود..شوهر داره!
یه دختر دیگه هم بود که بچه میزد ولی اونم شوهر داشت!!!
بهتره ما هم به فکر باشیم آخه با محاسباتی که من کردم اگه همین دخترا تند تند مزدوج شن
دیگه هنوز هیچی نفهمیدم چون مربیه همش میگفت سرت به کارت باشه
یه چند روزه که یه بیماری گرفتم فقط یه عمل کوچولو میخواد
فعلآ بای (باز اگه خبری شد میام میگم |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 10:43 بعد از ظهر خرید...باغ...
سلام ...من باز اومدم
خوبید؟ به همه که خوش گذشته این چند روز تعطیلی؟؟ راستی تا یادم نرفته اینم بگم که به اونایی که پیشنهاد داده بودم برید کیش طبق آخرین اخبار رسیده شبا هم نیم شه رفت بیرون از بس هوا گرمه خوب حالا بریم سر روزنگار گرامی.تا یکشنبه گفته بودم..حالا از بقیش: دوشنبه ما باز باید میرفتیم خونه مامان بزرگم... تشریف بردیم و باز تا وارد شدیم مورد حمله ی اقوام وحشی قرار گرفته دیگه با بدبختی این بختک های گرامی را از روی خود جمع نموده این بچه ها هم که نیم تونستن ببینن من نشستم...پسرا میگفتن بیا به ما اسکیت یاد بده.دخترا هم میگفتن بیا خاله بازی واسه همین قبل از شام منو خالم و دختر خالم همه رو پیچوندیم و پریدیم تو کوچه رفتیم تخت خواب ببینیم..آخه هم من تخت میخواستم ,هم خالم , هم دختر خالم , هم پسر خالم (شدیدآ همه با کمبود تخت مواجه هستیم) رفتیم یه چند تایی تخت دیدم ولی مورد پسند قرار نگرفت (البته خالم خوشش اومدا ولی من دوست نداشتم)
راستی تو راه هم یکی از این وانتای له شده دیدیم توش پر کارگر بود..بعد کلی حرکات زشت میکردن و روی میله ها اینور و اونور میشدن مثل میمون موقع برگشتن تقریبآ ساعت 10:15 بود که سر کوچه مامان بزرگم چند تا مغازه هست منم دیدم که دست خالی هستم و پریدم تو مغازه یه مانتو گرفتم که خدای نکرده افسردگی نگیرم تازه وقتی هم مانتو گرفتم کلی ذوق کردم چون از وقتی که چند تا وسیله ی ورزشی گرفتم من در عرض 2ماه کلی سایز کم کردم...کلی ذوقیدم بعدم که رفتیم خونه مامانم کلی دعوا کرد که هم شام رو انداختین رو دستم ,هم یه مشت بچه ی زبون نفهم
ولی وقتی مامانم دید که مانتو گرفتم ذوق کرد..آخه من با بد بختی مانتو میپسندم (خوب این روزا مانتو ها زیادی جنایت هستن
شبم اومدم بیام نت که قطع بود...نیم دونم چرا ولی چند ساله موقع سالگرد آقای خمینی خطا قطع میشه و موبایلا هم گیر میکنه
*****************************************************************************************
منم که خواب بودم و نیم فهمیدم دنیا دست کیه بعدم تا شب اونجا بودیم و چون مامانم سوپ درست کرده بود
نکته ی جالبم اینه که نیم شد حرکت کرد.. چون بابام داشت یه تعمیراتی انجام میداد و تمام راه ها رو کنده بودن و همین طور دزدای محترم به غیر از لامپا به کابل روی دیوار هم رحم نکرده و اونا رو هم مستفیض کرده و کنده بودن و برده بودن.بنابراین ما چشممون جایی رو نیم دید آخر شب هم یه موشه خوشکل اومد نزدیکمون و مامانمم که فکر میکرد ماره داشت سکته میکرد ولی این دفعه باغ خیلی خوش گذشت (زیرا خاله جانم یک عدد آهو خریده..این بچه ها هم دنبال آهو بودن و خالم قالشون(؟) گذاشت شبم برگشتیم خونه و اومدیم نت و چند تا عکس از پرنس ویلیام جون (نوه ی ملکه ی انگلیس
پ.ن۱: اون وسیله ی ورزشی که اون بالا گفتم و باعث سایز کم کردن من شده ۲تا هست: ۱. یکی از اینا ۲.یکیم از اینا این دومیه خیلی خوبه
پ.ن۲: تعجب نکنید این خالم آهو آورده خونه ها آخه شوهر خالم دامپزشکه
یه بارم یه گوسفند آورده بود گذاشته بود تو آشپزخونه ی خالم. خالم نیم دونست چکارش کنه
پ.ن۳: قالب هم عوض نمودیم تا یکم با روحیاتمان سازگار باشد |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 5:25 بعد از ظهر از مارمولک تا کلاس طراحی...
سلام اهالی محترم و همیشگی اینترنت خوبید شما؟ زود شروع میکنم به بازگویی وقایع شنبه که من نیم دونم چی شده بود...من تمیز شده بودم حالا فکر کنید تو حیاط نیم شد گذاشت واسه همین چیدم تو سالن مامانمم هی جیغ میزد که وای به حالت اگه مهمون بیاد دیگه شروع کردم به تمیز کردن
حالا بعد از کلی زحمت و خستگی آخر کار یه مارمولک زیبا
حالا نکته ی جالب اینه که شبم عموم اینا اومدن و وقتی صحنه رو دیدن گفتن دارین اسباب کشی میکنید؟؟! البته هنوزم این وسایل تو سالن هست و کسی نیم یاد کمک کنه که آشغالاشو بریزیم دور (یه نکته ی جالب تر اینه که ما هر سال نصف این وسایل رو دور میریزیم و سال بعد باز 2 برابر اون وسایل رو داریم ***************************************************************************************** امروزم که 1شنبه بود با کلی بد بختی از خواب بیدار شدم و زود لباسامو پوشیدم (فکرشو کنید 8 از خواب بیدار شدم (!!!) دیگه جنگی یه نون پنیر و چایی خوردمو یه مانتویی پوشیدم کیفمو برداشتم و مامانم رسوندم کلاس تو راه هم کلی نق زدم سر مامانم که صبح به این زودی منو کجا میبری حالا رفتم اونجا تمامی خانوما و دختران با آرایش کامل (!!!) من نیم دونم اینا صبح کله ی سحر چه جوری حوصله ی آرایش دارن دیگه رفتیم کلاس و کلی مربی محترم بنده از اینکه باز منو میدید ذوق کرد (آخه قبلنا پیشش میرفتم کلاس وقتی فسقلی بودم) یه چیز جالب... خانومه (مربی من خانوم بود ...آخه اون آقا که مربی اصلی هست عصرا درس میده.این خانومه صبحا) امروز به من میگفت برو خونه از رو یه عالمه میوه طرح بزن (منم نیم دونم چه کار کنم آخه الان رفتم تو یخچال فقط دیدم که گیلاس داریم و زرد آلو و طالبی) موقع برگشتنم طبق معمول مامانم خواب مونده بود و دیر اومد دنبالم منم که علاف شده بودم اونجا و وقتی یه جا تنهام دلم میخواد خودمو بکشم
پ.ن1: ببخشید این قدر نوشته ها بی سر و ته بود
آخه حواسم جمع نیست
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 12:57 بعد از ظهر خونه ی مادر بزرگه هزار تا .... D:
سلام به همه
میدونم همتون خوبید
شروع مینمایم با کلی حرف
بنده 4شنبه شب به علت بعضی از مسایل و فضولی در بعضی امور تصمیم گرفتم که با سعی و تلاش وارد یاهو 360 یه بنده خدایی بشم
آخه مشکل من این بود که آی دی طرف رو نداشتم و نیم دونستم چه کار باید کنم از اونجایی که شیراز نیم دونم چه مشکلی داره , همه همدیگه رو میشناسن نیم دونم بگم خوبه یا بده ولی در این مورد خاص هم به نفع من شد و هم حرص خوردم
داشتم میگفتم که دنبال 360 یکی بودم که تصمیم گرفتم برم به 360 تنها کسی که میشناختم سر بزنم و ماجرا از اینجا شروع شد...
آقا ما اسم این طرف رو سرچ کردیم و از اونجایی که اسمش خیلی خاص بود زودی پیدا شد...
حالا دیدن وبلاگ این آدم محترم همانا , پیدا کردن تمامی دوستان محترم دوره ی دبستان و راهنمایی هم همانا و جاتون خالی یه عالمه حرص خوردم و فکر کنم از اون 45 کیلو وزنم کلی کم شد
آخه شما نیم دونید که...
اینا همه اطلاعاتشون تو 360 بود و منم از اینکه میدیدم تمامی دوستای خوب و درس خونم رشته های به این بدی قبول شدن یه مشت خنگ و خل که هر سال به خاطر نمرات زیبا میخواستن اخراج شن یا از اون دوستان که هیچ شبی رو تو خونه ی خودشون سپری نیم کردن و همیشه اینور و اونور مهمونی بودن الان تو بلاد کفر یا این دانشگاه کیش در حال خواندن درس دکتری میباشند (حالا فردا میان , هی خانوم دکتر خانوم دکتر میکنن
البته اینم بگم که تنها دوستی که تو این دوستان هم دانشگاهش مورد قبول بود هم رشته کسی بود که رتبش 9 شد و الانم تو دانشگاه شریف داره برق میخونه بچم
حالا منم حالم گرفته و اومدم همشو سر این کیانای بیچاره خالی کردم... اونم خیلی خوشکل آرومم کرد
بنده نیز به این نصیحت حکیمانه گوش فرا دادم و تصمیم گرفتم فرداش (یعنی 5شنبه) برم کلاس ثبت نام کنم
حالا پنجشنبه صبح با اینکه تمامی سعی خودمو کردم و ساعت 9 صبح بیدار شدم (شب قبلش به هر کی دم دستم میرسید سفارش کردم که بنده رو ساعت 9 بیدار کنید) ولی باز شیرازی بودنم گل کرد و هر کاری کردم حوصلم نشد برم کلاس ثبت نام کنم... واسه همین با کلی خواهش و التماس و رشوه مامانمو فرستادم رفت ثبت نام کرد واسم (اونم کلاس طراحی) کلی هم نامردی کرد چون کلاسامو انداخته 8:30 تا 10:30 صبح قراره از این هفته یکشنبه ها و 4شنبه ها برم عصرم با کلی نق نق رفتیم خونه مامان بزرگم که مامانم واسه خالم دلمه ی برگ مو درست کنه
بعد تا وارد شدیم یک عدد جیــــغ اونم از نوع بنفش خانواده ی ما گوش اینجانب را کر فرمود و وقتی پی گیر ماجرا شدیم فهمیدیم که این خاله زاده ها و دایی زاده های بی نزاکت بنده در حیاط مشغول آب بازی میباشند (یعنی آب بازی تموم شده بود و اکنون مشغول دعوا شدن به وسیله ی خاله جانم بودند) حالا هر چی بگن آب را هدر ندهید , کو گوش شنوا (من فقط موندم عجب همسایه های نجیبی دارن مامان بزرگم اینا.بیچاره ها صداشون در نیم یاد
حالا همه ی اینا گذشت...
ما داشتیم عصرانه میل می نمودیم
حالا ما همه دنبال منشع بو بودیم که چشمان خاله ی محترم به دمپایی دختر جونش خورد
حالا نگو که این دختره ی خیره وقتی تو حیاط دعوا میکردن خانوم از تو باغچه رد شدن (حالا این همه جا گذاشتن ایشون باید از تو باغچه رد بشن) و یک عدد پی پی گربه
جالب اینه که خانوم گام های محترم را با دمپایی مال حیاط به تمامی خانه نهاده و جای جای خانه را مستفیض فرمودن... مگه دیگه میشد پا روی زمین گذاشت خالمم یکی زد تو سرش
حالا کرم ریختنای خالم شروع شد
من نیم دونم , این کرم تو فامیل ما ژنتیکی منتقل میشه فکر کنم
خالم دمپایی رو برداشت و گذاشت دنبال هر کی اذیت کرده بود
مامان برزگمم میگفت من نیم دونم این دختر به چه امیدی رفته دانشگاه , به چه امیدی شوهر کرده , به چه امیدی بچه دار شده
خوب دیگه دستم خسته شد...
فعلآ بای
پ.ن۱: یکی قبلآ پرسیده بود جریان این فیله که تو عکس وبم هست چیه اینو الان یادم افتاد که جواب بدم...شرمنده این یک عدد فیل هست که با رنگ روغن روی تخم مرغ نقاشی شده
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 9:22 بعد از ظهر میگن راسته D:
راستش دوستان من قبلا توی این سایت ثبت نام کرده بودم ولی نمیدونستم چطوری هست ولی الان متوجه شدم و از شما دوستام میخوام که شما هم ثبت نام کنید تا موبایل مجانی ببرید . این کار کاملا قانونی است زیرا شما هیچ وجهی را نمی پردازید. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 1:33 بعد از ظهر هری جون... کیف بابام... زلزله...
سلام سلام خوبید؟خوب شکر خدا منم خوبم الان تا یادم نرفته موضوع هایی که میخوام بگم رو دسته بندی میکنم تا خدای نکرده چیزی از قلم نیوفته
1. هری پاتره کرمو را تمام میکنیم...افسرده میشویم 2. کیف بابام – ب * م * ب 3. زلزله
1. هری پاتره کرمو را تمام میکنیم...افسرده میشویم من نیم دونم این هری جون چه کرمی در وجودش نهاده است که دهن ما رو سرویس کرد... دقیقآ از 3 روز پیش جدی شروع کردم به خوندنش روز اول از ساعت 11 شب تا 6:30 صبح...بعدش خوابیدم تا ۲:۳۰ ظهر بعد دوباره از 4 عصر تا 10 شب خوندم باز تا 1 اومدم نت (اینجا الان پریشبه) دوباره از 1شب خوندم تا 9:30 صبح... بعدش لالا تا ۲ظهر بعد باز از ساعت ۲ ظهر خوندم تا 11 شب دیشب که اگه خدا بخواد تموم شد... نیم دونم چرا ولی هی میخواستم بخوابم..به خودم میگفتم این فصل آخره میخونم بعد لالا ولی باز تا فصله تموم میشد باز نیم تونستم بیخیالش شم مامانمم حرص میخورد میگفت تو اگه جای این اراجیف اینقدر تو درست پشتکار داشتی الان نفر 1 کنکور بودی حالا میدونید مشکل چیه بعد که قصه تموم میشه مثل الان.. افسردگی میگیرم اصلآ یه حس بدی دارم که کتاب تموم شده ...اصلآ انگار یه چیزی تو گلوم گیره گرچه این کتاب 7 خیلی جالب نبود و اون 6 تای قبلی خیلی جالب بود... خیلی از این 7 استقبالم نشد حالا بگذریم.. میرسیم به: 2. کیف بابام – ب * م * ب این کیف بابای من یه جریان باحال داره... دیروز بابام اومد خونه...گفت پلیس کیفمو شکونده بعد که تعریف کرد فهمیدیم جریان از این قرار بوده که: این بابای حواس پرت من پریروز کیف محترمشون رو تو یکی از این ادارات بسیار محترم جا میذارن (البته اونجا آشنا بودا...یعنی با اون اداره قرارداد داره بعد که ساعت 8 شب اومده خونه تازه یادش اومده که ای وای...کیف رو جا گذاشته حالا دیروز صبح اون آقایی که کیف تو اتاقش جا مونده میاد تو اتاق میبینه یه کیف بی صاحب اونجاست (از اونجاییم که شیرازی های محترم به علت ب*م*ب گذاری چند وقت پیش از ریسمان سیاه و سفید میترسن حالا اونا هم اومدن در کیف رو شکستن تا ب*م*ب رو خنثی کنن 3. و اکنون جریان زلزله
البته اینو همین جوری میگم که دلم خنک شه و هیچ ارزش نظر دهی نداره... از زلزله منظور خاله جونمان میباشد (آخه هر وقت میگیم که خاله... داره میاد داییم میپرسه چند ریشتر)
این خاله ی محترم بنده امروز از تهران تشریف میارن شیراز آخه میدونید.. این خاله جون بنده نه شوهر داره نه بچه واسه همین ما رو خیلی دوست داره و مشکل اینه که دوست داشتنش دوستیه خاله خرسه هست خدا بهمون رحم بنماید... الانم واسه جلوگیری از غیبت و گناه بیشتر
پ.ن۱: دزی جون... من آدرس وب شما رو نیافتم...
لطفآ پس از خواندن این پست آدرس وب خود را بگذارید
پ.ن۲: کیانا جون..ممنون به خاطر کمکت تو پیدا کردن اسمایلیز
پ.ن۳: از همه واسه نظرای خوشکلشون ممنون...مخصوصآ بهار جوون
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 4:8 قبل از ظهر پیاده روی...
سلام...دوستان (البته به قول وبلاگ نویسان محترم: دوست جونا
خوبید؟چه خبرا؟منم خوبم اگه خدا بخواد من واقعآ نیم دونم چی بگم...این بلاگفا هم دیشب و هم امروز روح خبیثشو (حالا هر چه این دوستان به من بگن بابا.. این نوشته هاتو اول تو Word تایپ کن...) حالا بیخیال دوباره شروع می کنیم: من نیم دونم چرا این روزا اتفاق خاصی نمی افته که بدو بدو بیام و اینجا بگم... اصلآ همه چیز تکراری شده(اینم از معایب دانشگاه نرفتنه همش تا ساعت 2ظهر میخوابم بعد صبحانه میخورم (توجه کنید...2ظهر صبحانه!!!) بعد میام نت بعد ساعت 4 ناهار میخورم بعدش باز میام نت بعد میرم شام میخورم بعد از شام باز میام نت میبینید من چقدر واسه این مملکت مؤثر واقع شدم!!! حالا بگذریم... در راستای بی حوصلگی بنده دیروز عصر دوست جون جونم بهم زنگ زد و گفت میای بریم بیرون؟؟!منم کلی ذوقیدم از خدا خواسته زود پریدم تو حمام (حالا شما داشته باشید...یه دختر ایرانی میخواد از خونه بره بیرون
خلاصه دوستم اومد دنبالم و ما رفتیم مثلآ پیاده روی... جاتون خالی...کلی راه رفتیم و لاغر کردیم... همین جور که داشتیم راه میرفتیم که بنده طبق معمول نتواسته جلوی میل و غریضه ی ذاتی جنس مؤنث بودنم رو بگیرم و سریعآ خودمان را به نزدیک ترین مرکز خرید رسانده تا احیانآ آرزو به دل از دنیا نرویم
گرچه باز چیزی نیافتیم و طبق معمول تنها مانتویی که مورد پسند بنده واقع شد در یک مغازه ی تعطیل به سر میبرد!!! ولی 2تا کاور زیبا واسه گوشیه نازنینم گرفتم... (طفلی از بس باهاش SMS یا پیامک (فارسی را پاس بداریم بالاخره پس از کمی گشت و گذار و همچنین جنگ و دعوا با تعدادی از اراذل و اوباش مقیم شیراز ولی در راه بازگشت چشمتون روز بد نبینه!!! یهو چشمان مبارک ما به تابلوی Hot که یکی از فست فود های شهر زیبای ما میباشد افتاد و این معده ی محترم توانست بر عزم راسخ ما جهت بازگشت به خانه فائق آید و ما را مجبور به پرداخت مبلغی پول نماید... دیگه ما هم با اجازتون یه فانگی فورنو زدیم تو رگ و حالشو بردیم... حالا جالب اینه که منم اونجا زده بودم رو دنده ی اذیت و هی با اعتماد به نفس عینکم رو درست میکردم و میگفتم: « غزل به من میاد دانشجو سال 2 دندون باشم غزلم هی میخندید و ما رو ضایع مینمود...دیگه بعد از کلی مسخره بازی اومدیم خونه
بعد طبق اومدم نت ببینم چه خبره که یه بنده خدایی شدیدآ ما رو سر کار گذاشت و کلی موجبات خنده های ما را در ان نیمه های شب به وجود آورد... راستی اینم یادم رفت بگم که تو این پیاده روی چیزهای زیادی به من ثابت شد: 1. شیرازی ها آدم های خیلی باحال و اهل گردش هستن!!!
خدایی باحالن... تا به یه تعطیلی میخورن زود میرن بیرون و گردش مخصوصآ تو عید و تابستون شیراز خیلی حال میده 2. احیانا اگه واسه پیاده روی میرید بیرون پول نقد با خودتون ببرید!
یا از یه مسیر هایی رد بشید که مغازه نداشته باشه اصلآ وگرنه پیاده روی تبدیل به خرید میشه 3. پسرای شیرازی واقعآ مهبلون و دلسوزن!!!
اصلآ نیم تونن ببینن 2 تا دختر دارن پیاده روی میکنن... همش نگرانن که پاهامون درد بگیره..زورکی میخوان آدم رو برسونن... چــــــه پسرای داسوزی... به به
پ.ن 2: اینم بگم که بهار خیلی خیلی مهبلون یه شعر زیبا در مورد اینجانب فضول خانوم از خودشون در کردن که در اینجا میتوانید مشاهده بنمایید
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 5:50 بعد از ظهر سحر خیزمان میکنند...
سلام همکاران گرامی...
امروز من بسیار خوشحالم که سحر خیز شدم!!!!و اکنون در حال نوش جان کرده صبحانه می باشم آها... اینم اینجا به عرض برسونم که باز من به علت جیغ دختران بی ادب و بی نزاکتی که از شانس بیچاره ی ما تو کوچه ی ما رد میشدن بیدار شدم... من موندم...اگه یه پسر با ماشین اونم با میوزیک بلند رد شه آدم باید ذوق کند آیا؟ یا اگه آدم اینقدر خنگ بود که ذوق کرد.. باید با جیییییییغ بلند سرخپوستی به همه اعلام کنه که ذوق کرده آیا؟ من میخوام بدونم که تا کی این جمعیت نسوان میخواد به این گونه سبک بازی به وسیله ی خود ادامه بده و آبروی هر چی دختر خوب و با شخصیت (مثل من خلاصه نذاشتن بخوابیم با اینکه دیشب داشتیم فوتبال نگاه می کردیم و همین جا هم عرض کنم که برنده شدن منچستر عزیز بسیاربه مزاج ما خوش آمد و موجبات شادکامی ما را فراهم آورد و ما باز آن نیمه های شب جیغ هایی بنفش از سر خوشحالی سر دادیم و بیشتر خوشحالیه من از اون لحاظ بود که چون بابام طرفداره چلسی بود و از طرفی منم با بابام قهر بودم (آی که دلم خنک شد البته اینم بگم که واسه من فرقی نداره که کی ببره... فقط واسه من مهمه که رئال مادرید ببره و یوونتوس ببازه... در مورد بقیه ی تیم ها اینجانب فضول خانوم کاملآ دخترونه عمل کرده دیگه اینکه...این روزا هم اتفاقه خاصی نمی افته که بدو بدو بیام واستون بتعریفم آها.. اینم بگم که شدیدآ به ۲تا معلم خوب یکی واسه طراحی و یکی واسه آموزش زبان جهت IELTS نیازمندم... (البته طراحی رو احتمالآ میرم پیش آقای مشکین فام
راستی... دست همتون درد نکنه بابت کامنت های قشنگتون دیروز کیانا جون جون اومده به من میگه تو چه کار کردی که با اینکه تازه شروع کردی باز این همه خواننده داری
فعلآ اینا رو داشته باشید تا بعد... |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت 11:7 قبل از ظهر معرفی میکنیم
سلام به همه
میبینم که من باز بی خوابی زد به سرم و
حالا هم میخوام مختصری از شرح حال خود را بیان نموده تا تعدادی از دوستان از بی اطلاعی بیرون بیایند
اینجانب یک عدد فضول خانوم می باشم... تاریخ تولدم ۲ بهمن ۱۳۶۷ هست (اصلآ منظوری نداشتما قد رو نیم دونم... ولی احتمالآ به زور بتونم خودمو برسونم به ۱۶۰ (البته به زور وزنم که ۴۵ کیلو (البته تا امروز) خلاصه به تمام معنا فنچوووول هم اکنون ساکن شیراز... یه خانواده ی ۴ تایی داریم.. من و مامانم و بابام و برادر (اونم از نوع ۲سال کوچیکتر مامان و بابا هم هر دو شاغل بچه ی اول و نوه ی اول تو خانواده ی مامانم اینا و نوه ی...(نیم دونم دیگه اینکه... آها..من اگه خدا بخواد دانشگاه رو معاف شدیم حالا فکر نکنید با یک عدد آدم خنگ طرفید و خدا رو شکرم همین طور شد و گفت نرو امسال کنکور بده... خوب مگه چیه... رشته ی زورکی دوست ندارم الانم که همتون شاهد هستین من ۲۴ ساعت تو نت نیستمو دارم درس میخونم
عاشق فضولی هستم ، یعنی نه فضولیه بدا... کلآ دوست دارم همه چیز رو بدونم اینقدر دلم میخواد یکیو پیدا کنم که بشینم باهاش حرف بزنم،اونم هر چقدر دلم بخواد، کسی هم نیاد بگه بسه چقدر حرف میزنی کلی کیف میکنم بشینم عکس ببینم،مخصوصآ عکس عروسی واسه دونستن تعداد محدودی از علاقه مندی های من به پست قبل مراجعه کنید
تا اینجا فعلآ باشه... باز اگه یادم اومد میگم |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 4:2 قبل از ظهر |
|
(گفتم که کلاسمو از صبح انداختم عصرا)
،

همه هم حسود شدن 



دیگه تا لنگ ظهر لالا 





؛ و هم لوس





خیلی نظراتتون قشنگ و پر انرژی بود 



با اجازتون ۳۶ ساله شد 
منم تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به زن داییم و گفتم ۲دقیقه بیا پایین..یه لباس گرفتم بیا ببینش
میگن نیگا؛یاد بگیرید ،نصف شماست 
)
حالا حرفمو پس میگیرم
و یک آن حس مربی مهد کودک بهم دست داد
)
(حالا هی هر چی به اینا میخوای بگو بابام جان..من اگه به موقع مزدوج شده بودم الان بچم
بعد خودتون رفتید بگردید


ولی سرعتش از این خیلی کم تره 
و تا حالا حیونی نبوده که خونه نیاورده باشه

مامانمو راضی کردم بیاد کمکم و هر چی وسایل تو این بازار شام بود آوردم بیرون
ولی خودمو کنترل و فقط به یه نگاه عاقل اندر سفیه
)
)
(شما گربه فرض کنید







اخلاقم عوض میشه...بعد اگه قصه جوری که میخوام پیش نره با همه دعوا میکنم

)
) زنگ زدن به 110...
(شما بی زحمت خرس ببینید
بقیه ماجرا رو به دفعه ی بعد که از زیارت خاله جون بر میگردم میگم

به سوی من روانه کرد و دوباره مثل همیشه همه ی نوشته های من مردن
)
یه دوشه 10 دقیقه ای گرفتم که تعجب همگان را بر انگیخت (چون من همیشه تو حمام یه 2ساعتی آب بازی میکنم) 



)
این گوسفندای بیچاره هم کاری از دستشون بر نیومد و مجبور شدم باز بیام ببینم که تمامی وبلاگ ها در امن و امان هستن یا نه

