|
خسرو شکیبایی درگذشت.
نیم دونم چی بگم.. آخه تا حالا پیام تسلیت ندادم
ولی متاسفانه امروز ۲۸تیر ۸۷ خسرو شکیبایی درگذشت
من یکی که خیلی دوسش داشتم. یکی از بازیگرای توانای سینما و تلویزیون بود..
همه بازی هاشو تو فیلم مای مختلف یادمونه. روزی روزگاری ؛ خانه سبز ؛ اثیری ؛ خواهران قریب و این آخرا هم که اتوبوس شب و رئیس ...
یادش گرامی
اینجا هم میتونید اطلاعات کامل در مورد زندگیش ببینید.
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 1:30 بعد از ظهر شاهکار 2 ((=
سلام
منم خوبما ! یهو فکر بد بد نکنید
فقط این چند وقت اصلآ حال و حوصله ی نوشتن نداشتم
حالا بگذریم.چند تا عکس گذاشتم.باشد که مورد تشویق دوستان قرار گیریم
این اولی که از روی کار ورمیر کشیدم. (اسم اصلی نقاشی هم The Girl With Pearl Earing هست) البته خیلی هم شبیه نیست ولی فکر کنم واسه من که مبتدی بیدم بد نباشه.
اینم که اولین کار من با مداد رنگی و اولین چهره ای هست که تو عمرم هست که کشیدم
ایشونم که میبینید یه بندرگاه هست که با راپید روی کاغذ A4 کار کردم. اولین کارم با راپیده.
این نقاشی محترم هم طرح معماری ساختمان های کویری هست که اصلش اثر مهندس سیحون هست و من اینجا با راپید و آبرنگ روی مقوا کشیدم. اینم اولین کارم با آبرنگه
خبر خاصی نیست.
فعلآ بای
الانم ساعت ۱۰:۳۳ میباشد.
پاشید برید سخنان گهربار دیر پرزیدنت (بخوانید: Dear President ) گوش فرا دهید تا سر به راه شوید
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت 10:33 بعد از ظهر روزنگار 2 ...
شنبه تا ظهر سر کلاسام با مامانم کل کل داشتم
آخه خانوم نرفتن واسه مصاحبه ی IELTS ثبت نام کنن و فرصتشم تموم شد
بعدشم که نشستم واسه دفعه ی 2 این فیلم توفیق اجباری رو دیدم
بعدشم این برادر من یه فیلم مسخره داشت میدید که حوصلم نشد ببینم. اسمشم قاعده ی بازی بود
عصرم که رفتم کلاس و یه کار جدید برداشتم که یه مسجده هنوز کار قبلی کامل کامل نشده که بخوام عکسشو بذارم
شبم این فیلم ۳ در ۴ رو دیدم که از بقیه ی فیلمای دیگه بهتره
امروزم که سه شنبه با اجازتون ساعت ۵ صبح
میپرسید واسه چی؟؟ خوب واسه اینکه قرار بود با دوستم غزل بریم دانشگاهشون
دیگه رفتیم در یک مکان که همگی جمع شده بودن و سوار بر سرویس زیبایشان شدیم
خدا رو شکر این دفعه چادر با خودم برده بودم چون دفعه ی قبل که رفتم نبرده بودم و کلآ جریانش این بود:
غزل ساعت ۳ ظهر زنگ زد بهم و گفت فردا من امتحان آمار دارم و بیا یکم احتمال یادم بده
منم پاشدم رفتم اونجا و از اولش با مامانش حرف زدم و هی مجله های لباس دیدیم و نظر دادیم غزلم هی میگفت خوبه اومدی پیش منا
ما گذر زمان رو متوجه نیم شدیم که از بس حرف زدیم با مامانش بیا بریم مخ مامانتو بزنیم و بمون اینجا
گوشی رو برداشتیم و من به مامانم گفتم: (من نیم دونم چرا جدیدآ به نوشتن این چتا علاقه مند شدم
- من: مامـــــــــــــــــــــــــان
* مامانم: نخیــــــــــــــــــــــــــــــر
- من: مامـــــــــــــــــــان ؛ غزل گناه داره
*مامانم: گفتم نه ؛ میخواستی این همه وقت جای خوردن مخ مامانش با اون آمار کار میکردی
- من: مامــــان!!!
* مامانم: مگه هر جا میری جز حرف زدن کاره دیگه هم میکنی؟؟
- من: حالا بمونم دیگه
* مامانم: حالا وایسا از بابات بپرسم
(جون عمش ! از بابام بپرسه؛هر وقت حریفه من یا دوستام نشه میگه باباش نیم ذاره حالا صدای بابام از پشت تلفن میومدا.میگفت: خوب بمونه مامانمم این موقع ها میبینه نیم تونه کاری کنه ، میشینه فکر میکنه و یه مشت شرط تو ذهنش مرور میکنه تا به من بگه
* مامانم: بابات میگه نه ؛ اصلآ
- من: مامان ؛ دروغگو دشمن خدا هست
* مامانم: کی دروغ گفت؟! بیا ببین خودش داره میگه (!!!) * بابات میگه به شرطی که فقط همین امشب باشه و فردا شب خونه باشی و درس بخونی (
# برادرم: ( از پشت تلفن داد میزنه) نه ؛ فقط به شرطی میشه بمونه که تا ۱ هفته همونجا بمونه
- من: باشه ؛ فردا شب میام
* مامانم: باشه ؛ زیاد حرف نزنی که دیگه مامانش از خونه بیرونت کنه ها
- من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشه ؛ بای
حالا منو غزل با هم جـــــــــــــیغ
(البته من و غزل تا ۴ بیدار بودیم و اون درس میخنود حالا ساعت ۵:۳۰ هم باید پا میشدیم که با سرویس بریم (آخه دانشگاه غزل یکم خارج از شهره)
به زور ساعت ۶ بیدار شدیم
آهان...یه نکته.. اینو میخواستم بگم و اصل ماجرا این بود
من که رفتم خونه ی اینا با لباس بیرون بودم
حالا تو خونه ی غزل اینا مقنعه ی اضافی پیدا میشه ولی چادر دیگه فقط یکی داشتن تازه مانتو منم این رنگی و تنگ
حالا اونچا پیاده شدیم و این حراستشون دم در وایساده بودن غزلم چادرشو در آورد و پیچیدیم دورمون و خیلی ریلکس (آخه اینا فقط چادر رو میگرفتن دور کمرشون
حالا ما ۲تامون زیر ۱ چادر و بهم چسبیده بودیم که معلون نشه ۱ چادره
دیگه رفتیم تو و هر جا که رد میشدیم همه سرشون رو میاوردن
حالا داشتم میگفتم... رفتیم و سوار سرویس شدیم. من و غزل پیش یکی از دوستاشو و دوست پسر گرامشون (مازیار) نشستیم و کلی حرف زدیم و اذیت کردیم
تو دانشگاه هم همه رفتن امتحان بدن و من و مازیار مونده بودیم و که خدا رو شکر اونم پر حرف
اینم بماند که من زیاد زیاد حرف میزدم و مازیار بیچاره پشت سر هم با لهحه ی شیرازی میگفت: "حالا شما اجازه بده"
دیگه همه امتحان دادن و اومدن و همه گند زدن البته سوالا بد بودا ؛ مثلآ آقاهه سوال هندسه رو تو فیزیک داده بود
تازه اینم بگم که دانشگاهشون خیلی مسخره هست
مثلآ تو دانشگاه های دیگه اگه با پسرا یه جا بشینیم هیچی نیم گنا ؛اینجا همش می خواستن بخورنت
مثلآ یکی از همین دانشجوا نشسته بود واسه هم کلاسیاش درس توضیح داده بود ؛ بردنش حراست. بعد گفته بودن تو حیاط جلو همه نشینین ،خوب نیست. برین تو کلاسا (
حالا منو مازیار و سارا نشسته بودیم و اون آقاهه حراستیه اومد:
- آقاهه: شما نسبتی دارید؟؟
من داشتم آب میخورم (با شیشه ی آب معدنی)
* مازیار: بله ؛ ما رفت و آمد خانوادگی داریم
آقاهه: کارتتون رو بدید ببینم
من همین جور دارم آب نوش جان میکنم
# سارا: eee آقای ... (مسؤل همه ی حراستیا) اون روز گفتن اگه فاصله ی قانونی حفظ شه اشکال نداره پیش هم بشینید. ببینید، ما هم این همه فاصله انداختیم بینمون
آقاهه:
بعد روشو کرد به من :
آقاهه: شما کارتتونو بدید
من که کماکان در حال آب خوردن بودم
من: من اصلآ دانشجو اینجا نیستم
آقاهه:
منم که ریلکس
من: eee آقا ؛ میگما شما اینجا تو دانشگاهتون یه اتاق ندارید که توش کولر باشه؟؟؟؟
آقاهه: چرا همه ی کلاسا کولر دارن
من: پس بچه ها پاشید بریم تو کلاس
آقاهه:
بعدم رفت
البته بعدشم ما صلوات فرستاده و متفرق شدیم چون مازیار امتحان داشت
موندیم تا اون امتحانشو بده و بعد همون برگشتیم و تو راه کلی پدرمون در اومد آخه اتوبوسه خراب بود و یه مسیر 1 ساعته رو تو 2ساعت و نیم اومد
مازیارم که دیگه از بس من حرف میزدم وحشت کرده بود و از من فرار میکرد و نیمذاشت روی صندلی نزدیکش بشینم
الیته امروز طی فضولیای به عمل آماده و خوردن مخ بابام فهمیدم که این آقای مازیار پسر دوست پدرم هستن و ما قبلآ خونه ی اینا هم رفته بودیم
بعدش رفتیم خونه ی غزل اینا و کلی اذیت کردیم و به هم دیگه رسیدیم و....
راستی غزل اینا یه ماهی داشتن که از عید مونده بود.. خیلی با مزه بود؛حرکتش مثل حرکت دلفین بود.اصلآ افقی شنا نیم کرد؛ عمودی این ور و اون ور میرفت
بعدم اومدم خونه و از شدت خستگی یه راست رفتم خوابیدم تا ۱۱ ظهر امروز امروزم چهارشنبه صبح با بابام رفتیم محل یکی از کاراش
خیلی باحال بود.یه سالن آمفی تئاتر داشتن میساختن.بعد امام جماعتشون رو آورده بودن تو رنگ موکت و پرده نظر بده
حالا بابام همیشه رنگ چیزا رو از یه دکتر معماری میپرسه ها
بعدم رفتم کلاس طراحی و فقط و فقط حرف زدم
پ.ن: این نامردای وزارت بهداشت اومدن جلوگیری کردن از آدامس relax خوب من چه کار کنم که معتادم بهش؟؟ میگن چون روش آرم کارخونه ی Kent هست و قوطیش شکل قوطی سیگاره... ممنوع
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر روز نگار...
بازم سلام
حوصله ی حال و احوال ندارم؛ پس حرف میزنم
جمعه صبح که با دل درد فراوان از خواب ناز بیدار شدم و چشمتون روز بد نبینه
واقعآ مادرای بیچاره رو درک کردم موقع نی نی دار شدن
من اصولآ سعی میکنم موقع درد داد و فریاد نکنم حالا درده هر چی میخواد باشه و این یعنی وقتی از درد جیغ میکشم ؛اون درده اصلآ قابل تحمل نیست
با اجازتون در ساعات اولیه ی صبح جیغ های مشهور خانواده ی ما در خانه طنین افکن شد
حالا برخورد مامانم رو داشته باشید:
- من: مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ؛ مُردم
* مامانم:
- من: دیگه دختر ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااری
* مامانم:
- من:
* مامانم: ها؟
- من: مامان دارم میــــــــــــــــــمیرم
* مامانم: حرف نزن
- من:
* مامانم: اسمش که بچه نیست ؛ اسمش مزاحمه
# برادرم: مامان ببین چشه
* مامانم: هیچی بابا...عشوه میاد... همش الکیه... همین الان داشت میدویید این قرمزه مامانمه ها
- من:
(اینم که میدوییدم واسه این بود که با بدبختی گلاب به روتون رفتم WC بعد داشتم برمیگشتم چشمام سیاهی رفت ؛ منم واسه اینکه نخورم زمین تند تند راه رفتم)
منم یکم با تلقین های معروفم دردمو آروم تر کردم ولی این از اون دردا بود که هنوز باید خیلی حرفه ای باشم تو تلقین
حالا بعد از کلی نق من و بد جنسیای مامان
* مامانم: حالا بیا این قرص رو بخور خوب میشی
چند ساعت بعدترش :
* مامانم: دیدی حالا صبح بد بیدارم کردی ؛ کمرم درد گرفته
- من:
من که واقعآ احساس میکردم کزت هستم و با خانوم تناردیه سر و کار دارم
حالا بعدازظهر حالم خوب شد
ناهار رو هم اونجا خوردیم (البته ساعت 4) و تمامی زنبور های محترم نیز در نهار خوردن ما را مشایعت فرمودن
اونجا هم باز من کزت شدم و منبع آب رو که بابام تازه خریده بود شستم
(این برادر منم که شدیدآ بچه ننه و تنبل هست منم همیشه میگم اسمت پسره ؛ صدات میـــــــــــــــــــــــــــــو اونم با پسر عموم فوتبال بازی میکردن
بعدش اومدم با خیال راحت یه استراحتی کنم و چایی نوش جان کنم که مورد حمله ی همگانیه مورچه ها قرار گرفتم
آخه یکی نیست بگه وسط چمنم جای چایی خوردنه؟؟؟
یه نیم چه آلاچیقی داریم , البته چون سقفشو هنوز نزدن نیم شه رفت اونجا (حالا کامل شد عکسشو میزارم
بعدشم اومدیم خونه و این فیلم در جستجوی خوشبختی رو دیدم که مورد علاقه ی منو بابام هست البته بابام با این مادر شوهره بده و نیم ذاره راحت فیلم ببینیم همش بد و بیراه میگفت به این مادر شوهره البته منم دلم خنک شدا ، خیلی آدم مزخرفیه
بعدشم فیلم یوسف رو دیدیم من نیم دونم ولی میگن حضرت یوسف خیلی خوشکل بوده ؛ ولی این بازیگره خیلی معمولیه
شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد. صبح به چند تا کلاس واسه IELTS و کلاس کامپیوتر زنگ زدم و نتیجه ای حاصل نشد
عصرم خوشال خوشال رفتم کلاس طراحی کلی حال کردم و انرژی مثبت دخیره نمودم
شبم اومدم و این فیلم مزخرف سایه ای در تاریکییه ؛ چیه؟؟ همون فیلم بیریخته شبکه ۳ رو دیدم و از بس بیریخت بود فقط چند تا قسمت اول و این قسمت آخر رو دیدم خدا رو شکر تموم شد
واقعآ آدم مسحور میشه با این فیلمای تی وی
تازه ۳ در ۴ هم که ندیدیم
الانم امودم از کلاس و دارم مینویسم با هیجان
میخوام با آبرنگ کار کنم اگه بشه.. (منظورم اینه که اگه بابام امشب بیاد تا من وسایلمو واسه فردا بگیرم
آها..راستی...اینم بگم...یه اتفاقی تو کلاس افتاد
یه خانومی اومده بود پول کلاس بچشو پس بگیره.میگفت بچه ی من ۴ جلسه اومده حالا نیم خواد بیاد. شما هم پول منو پس بدید
خانوم منشی (همسر مربی من) میگفت من نیم تونم پولتون رو پس بدم.فقط میتونم پولتون رو تا ۱ سال نگه دارم و این بچه ی شما هر وقت خواست بیاد..
اون خانومه هم دعوا میکرد که چرا اینجوری برخورد میکنید (!!!
من هر آن منتظر بودم که با کفش همدیگه رو بزنن (آخه مربی من خیلی آدم آروم و ریلکسیه
تا اینجا رو داشته باشید...بقیش واسه بعد
پ.ن: ورود غرور آفرین رویا جون غریب رو به خونشون تبریک عرض مینماییم امیدوارم سفرشون به دور دنیا منجر به کشف قاره ی هشتم شده باشه
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 7:36 بعد از ظهر از هر دری "سخنانـــــــــــــــــى" 3 D:
پیش نوشت: یه عکس اضافه فرمودیم از گرد و غبار !!
سلام.. من یکی که الان دارم خجالت میکشم خوب به من چه خیلی کار ریخته بود سرم حالا بگذریم فعلآ 2متر پر حرفی های منو بخونید حوصلتونم نشد خوب نخونید ما با اجازتون و به زور مامانم 2تا کنکور ریاضی و زبان رو دادیم.. آخه من نیم دونم..وقتی از 24 ساعت شبانه روز من 12 ساعت رو در خواب
گرچه زیاد مهم نبود و من آخر ریلکسی و آرامش و اعتماد به نفس بودم
حالا هر چی بود به خوبی گذشت و تموم شد فقط نکته ی قابل توجه در مورد کنکور زبان این بود که: من نیم دونم چی شده بود و چه تحولی در امر کنکور کشور رخ داده بود که مراقب های ما همه پسرای جقله و کلی اهل حال و احوال کردن بودن البته این امر خوب بود چون آدم انرژی میگرفت
امروزم که کنکور آزاد داشتم.. عمومیاشو تو ۲۰ دقیقه تموم کردم
ولی واسه من فرق نداره ؛آخه من اگه بهترین رشته ی دانشگاه آزاد در بهترین نقطه ی این مملکت قبول شم باز بابام نیم ذاره برم کلآ بابام و دوستاش دشمن خونیه این دانشگاه آزاد هستن و فقط من در بین تمامی فرزندان محترم دوستای بابام فرزند ناخلف شدم و در کنکور آزاد شرکت کردم کلاس طراحی هم که به خوبی و خوشی داره میگذره و از اونجایی که بنده فشرده گرفتم (4 روز تو هفته و از این بیشترم نیم شد وگرنه میگرفتم البته اینم بگم که 2 جلسه از این 4 جلسه به آموختن پرسپکتیو اختصاص داره و 2ساعت به نقاشی من نیم دونم چی تو این کلاسه هست که اینگده عاشقش شدم
اصلآ روزی که قرار نیست برم (3شنبه و 5شنبه و جمعه) کلی خود درگیری دارم و کلافه هستم
ولی تو این مدت میرم تو اینترنت دنبال عکس و موضوع خوشکل واسه نقاشی میگردم و تو این 3 روز میکشم.. احتمالآ تو این سه روز چند تا کلاس آموزش نرم افزار مثل فتوشاپ یا اتوکد میگیرم ایشالا تو پست بعدی چند تا از کارای دیگم رو میذارم تا باز مورد تشویق قرار گیرم و اعتماد به نفسی بسی زیاد کسب بنمایم
خداییش من آدمیم که تا حالا و تو زندگیم همه چیزو با تلقین پیش بردم یعنی اگه استرس داشته باشم کافیه چند بار هی با خودم بگم "من استرس ندارم" البته این که میگم چند بار فقط در مورد من صدق میکنه که پیشکسوتم در این امر آخه من از بس تلقین کردم حرفه ای شدم (ولی در موارد بسیار سخت نیاز به چندین روز تلقین دارم تازه یه چیزم کشف کردم ولی مامانم نباید بفهمه اونم اینه که اگه از یه لباسی خوشم نیاد ولی مجبور به پوشیدنش باشم (یعنی مجبور مجبورا چون اصولآ من آدمی نیستم که زیر بار زور برم) با تلقین لباسم از لباس آنجلینا جولی هم خوشکل تر میشه هوا یه جوری زیادی بد شده از گرما که بگذریم چند روز هست که همش گرد و غبار تو هوا هست.. اصلآ پریروز خورشید که دیده نیم شد.یعنی پیدا بودا ولی شده بود مثل ماه... راحت میشد بهش نگاه کرد.شده بود یه دایره تو آسمون
کلآ هوا خیلی زشت شده... آخه شما نیم دونید که (البته اونایی که شیراز اومدن میدونن) شیراز یکی از خوشکل ترین شهر های دنیا هست مخصوصآ تو اردیبهشت به نظر من شمال هنر نکرده (من شمال رو خیلی دوست دارما و نیم خوام بگم زشته ها این شهر هایی مثل شیراز هستن که با بی آبی هنوزم تونستن اینجوری خوشکل بمونن اینم تا یادم نرفته بگم که همون پریشب با اینکه گفته بودن ملت تا 48 ساعت به خاطر این گرد و غبار بیرون نیان ولی باز همه جا ترافیک بود (آخه تو شیراز محاله که تعطیل باشه و کسی بیرون نیاد ؛ مخصوصآ این روزا که بچه های 17/18 ساله همه آخرین مدل ماشین رو دارن
ما هم خونه مامان بزرگم بودیم و دختر خالم هوس مانتو کرد حالا ساعت چنده..9 شب !!!! خالمم گفت من تو این وضع ماشین بیرون نیم یارم . مامانمم که این موقع ها (مثل بیژن تو "سه در چهار") یکی صداش میزنه... نبردمون خالمم به این دختر لوسش گفت بتل بابات بیاد ببرتتون.. اونم زنگ زد و باباش بنده خدا از خونشون تو این ترافیک اومد دنبالمون (این شوهر خاله من خیلی زن ذلیله
این مطلبم در مورد شیرازیا بگم که زیادی تنبلن حالا ما بالاخره تشریف بردیم که خانوم مانتو بخرن در طی مانتو خریدن ایشون؛ بنده هم از انتخاب خودم ذوق کردم جالب اینه که 2تامون یه سایز گرفتیم حالا فکر نکنید دختر خالم هم سنه من هستا من نیم دونم چرا مامانم به من درست غذا نداده که من درست رشد کنم الان دیگه خدا رو شکر هیچی یادم نیم یاد و مطمئنم اگه چیز دیگه بنویسم حسابی مورد لطف دوستان گرامی قرار میگیرم البته ذوق نکیدا اینا رو هم که گفتم خیلی خلاصه کردم و مطمینم کلی چیزو جا انداختم فعلآ بای بای
پ.ن: تو این چند روز اصلآ دلم واستون تنگ نشد ولی کلی کلافه بودم چون خیلی وقت بود حرف نیم زدم این خانومه تو کلاس طراحی هم جدیدآ دعوا میکنه که حرف نزنید (خودش که میره پای تلفن یا دوستاش میان مخ همه رو میخوره ها |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 1:38 قبل از ظهر تولد خاله جون و کلاس جون جونم D:
بازم سلام
از الان بگم که این یه پست هول هولکی هست و حوصله حرف زیادی ندارم
خوب از تولد خالم شروع میکنم که به خوبی و خوشی گذشت
فقط یه مورد بود که منو دختر خالم (بزرگ ترین دختر خاله بعد از من) رو یکم داشت روانی میکرد اونم این بود که باید همش مراقب مامان بزرگم میبودیم آخه شما که نیم دونید
حالا از طرفی هم این خواهر شوهر خالم یه دختری داره ۵/۶ ساله ؛ تک بچه هست و کلی لوس و ننر (؟) خیلیم عشوه ای هست.یعنی به تمام معنی موجود مخالف مامان بزرگ من
دیگه جونم براتون بگه که این مامان بزرگ منم اصلآ رعایت نیم کرد
منم بچه های دیگه رو بسیج کردم که تا این بچه میومد هی جو رو عوض کنن
حالا جالب تر این بود که مامان بزرگ من حداقل جلو مامان و مامان بزرگ اون بچه هم کوتاه نیم یومد
منم که تا مامان بزرگم شروع میکرد به نق زدن هی بلند بلند میخندیدم و مشکل بزرگ تر این بود که مامان بزرگم هم با صدای خنده ی من صداشو بلند تر میکرد
مامانم و خاله هامم همش حرص میخوردن
ولی کلآ مرده بودیم از خنده آخه مامان بزرگ من مثل منه (یعنی من مثل اونم) بیخودی با یکی دشمن خونی میشیم
حالا بگذریم و به چیزای خوب خوب برسیم
امروز باز رفتیم کلاس طراحی و با خوشحالی کلاسامو از ۲ روز کردم ۴ روز و کلی حال کردم اگه بدونید اونجا چگده خوبه
مخصوصآ اونجایی خوبه که کنسرو اعتماد به نفس میشم
شاهکارامو (جونه عمم
فقط ببخشید اگه یکم بد شده
البته نیم خواستم بذارمشا ولی دیشب کیانا جونم گفت خوبه
پ.ن۱: مرسی دوست جونا از تعریفاتون |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 1:10 قبل از ظهر ماهگرد...
سلام
خوبید عزیزان بنده؟
این پست به مناسبت اولین ماهگرد وبلاگ عزیزمه
آخه دیدم نیم شه که.. ما که شوهر نداریم هی ماهگرد مزدوج شدنمون رو جشن بگیریم واسه همین گفتم واسه وبلاگم بگیرم تا خدای نکرده تو دلمون نمونه البته دیروز که ۳۱ بود وبلاگم یه ماهه شدا
وبلاگ عزیزم... ۱ماهه شدنت مبارک
پ.ن۱ : راستی امشبم تولد خالمه |+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 4:28 بعد از ظهر |
|








؛ غزل اومد گفت حالا که ساعت ۱۰:۳۰ شده نیم خواد بری خونه 




و من پای نت
)
رفتیم و با اجازتون از سرویس دانشگاهشون جا موندیم
و چون قرار نبود بمونم هیچی با خودم نبردم و فکر نیم کردم برم دانشگاه 










(آخه بروفن شدیدآ اثر میکنه ولی زیادیش بده ها واسه معده)و خوشحال و خندان راهی صدرا (همون باغچه) شدیم
و منم کلافـــــــــه ؛ از خجالت همشون در اومدم


که کار با وساطت مربی من حل شد



ولی
(آخه هر کی میخواد چیزی بخره منو میبره و من نظر میدم که چی بگیره








ایشالا زود میام خبرا رو میدم 