|
اولین روز کلاسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سلام سلام...
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ ما هم بد نیستیم به لطف شما..
وای اگه بدونید امروز چی شد امروز با اجازتون اولین روز کلاس من و مامانم بود (نگفتم اینو؟؟؟ مامانم باز یاد درس و مدرسه افتاده و پاشده اومده کلاس ما ثبت نام کرده
بنده که دیشب به زور ساعت ۳ خوابم برد ؛ همش رو تخت وول میخوردم و التمااااس
حالا به زورررر خوابم برده ، ساعت ۶ ساعته زنگ زده ، منم که در خواب ناز ؛ مامانم خاموش کرده ساعتو باز خوابیدیم. دیگه ساعته چند بار زنگ زدو گلو خودشو پاره کرد که بابا پاااااااااااااااااااشید ، اما کو گوش شنوا
ساعت ۶:۳۰ بیدار شدیم... طبق محاسبات من ؛ ما میبایست ساعت ۶:۴۵ از خونه راه بیوفتیم تا بعد از چند دقیقه پیاده روی برسیم به ایستگاه مترو و از اونجایی که در این ساعات زیبا همه در درون مترو احساس کنسروشدن بهمون دست میده و از خونه ی زیبای ما تا کلاس ۱ساعت تو راه هستیم و باید ۲تا ایستگاه عوض کنیم و بعد از ایستگاه تا کلاس هم ۱۰مین پیاده روی هست ؛ رآس ساعت ۸ در محل کلاس حظور محترممون رو به هم رسانیم (البته شروع کلاسا ۸:۳۰ هستا) حالا ما ساعت ۷ خیلی ریلکس تو خونه هستیم با بد بختی کشوندمش تا ایستگاه ، اونجا چون شلوغ بود تو مترو اول جامون نشد و مجبور شدیم ۱۵مین معطل شیم.. (تا اینجا ۲تا ۱۵مین) بعد سوار مترو دومی شدیم ، رفتیم ایستگاه بعدی اونجا دیدیم به به ، صف داره در حد تیم ملی.. با اجازتون اونجا هم ۳تا مترو جامون نشد (البته این ایستگاهه چون یکی از ایستگاه های اصلی هست هر ۲،۳مین یه بار مترو میاد) حالا باز سوار کنسرو جون شدیم ؛ رسیدیم به ایستگاه کلاس زبان که دقیقآ مرکز شهره و همه تو این ساعات میرن اونجا (حالا شما حجم جمعیت رو حساب کنید
بعد از ۱۰مین پیاده روی ساعت ۸:۴۰ رسیدیم به کلاس... خیلی باحال بود ، باز خیل عظیمی از هموطنان گرامی را مشاهده نمودیم و رنگ خود را به رنگ سبز زیبا تغییر دادیم
(یه سوال: در این ساعات اولیه ی صبح که من یکی به زووووووووووووووووووور بیدار شدم، شما نمیدونید این دختران زیبای ایرانی چگونه این همه بزک دوزک میکنن؟؟ والا من یکی که هر جور حساب کردم نشد. آخه این مدل آرایش صورت و مو ما وقتی میریم عروسی انجام میدیم و اونم ۲ساعتی گیریم...
البته یه جواب میشه حدس زد
حالا خدا رو شکر چون روز اول بود و یه عالمه دانش آموز جدید اومده بود اونجا شلوغ بود. اول بهمون برنامه کلاسی دادن و بعد همه ی جدیدا رو بردن یه جا و قوانین رو توضیح دادن و کارمندا رو معرفی کردن. بعدم هر کی رفت سر کلاس خودش..
حالا من خیلی ریلکس رفتم سر کلاس نشستمممممم... با چشمان حیرت زده مشاهده فرمودم که نصف بیشتر کلاس را هموطنان عزیز تر از جان تشکیل میده
(آخه میدونید مشکل بزرگ چیه؟؟؟وقتی ایرانی زیاده آدم نیم تونه انگلیسی حرف بزنه ؛ یعنی حرفش نیم یاد و همش فارسی حرف میزنیم. (اگه اینجوری باشه که همون ایران بهتره و لازم نیست این همه پول خرج کنم ؛ چون تو کلاس زبانیم که ایران میرفتم وضع همین بود، خوب مگه مرض دارم بیام ۱۰برابر پول بدم
کل کلاسه ۱۵/۱۶ نفر هستیما.. ۸/۹ تا ایرانی ، ۳/۴ تا عرب ، ۱ترک ، بقیه هم کره
کلآ کلاسا ۵ روز تو هفته ، از ۸:۳۰ صبح تا ۳:۳۰ ظهر استاد اولی یه خانوم مالزیایی بود و هی گروه گروهمون کرد که سوال بپرسیم از هم و بعد توضیح بدیم.. (البته کلاس اولیه تکنولوژی زبان هست که با کامپیوتر کار میکنیم ولی کنسل شد چون خورد به برنامه ی معرفی)
بعدش یه خانوم دیگه که استاد رایتینگ و ریدینگ بود. این خیلی باحال بود..
نیگا.. باباش ۲رگه ی هندی و چینی بود. مامانشم از نژادهای مختلف مالایی. حالا خودش دیگه نیم دونم چی میشد ، فکر کنم یه ۵/۶تا رگه میشد البته خیلیم بامزه بود.اصلآ کلاس خشکی نبود.
بعد از اینم که استراحت بود ۱ساعت.
بعدش کلاس اسپیکینگ بود و لیسنینگ. استادش ایرانی بود بعدم اومدیم خونه
ببخشید این همه در هم و بر هم بود.. چون همین الان اومدم خونه و سر درد جون باز مهمون شده
پ.ن: مامانم در سلامت کامل به سر میبره و خیلی از کلاسه خوشش اومده
پ.ن ۲: خیلی جالبه ؛ تا رسیدیم خونه خوابیدیم تا ساعت ۹ شب
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 12:44 بعد از ظهر یو*زار*سیف
مختصر و مفید:
آقای یو*زار*سیف در نوجوانی:
آقای یو*زار*سیف در جوانی: (زیادم بد نیستا
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 9:15 بعد از ظهر روزنگار 6
پیش نوشت:
میگما... کسی تا حالا "هنگ اوی" نخریده؟؟؟ همین که تو می شاپ تبلیغ میکنه.اگه احیانآ کسی خریده ممنون میشم یکم اطلاعات در موردش بده. چون ما اینجا شدیدآ نیازمند یاری سبزش هستیم
اول که سلام دومآ طولانیه..اگه حال ندارید نخونید!!!
شنبه ۰۴/۰۷/
شنبه از اولش من خیلی گناه داشتم. تقریبآ از وقتی اومدم اینجا گناه دارم. تازه اسمم هم از فضول خانوم به کزت تغییر دادم
صبح که بیدار شدم (صبح که نه ؛ظهر حالا فکر کنید من با چشمای نیمه باز نشستم دارم خیار خورد میکنم آخه مهمون داشتیم ؛ همون پسر عمه مامانم با خانواده + آرش منم که خواب بودم. ۲ساعت داشتم خیار ریز میکردم (آخه سالاد شیرازی بود ؛ نیم دونم خوردید یا نه ولی توش باید همه ی مواد رو ریز کنی ؛ یعنی تقریبآ مکعبای 0.5 * 0.5 ) آخرش مهمونا اومدن ، نشستن ، میوه خوردن ، چایی خوردن ؛ سفره رو پهن کردن ، تمام وسایل نهار رو چیدن ؛ من کماکان در حال خورد کردن پیاز و گوجه میباشم
بعد از نهار رفتیم طبقه ۷
اینجا ۶طبقه پارکینگه ، بعدش طبقه ۷ که مربوط به خشکشویی و استخر و وسایل بازی وسرگرمیه و بعد بقیه ی طبفات رو سر ایناست.. ۵سری آپارتمانه کلآ که این ۷ طبقه مشترکه (آپارتمانا از بعد از این ۷ طبقه تقسیم میشن)
کلآ من طبقه ۷ زیاد نیم رم ؛ چون پر ایرانی هست و حالم بد میشه.. اونم چه ایرانیایی..از اونا که هروقت یه خارجی تو آسانسور ما رو میبینه و میفهمه ایرانی هستیم میپرسه این ایرانیا چرا همچین میکنن ما هم همش باید خجالت بکشیم و با دروغ یه جور مسآله رو توجیه کنیم
بعد با کلی حرص اومدم پایین ، میگم منم استخر میخوام ، به زور این خانوم پسر عمه مامانمو راه انداختم رفتیم یه فروشگاه تا مایو بگیرم (البته مایو همرام بودا منتها خیلی خارجی بود ؛ نیم شد پوشید رفتیم فروشگاه ، کلی مایو خوشکول خوشکول بود ؛ اینگده مدلاش باحال بود ولی نیم شد بخری ؛ آخه نیم شه که تو استخر داخل این همه آدم پوشید که.رفتیم چند تا مدل مایو اسلامی بود. از مدل اسلامیش زیاد خوشم نیومد ؛ آخه وحشتناک بود (همون که یه مدل همه جا پخش شده بود عکسشا ؛ همون که مثل تونیک و شلواره با کلاه یه مدل دیگه بود تو مایه ی همون مایو های خانوما تو المپیک که من اونو برداشتم (البته دور کمرش یه تیکه پارچه مثل دامن هست) پوشیده هست ولی در عین حال آزاد. با اجازتون یه ۶۰ تومنی شد.حالا اگه اون خوشکولا رو میخواستم بگیرم خیلی بهتر بود.
بعدش اومدیم رفتیم غذای مورد علاقم هم گرفتیم ؛ یعنی شکلات نوتلا با نون تست (اگه تا ۱۰ روز نهار و شام از این بهم بدن نق نیم زنم
بعدش رقتیم خونه.دیگه این پسر عمه جانم واسه شام موندن ؛ موقع رفتن تقریبآ ساعت حدودای ۱۲:۳۰ بود که ما رفتیم تا دم در برسونیمشون یهویی دیدیم یه صدای بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومبی اومد ، همه ۲متر بر هوا برخاستیم.هنگامی که پایین آمدیم متوجه این حقیقت آشکار شدیم که صدا از طبقه ی ۷ میاد.(البته بومب نبودا ؛بومب اول یه آهنگ بود که بعدش آهنگ شروع شد
رفتیم طبقه ی ۷ دیدیم به به ؛ همون اراذل اوباش ایرانی میباشند (آخه اینا یه گروه ۶/۷ نفره هستن که همههههههههههههههههههههههههههههههههه با اینا مشکل دارن و همه ناراضین از بس یه جورین
حالا ما کاری بهشون نداشتیما ؛ یعنی محل نیم ذاشتیم فقط نیم دونم چرا این میلاد وراجیش گرفت گفت میشه صداشو یه ذره کم کنید؟ حالا پسره با آخره لهجه تهروانــــــی و وای مامانم اینا میگه: ما از سکیوریتی اجازه گرفتیم تا ساعت ۱:۳۰ فان و پارتی داشته باشیم من: پسره: اگه ناراحتید به سکیوریتی گزارش بدید
حالا منم حالم بد میشه از اینایی که نصف لغات رو فارسی نصفی انگلیسی میگن (البته در بعضی موارد آدم یادش میره (که اونم نباید بره) ولی اینا مثلآ میخوان بگن ما باحالیم ) من موندم ، چیه خارجی حرف زدن باحالیه و باکلاسی. اگه اینجوریه که همه ی خارجیا باید باحال باشن. تازه ما یه افغانی تو باغمون بود کلی لغات انگلیسی به کار میبرد ، چون واقعآ تو زبونشون بوده و از بس این کشورشون همه توش فضولی کردن یه عالمه زبون داشتن.
بعدش دیگه بماند که ما رفتیم پلیس آوردیم (البته پلیس که نه ؛ همون سکیوریتی به قول آقا) و گفتیم این چه وضعه ؛ تا هر ساعت که میخوان بیرون باشن ولی نیم شه که صداشون ۷تا کوچه اون طرف تر هم بره و .... والا عموم میگفت تو خارجه (از اون خارجه خوب خوبا من نیم دونم اینا که میخوان خارجی باشن ؛ چرا این چیزای بافرهنگیشون رو یاد نیم گیرن ؛ فقط لختیشون رو یاد میگیرن و مصرف فراوان الکل (گرچه من هیچ خارجی ندیدم که این همه بد الکل مصرف کنه؛ اصلآ خودشون مسخره میکردن کسایی رو که اینقدر میخوردن تا حالشون بد شه
دیگه بسه ، این قصه سر دراز دارد
یکشنیه ۰۵/۰۷/
دوباره صبح (البته صبح که نه ؛ ۳:۳۰ بله بله درست حدس زدید ؛ باز مادر گرام نه با بیل و کلنگ بلکه با یک عدد کارد وایساده بالا سرم. والا به خدا فکر کردم قصد جونم رو داره ولی دیدم باز میگه بیا سالادددددددددددددددددددددددد درست کن.
ای مردشوره ریخت این سالادو ببرن. میگم دیگه چرا ؟ میگه مهمون داریم ، دوسته باباته (آخه آقاهه که همون دوست بابام باشه میخواست بره ایران واسه همین دعوت شدن اینجا ؛ اصلآ میدونید چیه؟ من میدونم خودم تهنای تهنا کفشش کردما
من نیم دونم چه جوریه این جریان ما. یا صد سال یه بار نباید کسی بیاد خونمون یا یهویی ۱هفته همه تو آماده باش هستن
باز منه بیچاره سالاد درست کردنم شروع شد تا ۶/۷ که اومدن .(من موندم چرا اینگده کندم تو سالاد)
* راستی یه نکته ی مثبت: تو ایران عمرآ من اگه دست میزدم به پیاز ولی اینجا پیازاشون جون نداره و اگه دست آدم بو بگیره زود با صابون بوش میره البته یه نکته هم هست : شایدم صابوناشون قوی هست
باز اونا اومدن واسه شام. کلی حرف زدیم.کلی اونم دلش از ایرانیا پر بود.میگفت تازه ۱ماه پیش یه پسر ایرانی تو بلوک B خودشو کشت که بازم تو روزنامه ها نوشتن و کلی همه تا میفهمیدن ایرانی هستیم ازمون سوال میکردن و کلی آبروریزی شد.
دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد .
دوشنبه ۰۶/۰۵/
دوشنبه که برابر بود با ۲۷ اکتبر و عید هندیا یا همون دیوالی (اگه درست نوشته باشم Diwali) از شب قبلش کلی آتیش بازی و ترقه بود . حالا هرچی از صبح میگم بیاید بریم جشن نیم یاد کسی. عصر رفتیم یه فروشگاه ؛ اونجا هم جشن بود ولی زیاد نبود. (حالا قراره که بریم معبد هندیا. آخه اینجا که شنبه یکشنبه تعطیله ، به خاطر این عیده هم 2 روز تعطیل بود و کلی حال میده)
چند تا نکته ی باحال تو این فروشگاه بود:
1. این نمایندگیای لوازم آرایش خیلی باحالن , همون جا وسط فروشگاه یه غرفه ی بزرگی دارن ؛ آدمو آرایش میکنن کلی خوشکل , بعدم لباس بهت میدن , کلی دکور خوشکلم از قبل درست کردن و ازت عکس میگیرن ، بعدم کامپیوتر دم دست و با فتو شاپ درست میکنن و زود بهت میدن (البته نه زودا ، خوب خود آرایش کلی طول میکشه)
2. رفتیم یه مغازه ای اسمش Pets Wonderland بود ؛ پر جک جونور ؛ کلیم بوی گند میداد. نکته ی جالب اینجا هم این بود که گرون ترین حیوون مغازه پیشیه ایرانی بود ولو شده بود رو زمین ؛ خیلیم تنبل بود ؛ آدم دلش میخواست گازش بگیره( خوب شد نیم ذاشتن عکس بگیرم وگرنه خودمو خفه میکردم تازه مارمولکم داشت . یه موشایی داشت که اسمشو نیم دونم.فکر کنم طولشون زورکی به 7سانت میرسید.خیلی باحال بود. تازه اینجا یه عالمه NEMO (همون دلقک ماهی) هست و همه ی بچه ها جلو آکواریوماشون بالا پایین میپرن و نمو نمو میکنن (من که جزو اون بچه ها نیستم ؛ نه نه
۳. قابل توجه علاقه مندان به فنگ شویی
پاشید بیاید اینجا حالشو ببرید. کلی مغازه های بزرگ در رابطه با فنگ شویی هست با کلی کتاب و وسایل. ولی خیلی خیلی خیلی گرونن
* قابل توجه دوستان علاقه مند دیگر: اگه نیم دونید فنگ شویی چیه ، تو گوگل جستجو کنید
آخر شب هم اومدیم با بابام رفتیم استخر و مایو ی زیبامو افتتاح کردم.(البته رفتیم استخری که مال ست اون طرفی بود ، چون استخر این طرفی همیشه توسط هموطنان محترم قرق شده ) اینگده حال داد ، فقط خودمون بودیم. البته من همیشه از آب میترسیدم ؛ یعنی اگه کسی پیشم نباشه میترسم
پ.ن: دیدید... اینو داشت یادم میرفت: وجه تشابه من با خانومه کزت: ۲تامون اسیر خانوم و آقای تناردیه هستیم . ولی اون یه ژان والژانی نجاتش داد.ولی ما رو هنوز کسی نجات نداده (همش تقصیر این بهاره بخیله..خوب هی میگم بیا قوم و خویش شیم ، هی حسودی میکنه.عجبا
فکر کنید... تمام ظرفای این ۲تا مهمونی رو خودم شستم و اینم بگم که ظرف شستن اینجا با اعمال شاقه هست چون جا ظرفی ما کوچیکه (آخه اینجا بزرگ گیر نیم یاد. این ن * ک * ب * ت * ا همش بیرون غذا میخورن و واسه همین هیچ فکری به حال ظرف شستن نکردن ) حالا ما باید بذاریم یه سری ظرف خشک بشه و بعد سری دیگه. متاسفانه من سشوارمو یادم رفت بیارم وگرنه با اون خشک میکردم. حوله هم نیم شه ؛ چون ما همگی یه حساسیت شدیدی به بو داریم و اگه خدای نکرده یه ذره چیزامون بو بده هوس میکنیم خودمون رو از طبقه ی ۲۰ به درون دریاچه که قبلآ معرف حظورتون بوده بیفکنیم
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 12:16 بعد از ظهر دانشگاه...
بازم سلام..
میدونم این ۲تا پست اخیر خیلی انرژی ندارم ، به هر حال همینه که هست
من خوبم ، شما خوبید؟
بازم تو این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاد.آخه میدونید چیه؟ ما همش تو خونه هستیم و بیرون نیم ریم ، واسه همین هیچ اتفاقی نمیوفته. (البته چون من همیشه یا خوابم و یا پای کامپیوتر هیچی نیم فهمم
دیشب پسر عمه مامانم اومد خونمون به صرف چایی و کیک. اصلآ فقط اومدن سک سک کردن و رفتن ، فقط دخترش یکم اذیت کرد.
بعد از اینکه اونا روفتن تا صبح تو نت بودم ، خوب چه کار کنم ، ما ۴ساعت و نیم از ایران جلوتریم و اکثر دوستای من ساعت ۱۱ ، ۱۲ شب به وقت ایران میان نت که میشه ساعت ۳:۳۰ ، ۴ اینجا با اجازتون تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم. بعدش رفتم بخوابم ، یه چند ساعتی خوابیدم که یهو دیدم صدای گریه ی یه بچه میاد ، اول فکر کردم دارم خواب میبینم (آخه ما که بچه نداشتیم) ولی دقت که کردم دیدم یه بچه ای داره میگه: من میخوام برم خونمون
بعد بلند شدم دیدم آذینه (آذین همین دختر پسر عمه مامانمه،مثل اینکه کسی خونه نبوده بگیرتش آوردنش اینجا، تازه ۳ سالش تموم شده) تا منو دید یهو یادش رفت گریه و پرید اومد گفت سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
منم که نیم فهمیدم چیه ، باز خوابیدم ، اونم شدید خورد تو ذوقش باز افتاد به جون مامانم که من میخوام برم خونمون مامانمم اومده میگه پاشووووو ، این دیوونم کرد منم که از اون حال بدا..خواب شدید ، از اونا که چشمام باز نیم شد ، اگه هم باز میشد میسوخت با اینکه پرده ها پایین بود و هیچ نوری نبود
با بدبختی بیدار شدم میگم ساعت چنده؟؟ مامانم میگه ۱۱:۳۰ من : آخه قرار بود برم کلاس زبان ثبت نام کنم و یه سری به چند تا دانشگاه بزم
حالا من ساعت ۱۱:۳۰ جنگی پاشدم ؛ دیدم پول نداریم، یعنی داشتیما ، یورو بود و باید تبدیل میشد. دیگه بابام رفته پول عوض کنه ، منو مامانمو میلادم رفتیم دفتر مجتمع تا عکس بگیریم (آخه این آپارتمانه ما از اونجایی که خیلی خارجیه زنگ نداره ، کلیدم نداره ، همش کارتیه ، یعنی آسانسور و در ورودی باید با کارت مخصوص باز شه) حالا بالاخره تا ما همه ی کارا رو کردیم و بابام اومد شد ساعت ۱۲:۳۰ آخه من باید میرفتم کلاس زبان که حداقل ۴۵مین طول میکشه تا برسم ، بعدش از اونجا با آرش (همون آشناهه) میرفتیم دانشگاه (چون اون هم همه جا رو بلده ، هم خودشم میخواست دانشگاه ثبت نام کنه) حالا اون بیچاره هم ۱۲:۳۰ کلاسش تموم میشد دیگه دیدم داره آبروم میره و زنگ زدم گفتم تا ۴۵ مین دیگه اونجام.. و دقیقآ ۱:۱۵ اونجا بودم بعدش در عرض ۱۰ دقیقه ثبت نام رو انجام دادم و اومدیم بیرون
اومدیم بریم دانشگاه که این آرش گولمون زد و گفت بیاید یه پازل تو این ساختمونه، اگه تونستید حلش کنید نهار مهمون من. ما هم دیدیم داره یه نهار مفتی پامون میوفته اوکی رو دادیم چند تا پازل بود تو طرح های مختلف ، این گفت این ۲تا رو حل کنید ، اصلآ محاله بتونید حل کنید، خیلی سخته، هیچکی تا حالا حل نکرده و اگه حل کنید واقعآ باهوشید ما هم دیدیم که نهاره مفتی در انتظارمونه.آستینا رو بالا زدیم. من رفتم سراغ یه پازل که ۲تا تیکه چوب بود باید یه جوری کنار هم میذاشتیم تا شکل یه هرم بشه. یکم فکر کردم ، یکمم به شکم محترم.در عرض ۳ دقیقه حلش کردم آرش: پازل میلاد یه چیز دیگه بود ؛ مال اون یه قوطی چوبی بود با ۶تا مکعب کوچیک.باید مکعبا رو یه جوری تو قوطی میچیدی که هیچی زیاد نیاد... آقا ، میلادم در عرض ۵مین حلش کرد.. آرش دیگه ماتش برده بود و بالاخره بردمون نهار خوردیم
بعدش زودی رفتیم دانشگاه. تو مترو بودیم که یهو بارون گرفت...اونم چه بارونی ، از اونا که با هر قطرش یه استکان پر میشه اومدیم رفتیم تو خیابون دیدم پر آبه (یعنی جایی که باید سوار تاکسی میشدیم) منم راحت مثل خوشالا پاچه ی شلوارمو تا زانو زدم بالا و رفتم تو آبا..
همه بهم میخندیدن
بعدش که رفتیم دانشگاه... ولی عجب دانشگاهی بودا..آدم توش گم میشد. کلی هم خوشکل و با کلاس بود این دانشگاها رو که میبینم واقعآ حرصم میگیره.. اینجا زمین های چند ده هزار متری رو میذارن واسه دانشگاهشون. ولی ایران یه ساختمونه ۳ طبقه که همسایشم خونه ی مسکونی هست میذارن واسه دانشگاه. جدیدآ هم که دانشگاه های غیرانتفایی آبروی هر چی دانشگاهه برده.
فعلآ همینا.. باز میام
پ.ن: میدونم مال ۲۰۰۰هزار سال پیش هستا..
ولی این عکس مادر (شادی) منصور (خواننده): http://upload.iranblog.com/1/1224920470.jpg اینم عروس و داماد محترم
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در جمعه 3 آبان1387 و ساعت 8:5 بعد از ظهر PoivY
بازم سلامممم..
نیم دونم چی بگم. این چند روزه واقعآ اتفاق خاصی نیوفتاد
فقط دیشب با بابام رفتیم یه هد ست گرفتیم با یه ماوس. آخه هد ست نداشتم ؛ میخواستم زنگ بزنم به فک و فامیل
آخه میدونید اینجا چه جوریه؟ ما با تلفن زنگ نیم زنیم ، با یه برنامه ی کامپیوتری زنگ میزنیم. این برنامه اسمش PoivY هست.باید پول بریزیم به حساب نیم دونم کی تا شارژ شه. البته کسی که شارژ میکنه باید کارتای اعتباری معتبر مثل ویزا کارت داشته باشه.واسه همین ما و خیلیایی که اینجا هستن چون ویزا کارت نداریم پول رو میریزیم به حساب یه آقایی ، اونم واسمون شارژ میکنه. قیمتش یکم ارزون تر از تلفن معمولی در میاد. حالا دیشب تازه ما 5 یورو شارژش کردیم و تا آخر شب ترکوندیما...
خیلی برنامه ی باحالیه ، اس ام اس هم میشه فرستاد همه جا. اس ام اسش دونه ای 03/0 یورو میشه... هر زنگم دقیقه ای ۰۵/۰ یورو
خیلی دوسش میدارم این برنامه رو..
فعلآ همینا ، مختصر و مفید
پ.ن: یه چیزی الان کشفیدم.. با این برنامه زنگ به کشورایی مثل آمریکا و انگلیس و کلآ اروپا و کانادا مجانیه بابا ، خیلی توپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه این
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت 10:48 قبل از ظهر |
|





