تبليغاتX
FOOZOOL KHANOOOM
 بی حوصلگی...

سلااااااااااااااااااااام 

 

حال و احوال؟

من که نیم دونم  ؛ ولی فکر میکنم مریضم ؛ آخه اصلآ حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...

 

 

 

حالا هم اومدم چند تا از اتفاقای این چند مدت رو بگم:

 

 

 

اول اینکه ما چند روز پیش با اجازتون تشریف بردیم عروسی.بد نبود.

 

 

من نیم خواستم برما ؛ یعنی به خاطر این مرض بی حوصلگی , حال نداشتم برم..

 

ولی وقتی دیدم مامانم رفته سر کمد لباسای منو میخواد لباسای منو بپوشه و تریپ جوونی بره Hippie؛ حسودیم شد و در دقیقه ی 90 تصمیم گرفتم که برم عروسی...

 

 

حالا باحال این بود که عروسه 2 ماه از من فسقل تر بود ولی از نظر جثه و ظاهر با اجازتون 6 برابر من بود (در زبان ریاضی میشه گفت:  من X  6 = عروس )

 

عروسه همش ورجه وورجه میکرد ؛ اگه بدونید... کلی بهش میخندیدیم.

ملت میخواستن عکس بگیرن..بعد همه وایساده بودن مرتب ؛ به عروس بیچاره جا ندادن ؛ اونم میخواست بشینه رو زمین...

 

 

 

تو طول عروسیم که من با همه حرف میزدم از بچه ی فنچول بگیرید تا پیرزن و پیر مرد 60/70 ساله ؛ اونم 2 ساعت ؛ مامانمم هی حرص میخورد..

من نیم دونم چرا وقتی حرف میزنم با مردم , مامانم هی حرص میخوره و چپ چپ نیگام میکنه..

 

 

 

 

تازه یه چیز دیگه...

این ارکسترشون خیلی خنگ بود 

دقیقآ بعد از شام ، آهنگ عربی زد و گفت خانوما پاشن عربی برقصن

(که البته بجه ها افتخار دادن و دختر بچه و سر بچه ها شروع کردن به عربی رقصیدن ، که فکر کنم بزرگ ترینشون ۵ سالش بود)

 

 

 

آخر شب هم اومدیم خونه و نرفتیم بوق بوق..

 

آخه بابام از این کاره بدش میاد و میگه این جوونا بد و خطرناک رانندگی میکنن و اعصابم خورد میشه...

 

 

 

البته راستم میگه ها..

جدیدآ مردم خیلی وحشی شدن. وقتی میخوای از خیابون رد شی ؛ ماشینا دقیقآ شما رو هدف قرار میدن و با سرعت هر چه تمام تر میخوان بیان اهتون کنن.

من که هر وقت میخوام از خیابون رد شم کلی دعا میخونم و رو خودم فوت میکنم تا عرض خیابون رو در سلامت تمام رد کنم..

 

حالا یه مشکل بزرگ تر اینه که ماشینا نیم زنن راحت آدمو بکشن که...

میزنن آدمو ناقص میکنن و حالا پیدا کنید سن خره رو که میخواد بیاد باقالی بار کنه

 

 

 

چند روزه اداره برق خیلی باحال شده..

 

قبلنا که طبق برنامه ای که داده بودن برقا هی میپرید ؛ ولی جدیدآ یه بار صبحا برق میره ، یه بار ظهرا ، یه باز شبا...

 

پریشبم برقا رفت و ما تو حیاط خوابیدیم...

 

نزدیکای صبح بود که من با یه نور شدیدآ زیاد و صدای بلند یه ماشین از خواب پریدم و کلی حول کردم...

 

فکر کردم یه ماشین زده دیوار نازنین خونمون رو شکونده و اومده تو حیاط..

 

 

ولی یهو دیدم یه کارگر از پشت بوم خونه روبه رویی داره داد و هوار میکنه

که بعدآ فهمیدم موضوع از این قراره که:

 

 

این خونه همسایه روبه روییه داره خونشو میسازه ، خر احمقم سیماناشو گذاشته بود تو کوچه ؛ اونم تکیه داده بود به دیوار خونه ما (یعنی یه چیز تو مایه ی پله درست کرده بود و دزدا راحت میتونستن بیان تو خونه ی ما) بابام هم چند باری بهش تذکر داده بود

اما کو گوش شنوا..

 

حالا دیروز صبح آقا دزد محترم اومده بود و به راحتی و در عین ریلکسی سیمانا رو بار زده بود و برده بود.

لحظه ی آخر که داشته میرفته این کارگره از خواب ناز بیدار میشه و از پشت بوم یه تیکه چوب برزگ میفرسته طرف ماشینه اینا که چوب به سیم های برق برخورد میکنه و 2تا سیمو یکی میکنه (یعنی 2تا از سیما به هم برخورد میکنن) و یه جرقه ی شدیدآ بزرگ به وجود میاد..

 

اینگده این نوره زیاد بود که نگو..

 

تازه مثل اینکه برق طرف اونا هم به کلی پرید و این کارگر مشمول دعای اداره ی برق کل استان شده

 

 

 

به علت حال و حوصله نداشتن فعلآ از گذشتن اسمایلی معذوریم.

باشد که مورد عفو و بخشش اسمایلی های محترم به علت این بی توجهی قرار گیریم

 


همین جا هم دومین ماهگرد وبلاگم رو بهش تبریک میگم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 10:27 بعد از ظهر