|
بی حوصلگی...
سلااااااااااااااااااااام حال و احوال؟ من که نیم دونم ؛ ولی فکر میکنم مریضم ؛ آخه اصلآ حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... حالا هم اومدم چند تا از اتفاقای این چند مدت رو بگم: اول اینکه ما چند روز پیش با اجازتون تشریف بردیم عروسی.بد نبود. من نیم خواستم برما ؛ یعنی به خاطر این مرض بی حوصلگی , حال نداشتم برم.. ولی وقتی دیدم مامانم رفته سر کمد لباسای منو میخواد لباسای منو بپوشه و تریپ جوونی بره حالا باحال این بود که عروسه 2 ماه از من فسقل تر بود ولی از نظر جثه و ظاهر با اجازتون 6 برابر من بود (در زبان ریاضی میشه گفت: من X 6 = عروس ) عروسه همش ورجه وورجه میکرد ؛ اگه بدونید... کلی بهش میخندیدیم. ملت میخواستن عکس بگیرن..بعد همه وایساده بودن مرتب ؛ به عروس بیچاره جا ندادن ؛ اونم میخواست بشینه رو زمین... تو طول عروسیم که من با همه حرف میزدم از بچه ی فنچول بگیرید تا پیرزن و پیر مرد 60/70 ساله ؛ اونم 2 ساعت ؛ مامانمم هی حرص میخورد.. من نیم دونم چرا وقتی حرف میزنم با مردم , مامانم هی حرص میخوره و چپ چپ نیگام میکنه..
آخر شب هم اومدیم خونه و نرفتیم بوق بوق.. آخه بابام از این کاره بدش میاد و میگه این جوونا بد و خطرناک رانندگی میکنن و اعصابم خورد میشه... البته راستم میگه ها.. جدیدآ مردم خیلی وحشی شدن من که هر وقت میخوام از خیابون رد شم کلی دعا میخونم و رو خودم فوت میکنم تا عرض خیابون رو در سلامت تمام رد کنم.. حالا یه مشکل بزرگ تر اینه که ماشینا نیم زنن راحت آدمو بکشن که... میزنن آدمو ناقص میکنن و حالا پیدا کنید سن خره رو که میخواد بیاد باقالی بار کنه چند روزه اداره برق خیلی باحال شده.. قبلنا که طبق برنامه ای که داده بودن برقا هی میپرید ؛ ولی جدیدآ یه بار صبحا برق میره ، یه بار ظهرا ، یه باز شبا... پریشبم برقا رفت و ما تو حیاط خوابیدیم... نزدیکای صبح بود که من با یه نور شدیدآ زیاد و صدای بلند یه ماشین از خواب پریدم و کلی حول کردم... فکر کردم یه ماشین زده دیوار نازنین خونمون رو شکونده و اومده تو حیاط.. ولی یهو دیدم یه کارگر از پشت بوم خونه روبه رویی داره داد و هوار میکنه که بعدآ فهمیدم موضوع از این قراره که: این خونه همسایه روبه روییه داره خونشو میسازه ، خر احمقم سیماناشو گذاشته بود تو کوچه ؛ اونم تکیه داده بود به دیوار خونه ما (یعنی یه چیز تو مایه ی پله درست کرده بود و دزدا راحت میتونستن بیان تو خونه ی ما) بابام هم چند باری بهش تذکر داده بود اما کو گوش شنوا.. حالا دیروز صبح آقا دزد محترم اومده بود و به راحتی و در عین ریلکسی سیمانا رو بار زده بود و برده بود. لحظه ی آخر که داشته میرفته این کارگره از خواب ناز بیدار میشه و از پشت بوم یه تیکه چوب برزگ میفرسته طرف ماشینه اینا که چوب به سیم های برق برخورد میکنه و 2تا سیمو یکی میکنه (یعنی 2تا از سیما به هم برخورد میکنن) و یه جرقه ی شدیدآ بزرگ به وجود میاد.. اینگده این نوره زیاد بود که نگو.. تازه مثل اینکه برق طرف اونا هم به کلی پرید و این کارگر مشمول دعای اداره ی برق کل استان شده به علت حال و حوصله نداشتن فعلآ از گذشتن اسمایلی معذوریم. باشد که مورد عفو و بخشش اسمایلی های محترم به علت این بی توجهی قرار گیریم
همین جا هم دومین ماهگرد وبلاگم رو بهش تبریک میگم
|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |
|


