تبليغاتX
FOOZOOL KHANOOOM
 پست سریالی 2 ...
 

بازم سلام دوستان محترم Hello

 

روزنگاز عزیزم رو ادامه میدم ؛ تو پست قبل به شرح و بسط موارد ۱ و۲ پرداختیم :

 

۱. مسافرت بابام

۲. المپیک مزخرف

۳. تولد حضرت مهدی

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم   

۵.  اندر احوالات کلاس طراحی

۶. زبان

۷. تمیز کردن خونه 

۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم

 

 

و حالا ادامه :

 

 

۳. تولد حضرت مهدی

 

یکشنبه بود فکر کنم.

بابامم ایران نبود و ما ۳ تا تو خونه بودیم.اصولآ وقتیم که بابام نیست ؛ واسه اینکه ما دلمون تنگ نشه از صبح تا شب بیرونیم.

 

اون روز خالم خانواده ی شوهرشو دعوت کرده بود بیرون واسه نهار (به خاطر عوض کردن خونش) ؛ به ما هم گفت شما هم بیاید تا دلتون باز شه؛ مامانمم که طبق معمول رد کرد و گفت قبلآ ما رو دعوت کردی و این دفعه نوبت اوناست از طرفیم اون یکی خالم و داییمم همینو گفته بودن و نرفتن و فقط بچه هاشونو فرستادن.

دیگه چون خالم و داییمم نمی اومدن مامانم محال بود بره. (البته قول داد که به جاش نهار بریم بیرون که نرفتیم)

 

 

بعد از ظهر در آرامش کامل تو خونه بودیم که یهو خالم زنگ زد گفت خونه هستید؟

ما هم گفتیم که آره

 

درست ۱۰ دقیقه بعدش دیدیم تو کوجه صدای جیـــــــــغ و داد و هوار یه مشت بچه میاد.

ما ۳تا هاج و واج نیگای هم میکردیم ؛ رفتیم دم در ببینیم چه خبره که یهو دیدیم از تو ماشین یه عالمه بچه ریخت بیرون

 

بعد دیدیم تا بچه ها پیاده شدن خالم از تو ماشین یه دستی تکون داد و اینجوری  کرد و زودی در رفت

ما موندیم و ۶تا بچه ی قد و نیم قد

غزل و سحر، یکی ۴دبستان ؛ یکیم ۱دبستان (دختر خاله)

امیر و نیلوفر، یکی ۵دبستان ، یکیم راهنمایی (اون یکی خالم)

فاطمه و علی ، یکی ۵دبستان ؛ یکیم آمادگی (دایی) 

 

 

همین جور با صف از در اومدن تو و من و مامانم گیج شده بودیم.

مامانمم میگفت نیگا چه زرنگن ؛ خودشون میرن بخوابن ؛ اینا رو میندازن به جون ما

 

خلاصه تو خونمون صدا به صدا نیم رسید

 

*سحر* و علی و امیر که پای پلی استیشن بودن

(این سحر عین پسرا هست.همه ی یکاراش ؛ رفتاراش.

نیم دونم اینو گفته بودم یا نه ولی یه بار رفته بودیم خونشون ، این سحر اومده بود خیلی مهربون نشسته بود کنارم ؛ دستشوم مشت بود و یه لبخند موذیانه رو لبش بود ؛ بعد نیگای دستش کردن دیدم توش مارمولکه

بعد این سحر خنگ میگفت مارمولک نازه ، زیر شکمش نرمه)

 

غزل و فاطمه هم رو این صفحه ها هست که به تی وی وصل میشه و روش میرقصن

 

منم که با نولوفر که از همشون بزرگتر بود پای نت بودیم و مامانم شده بود کزت و تو آشپزخونه کار میکرد

 

بعد من دیدم نیم شه.نولوفر رو برداشتم رفتیم ۱۰تا چیپس گرفتیم با ماست موسیر چکیده

کلی حال داد

 

 

عصر ترم که شد ؛ خالم و شوهرش با اون یکی خالم و داییم و مامان بزرگم اومدن خونمون و مامانم شام نگهشون داشت.

 

دیگه خونه رو سر میرفت

 

آخر شب بود که خالم یه کارت عروسی از کیفش در آورد و گفت که عروسی دعوت شدیم.

منم طبق معمول دپرس که "حالا من چی بپوشم"

خوشبختانه خالم به دادم رسید و گفت من یه لباس نو دارم و چون سایزم نیست داسه تو

منم کلی ذوقیدم

 

**************************************************************************

۴. عروسی پسر عمه ی مامانم

 

صبح روز عروسی با مامانم رفتیم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم و حدودای 2 بود که اومدم خونه؛ یه دوش گرفتم و زنگ زدم به خالم که ببینم در چه حاله که خالم گفت دارم واسه نولوفر کفش میگیرم.

منم جیــــــــــــــــــــغ که چرا به من نگفتی

اونم گفت که بیا ولی همه جا دیگه داره تعطیل میشه.منم گفتم نیم شه و الا و لللا من کفش میخوام.

اونم گفت خوب پاشو بیا خونمون تا عصر ببرمت کفش بخر

 

 

منم نیم دونستم چه کار کنم

آخه این شیرازیای تنبل مغازه هاشونو زورکی ساعت 6 باز میکنن

منم ساعت 6:30 باز باید میرفتم آرایشگاه

عروسیم ساعت 7 شروع میشد

 

 

دیگه دل رو به دریا زدم و رفتم خونه خالم.ساعت 5 هم رفتیم که خدا رو شکر همه جا تعطیل بود.

کل شهر رو گشتیم که یهو من به فکرم رسید که بریم "چنته"

چنته یه مغازه ای هست که کفشای چرم و دست دوز داره با قیمت نسبتآ بالا

و یه مشکل دیگشم اینه که همه ی کفشاش زنونه هست و همیشه خالم اینا و مامانم میرن.

 

 

حالا ما رفتیم چنته و خوشبختانه 3/4 نوع کفش دخترونه ی شیک داشت.

منم 3نمونشو پوشیدم که از 2 تاش خیلی خوشم اومد , ولی نیم دونستم کودوم رو بردارم واسه همین طبق یک عملیات خوشالانه 2تاشو برداشتم (که اگه مامانم بود عمرآ اگه میذاشت) ولی چون خالم بود منم حالشو بردم

(هر وقت با خاله هام میرم بیرون کلی حال میکنم ؛ چون هر چی میخوام واسن میگیرن و بعد مامانم مجبوره که باهاشون حساب کنه)

 

مامانم همیشه با 2 تا چیز نیم ذاره برم بیرون:

یکی خاله هام

یکی عابر بانکش

میگه با هر کودوم که میری بیرون من خونه خراب میشم

 

 

حالا بگذریم.

خلاصه من کفش خریدم و خوشال خوشال اومدم خونه و تندی رفتم آرایشگاه و زود رفتیم عروسی

و برای اولین بار تو عمرمون زودتر ار عروس و داماد رسیدیم

آخه ما همیشه از بس دیر میریم ؛ ورود عروس و داماد رو نیم بینیم

 

 

وقتی عروس و داماد اومدن کلی شوکه شدم ؛ آخه داماده خیلی خووووووووووووووووووووووشکل شده بود.

البته شاید چون عروسه خوشکل نبود تو چشمم اومد (بیچاره قیافش خوبه ها ولی از صدقه سری این آرایشای عربی که رایشگرهای محترم واسه همه انجام میدن و کاری به قیافه ی طرف ندارن عروسه زشت شده بود)

من نیم دونم چرا داماده خیلی خوب شده بود ؛ قبلنا این جوری نبودا ؛ اصلآ به چشمم نیم یومد واسه همین کلی حرص میخوردم چون اگه قبلن میدونستم تو مهمونیا اصلآ از کنار این مادر داماد تکون نیم خوردم

 

 

آخر عروسی هم رفتیم بوق بوق که بابام کلی حرص خورد ؛ چون فامیلای عروس یه چیزیشون میشد

تازه وسط راهم که بودیم چند تا از این پسرا که X خورده بودن تند بین ماشینا حرکت میکردن.

فکر کنید حالا شما. ماشینایی که با ماشین عروس حرکت میکنن نزدیک به هم هستن ؛ حالا این پسرا بین این ماشینا لایی میکشیدن

از کنار ماشین ما که رد شدن باد ماشینه خورد به من و دردم گرفت ؛ حالا شما سرعتو داشته باشید.

 

بعدم که تقریبآ نزدیک خونه ی عروس و داماد شدیم ، داماد ماشین رو زد کنار و 2تایی مخ همه رو زدن و همه رو پیچوندن و رفتن تو شهر واسه خودشون بچرخن

 

ما هم اومدیم خونه و من دیگه نیم تونستم رو پاهام وایسم ؛ چون واسه اولین بار تو عمرم بود که کفش با پاشنه ی 7 سانتی میپوشیدم

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 12:30 بعد از ظهر