تبليغاتX
FOOZOOL KHANOOOM
 روزنگار 6
پیش نوشت:

میگما...

کسی تا حالا "هنگ اوی" نخریده؟؟؟

همین که تو می شاپ تبلیغ میکنه.اگه احیانآ کسی خریده ممنون میشم یکم اطلاعات در موردش بده.

چون ما اینجا شدیدآ نیازمند یاری سبزش هستیم


اول که سلام  خوبید؟

دومآ طولانیه..اگه حال ندارید نخونید!!!

 

 

 

 

شنبه  ۰۴/۰۷/

 

شنبه از اولش من خیلی گناه داشتم.

تقریبآ از وقتی اومدم اینجا گناه دارم. تازه اسمم هم از فضول خانوم به کزت تغییر دادم

 

صبح که بیدار شدم (صبح که نه ؛ظهر ) هنوز چشم باز نکردم که دیدم مامانم داره نق میزنه بیا سالاد درست کن

حالا فکر کنید من با چشمای نیمه باز نشستم دارم خیار خورد میکنم

آخه مهمون داشتیم ؛ همون پسر عمه مامانم با خانواده + آرش

منم که خواب بودم.

۲ساعت داشتم خیار ریز میکردم (آخه سالاد شیرازی بود ؛ نیم دونم خوردید یا نه ولی توش باید همه ی مواد رو ریز کنی ؛ یعنی تقریبآ مکعبای   0.5 * 0.5 ) آخرش مهمونا اومدن ، نشستن ، میوه خوردن ، چایی خوردن ؛ سفره رو پهن کردن ، تمام وسایل نهار رو چیدن ؛ من کماکان در حال خورد کردن پیاز و گوجه میباشم  (سرعت عمل رو دارید که )

 

بعد از نهار رفتیم طبقه ۷

 

اینجا ۶طبقه پارکینگه ، بعدش طبقه ۷ که مربوط به خشکشویی و استخر و وسایل بازی وسرگرمیه و بعد بقیه ی طبفات رو سر ایناست..

۵سری آپارتمانه کلآ که این ۷ طبقه مشترکه (آپارتمانا از بعد از این ۷ طبقه تقسیم میشن)

 

کلآ من طبقه ۷ زیاد نیم رم ؛ چون پر ایرانی هست و حالم بد میشه..

اونم چه ایرانیایی..از اونا که هروقت یه خارجی تو آسانسور ما رو میبینه و میفهمه ایرانی هستیم میپرسه این ایرانیا چرا همچین میکنن

ما هم همش باید خجالت بکشیم و با دروغ یه جور مسآله رو توجیه کنیم

 

بعد با کلی حرص اومدم پایین ، میگم منم استخر میخوام ، به زور این خانوم پسر عمه مامانمو راه انداختم رفتیم یه فروشگاه تا مایو بگیرم (البته مایو همرام بودا منتها خیلی خارجی بود ؛ نیم شد پوشید )

رفتیم فروشگاه ، کلی مایو خوشکول خوشکول بود ؛ اینگده مدلاش باحال بود ولی نیم شد بخری ؛ آخه نیم شه که تو استخر داخل این همه آدم پوشید که.رفتیم چند تا مدل مایو اسلامی بود.

از مدل اسلامیش زیاد خوشم نیومد ؛ آخه وحشتناک بود (همون که یه مدل همه جا پخش شده بود عکسشا ؛ همون که مثل تونیک و شلواره با کلاه )

یه مدل دیگه بود تو مایه ی همون مایو های خانوما تو المپیک که من اونو برداشتم (البته دور کمرش یه تیکه پارچه مثل دامن هست) پوشیده هست ولی در عین حال آزاد.

با اجازتون یه ۶۰ تومنی شد.حالا اگه اون خوشکولا رو میخواستم بگیرم خیلی بهتر بود.

 

بعدش اومدیم رفتیم غذای مورد علاقم هم گرفتیم ؛ یعنی شکلات نوتلا با نون تست (اگه تا ۱۰ روز نهار و شام از این بهم بدن نق نیم زنم )

 

بعدش رقتیم خونه.دیگه این پسر عمه جانم واسه شام موندن ؛ موقع رفتن تقریبآ ساعت حدودای ۱۲:۳۰ بود که ما رفتیم تا دم در برسونیمشون یهویی دیدیم یه صدای بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومبی اومد ، همه ۲متر بر هوا برخاستیم.هنگامی که پایین آمدیم متوجه این حقیقت آشکار شدیم که صدا از طبقه ی ۷ میاد.(البته بومب نبودا ؛بومب اول یه آهنگ بود که بعدش آهنگ شروع شد )

 

رفتیم طبقه ی ۷ دیدیم به به ؛ همون اراذل اوباش ایرانی میباشند (آخه اینا یه گروه ۶/۷ نفره هستن که همههههههههههههههههههههههههههههههههه با اینا مشکل دارن و همه ناراضین از بس یه جورین)

 

حالا ما کاری بهشون نداشتیما ؛ یعنی محل نیم ذاشتیم فقط نیم دونم چرا این میلاد وراجیش گرفت گفت میشه صداشو یه ذره کم کنید؟

حالا پسره با آخره لهجه تهروانــــــی و وای مامانم اینا میگه: ما از سکیوریتی اجازه گرفتیم تا ساعت ۱:۳۰ فان و پارتی داشته باشیم

من:

پسره: اگه ناراحتید به سکیوریتی گزارش بدید

 

حالا منم حالم بد میشه از اینایی که نصف لغات رو فارسی نصفی انگلیسی میگن (البته در بعضی موارد آدم یادش میره (که اونم نباید بره) ولی اینا مثلآ میخوان بگن ما باحالیم ) من موندم ، چیه خارجی حرف زدن باحالیه و باکلاسی.

اگه اینجوریه که همه ی خارجیا باید باحال باشن.

تازه ما یه افغانی تو باغمون بود کلی لغات انگلیسی به کار میبرد ، چون واقعآ تو زبونشون بوده و از بس این کشورشون همه توش فضولی کردن یه عالمه زبون داشتن.

 

 

بعدش دیگه بماند که ما رفتیم پلیس آوردیم (البته پلیس که نه ؛ همون سکیوریتی به قول آقا) و گفتیم این چه وضعه ؛ تا هر ساعت که میخوان بیرون باشن ولی نیم شه که صداشون ۷تا کوچه اون طرف تر هم بره و ....

والا عموم میگفت تو خارجه (از اون خارجه خوب خوبا ) اگه پلیس صدای ماشینتو از ۸متری بشنوه بهت دستبند میزنه میبره ؛ یعنی جریمه هم نیم کنه،میبرتت

من نیم دونم اینا که میخوان خارجی باشن ؛ چرا این چیزای بافرهنگیشون رو یاد نیم گیرن ؛ فقط لختیشون رو یاد میگیرن و مصرف فراوان الکل (گرچه من هیچ خارجی ندیدم که این همه بد الکل مصرف کنه؛ اصلآ خودشون مسخره میکردن کسایی رو که اینقدر میخوردن تا حالشون بد شه )

 

دیگه بسه ، این قصه سر دراز دارد

 

 

 

 

یکشنیه ۰۵/۰۷/

 

دوباره صبح (البته صبح که نه ؛ ۳:۳۰ ) که از خواب بیدار شدم مثل یه غنچه باز شدم باز یه آدم مزاحم اومد پر پرم کرد

بله بله  درست حدس زدید ؛ باز مادر گرام نه با بیل و کلنگ بلکه با یک عدد کارد وایساده بالا سرم.

والا به خدا فکر کردم قصد جونم رو داره ولی دیدم باز میگه بیا سالادددددددددددددددددددددددد درست کن.

 

ای مردشوره ریخت این سالادو ببرن.

میگم دیگه چرا ؟

میگه مهمون داریم ، دوسته باباته (آخه آقاهه که همون دوست بابام باشه میخواست بره ایران واسه همین دعوت شدن اینجا ؛ اصلآ میدونید چیه؟

من میدونم ، این بابام با دوستاش اومدن همشون زن بچه هاشون رو فرستادن خارج از کشور تا خودشون حال کنن

خودم تهنای تهنا کفشش کردما )

 

من نیم دونم چه جوریه این جریان ما.

یا صد سال یه بار نباید کسی بیاد خونمون یا یهویی ۱هفته همه تو آماده باش هستن

 

باز منه بیچاره سالاد درست کردنم شروع شد تا ۶/۷ که اومدن .(من موندم چرا اینگده کندم تو سالاد)

 

* راستی یه نکته ی مثبت: تو ایران عمرآ من اگه دست میزدم به پیاز

ولی اینجا پیازاشون جون نداره و اگه دست آدم بو بگیره زود با صابون بوش میره

البته یه نکته هم هست :  شایدم صابوناشون قوی هست  خدا میدونه

 

باز اونا اومدن واسه شام.

کلی حرف زدیم.کلی اونم دلش از ایرانیا پر بود.میگفت تازه ۱ماه پیش یه پسر ایرانی تو بلوک B خودشو کشت که بازم تو روزنامه ها نوشتن و کلی همه تا میفهمیدن ایرانی هستیم ازمون سوال میکردن و کلی آبروریزی شد.

 

دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد .

 

 

 

 

دوشنبه  ۰۶/۰۵/

 

دوشنبه که برابر بود با ۲۷ اکتبر و عید هندیا یا همون دیوالی (اگه درست نوشته باشم Diwali) از شب قبلش کلی آتیش بازی و ترقه بود . حالا هرچی از صبح میگم بیاید بریم جشن نیم یاد کسی.

عصر رفتیم یه فروشگاه ؛ اونجا هم جشن بود ولی زیاد نبود. (حالا قراره که بریم معبد هندیا. آخه اینجا که شنبه یکشنبه تعطیله ، به خاطر این عیده هم 2 روز تعطیل بود و کلی حال میده)

 

چند تا نکته ی باحال تو این فروشگاه بود:

 

1. این نمایندگیای لوازم آرایش خیلی باحالن

, همون جا وسط فروشگاه یه غرفه ی بزرگی دارن ؛ آدمو آرایش میکنن کلی خوشکل , بعدم لباس بهت میدن , کلی دکور خوشکلم از قبل درست کردن و ازت عکس میگیرن ، بعدم کامپیوتر دم دست و با فتو شاپ درست میکنن و زود بهت میدن (البته نه زودا ، خوب خود آرایش کلی طول میکشه)

 

2. رفتیم یه مغازه ای اسمش Pets Wonderland  بود ؛ پر جک جونور ؛ کلیم بوی گند میداد.

نکته ی جالب اینجا هم این بود که گرون ترین حیوون مغازه پیشیه ایرانی بود  اینگده خوشکل بود , پشمالوووو

ولو شده بود رو زمین ؛ خیلیم تنبل بود ؛ آدم دلش میخواست گازش بگیره( )

خوب شد نیم ذاشتن عکس بگیرم وگرنه خودمو خفه میکردم

تازه مارمولکم داشت . یه موشایی داشت که اسمشو نیم دونم.فکر کنم طولشون زورکی به 7سانت میرسید.خیلی باحال بود.

تازه اینجا یه عالمه NEMO (همون دلقک ماهی) هست و همه ی بچه ها جلو آکواریوماشون بالا پایین میپرن و نمو نمو میکنن (من که جزو اون بچه ها نیستم ؛ نه نه )

 

 

۳. قابل توجه علاقه مندان به فنگ شویی

 

پاشید بیاید اینجا حالشو ببرید.

کلی مغازه های بزرگ در رابطه با فنگ شویی هست با کلی کتاب و وسایل.

ولی خیلی خیلی خیلی گرونن

 

* قابل توجه دوستان علاقه مند دیگر: اگه نیم دونید فنگ شویی چیه ، تو گوگل جستجو کنید  .

 

آخر شب هم اومدیم با بابام رفتیم استخر و مایو ی زیبامو افتتاح کردم.(البته رفتیم استخری که مال ست اون طرفی بود ، چون استخر این طرفی همیشه توسط هموطنان محترم قرق شده )

اینگده حال داد ، فقط خودمون بودیم.

البته من همیشه از آب میترسیدم ؛ یعنی اگه کسی پیشم نباشه میترسم  به خاطر یه قصه که مثلآ مامانم گفته بود تا با سگا خوب باشیم (: همون که یه آقایی میره تو استخر و یه ماری تو استخر بوده و سگه میپره جون صاحبش رو نجات بده .حالا دیگه من از آب میترسم. اصلآ از وان هم میترسم )


پ.ن:

دیدید...

اینو داشت یادم میرفت:

وجه تشابه من با خانومه کزت:

۲تامون اسیر خانوم و آقای تناردیه هستیم .

ولی اون یه ژان والژانی نجاتش داد.ولی ما رو هنوز کسی نجات نداده (همش تقصیر این بهاره بخیله..خوب هی میگم بیا قوم و خویش شیم ، هی حسودی میکنه.عجبا )

 

فکر کنید...

تمام ظرفای این ۲تا مهمونی رو خودم شستم و اینم بگم که ظرف شستن اینجا با اعمال شاقه هست

چون جا ظرفی ما کوچیکه (آخه اینجا بزرگ گیر نیم یاد. این ن * ک * ب * ت * ا همش بیرون غذا میخورن و واسه همین هیچ فکری به حال ظرف شستن نکردن ) حالا ما باید بذاریم یه سری ظرف خشک بشه و بعد سری دیگه.

متاسفانه من سشوارمو یادم رفت بیارم وگرنه با اون خشک میکردم.

حوله هم نیم شه ؛ چون ما همگی یه حساسیت شدیدی به بو داریم و اگه خدای نکرده یه ذره چیزامون بو بده هوس میکنیم خودمون رو از طبقه ی ۲۰ به درون دریاچه که قبلآ معرف حظورتون بوده بیفکنیم

 

|+| نوشته شده توسط FOOZOOL KHANOOOM در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 12:16 بعد از ظهر