خسرو شکیبایی درگذشت.

 

نیم دونم چی بگم..

آخه تا حالا پیام تسلیت ندادم 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

ولی متاسفانه امروز ۲۸تیر ۸۷ خسرو شکیبایی درگذشت

 

 

 

 

 

 

من یکی که خیلی دوسش داشتم. یکی از بازیگرای توانای سینما و تلویزیون بود..

 

همه بازی هاشو تو فیلم مای مختلف یادمونه.

روزی روزگاری ؛ خانه سبز ؛ اثیری ؛ خواهران قریب و این آخرا هم که اتوبوس شب و ر‌ئیس ...

 

 

یادش گرامی

 


اینجا هم میتونید اطلاعات کامل در مورد زندگیش ببینید.

 

شاهکار 2 ((=

 سلام  Hello

 

منم خوبما ! یهو فکر بد بد نکنید

 

فقط این چند وقت اصلآ حال و حوصله ی نوشتن نداشتم

 

 حالا بگذریم.چند تا عکس گذاشتم.باشد که مورد تشویق دوستان قرار گیریم

 

 

 

 

 

 

 این اولی که از روی کار ورمیر کشیدم. (اسم اصلی نقاشی هم The Girl With Pearl Earing هست)

البته خیلی هم شبیه نیست ولی فکر کنم واسه من که مبتدی بیدم بد نباشه.

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

 

 

 

 

 

 اینم که اولین کار من با مداد رنگی و اولین چهره ای هست که تو عمرم هست که کشیدم

 

 Image and video hosting by TinyPic 

 

 

 

 

 

 

 ایشونم که میبینید یه بندرگاه هست که با راپید روی کاغذ A4 کار کردم.

اولین کارم با راپیده.

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

 

 این نقاشی محترم هم طرح معماری ساختمان های کویری هست که اصلش اثر مهندس سیحون هست و من اینجا با راپید و آبرنگ روی مقوا کشیدم.

اینم اولین کارم با آبرنگه

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

خبر خاصی نیست.

 

فعلآ بای

 


 الانم ساعت ۱۰:۳۳ میباشد.

 

پاشید برید سخنان گهربار دیر پرزیدنت (بخوانید: Dear President ) گوش فرا دهید تا سر به راه شوید

 

روزنگار 2 ...

شنبه تا ظهر سر کلاسام با مامانم کل کل داشتم

آخه خانوم نرفتن واسه مصاحبه ی IELTS ثبت نام کنن و فرصتشم تموم شد

 

 

بعدشم که نشستم واسه دفعه ی 2 این فیلم توفیق اجباری رو دیدم

 

بعدشم این برادر من یه فیلم مسخره داشت میدید که حوصلم نشد ببینم.

اسمشم قاعده ی بازی بود  بعد میگن چرا سینماها خالیه

 

 

عصرم که رفتم کلاس و یه کار جدید برداشتم که یه مسجده Painter

هنوز کار قبلی کامل کامل نشده که بخوام عکسشو بذارم

 

 

شبم این فیلم ۳ در ۴ رو دیدم که از بقیه ی فیلمای دیگه بهتره

 

 

 امروزم که سه شنبه با اجازتون ساعت ۵ صبح Night از خواب ناز برخاستیم

 

میپرسید واسه چی؟؟ خوب واسه اینکه قرار بود با دوستم غزل بریم دانشگاهشون  تا خانوم امتحان آخرشون رو بدن و منم نقش انرژی مثبت رو ایفا میکردم

 

 

دیگه رفتیم در یک مکان که همگی جمع شده بودن و سوار بر سرویس زیبایشان شدیم

 

 

 

 

 

خدا رو شکر این دفعه چادر با خودم برده بودم

چون دفعه ی قبل که رفتم نبرده بودم و کلآ جریانش این بود:

 

غزل ساعت ۳ ظهر زنگ زد بهم  و گفت فردا من امتحان آمار دارم و بیا یکم احتمال یادم بده

 

منم پاشدم رفتم اونجا و از اولش با مامانش حرف زدم و هی مجله های لباس دیدیم و نظر دادیم  تا آخرش

غزلم هی میگفت خوبه اومدی پیش منا

 

ما گذر زمان رو متوجه نیم شدیم که از بس حرف زدیم با مامانش ؛ غزل اومد گفت حالا که ساعت ۱۰:۳۰ شده نیم خواد بری خونه

بیا بریم مخ مامانتو بزنیم و بمون اینجا

 

 

گوشی رو برداشتیم و من به مامانم گفتم:

(من نیم دونم چرا جدیدآ به نوشتن این چتا علاقه مند شدم )

 

 

- من: مامـــــــــــــــــــــــــان  من بمونم؟؟

 

* مامانم: نخیــــــــــــــــــــــــــــــر

 

- من: مامـــــــــــــــــــان ؛ غزل گناه داره ؛ هیچی نخونده میخوام یادش بدم

 

*مامانم: گفتم نه ؛ میخواستی این همه وقت جای خوردن مخ مامانش با اون آمار کار میکردی

 

- من: مامــــان!!!  تو از کجا فهمیدی؟؟

 

* مامانم: مگه هر جا میری جز حرف زدن کاره دیگه هم میکنی؟؟

 

- من: حالا بمونم دیگه

 

* مامانم: حالا وایسا از بابات بپرسم

 

(جون عمش ! از بابام بپرسه؛هر وقت حریفه من یا دوستام نشه میگه باباش نیم ذاره )

حالا صدای بابام از پشت تلفن میومدا.میگفت: خوب بمونه

مامانمم این موقع ها میبینه نیم تونه کاری کنه ، میشینه فکر میکنه و یه مشت شرط تو ذهنش مرور میکنه تا به من بگه

 

 

* مامانم: بابات میگه نه ؛ اصلآ 

 

- من: مامان ؛ دروغگو دشمن خدا هست  

 

* مامانم: کی دروغ گفت؟! بیا ببین خودش داره میگه (!!!)

*  بابات میگه به شرطی که فقط همین امشب باشه و فردا شب خونه باشی و درس بخونی ()

 

 # برادرم: ( از پشت تلفن داد میزنه) نه ؛ فقط به شرطی میشه بمونه که تا ۱ هفته همونجا بمونه

 

- من: باشه ؛ فردا شب میام

 

* مامانم: باشه ؛ زیاد حرف نزنی که دیگه مامانش از خونه بیرونت کنه ها

 

- من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشه ؛ بای

 

 

 

 

حالا منو غزل با هم جـــــــــــــیغ  مامانشم دعوا که آبرومون رفت تو در و همسایه

 

(البته من و غزل تا ۴ بیدار بودیم و اون درس میخنود و من پای نت )

حالا ساعت ۵:۳۰ هم باید پا میشدیم که با سرویس بریم (آخه دانشگاه غزل یکم خارج از شهره)

 

 به زور ساعت ۶ بیدار شدیم Nightو بعد از کلی بزرک و دوزک رفتیم و با اجازتون از سرویس دانشگاهشون جا موندیم و با سرویس یه دانشگاه دیگه نصف راه رو رفتیم و بقیشم با تاکسی

 

 

 

آهان...یه نکته.. اینو میخواستم بگم و اصل ماجرا این بود

 

من که رفتم خونه ی اینا با لباس بیرون بودم و چون قرار نبود بمونم هیچی با خودم نبردم و فکر نیم کردم برم دانشگاه

 

حالا تو خونه ی غزل اینا مقنعه ی اضافی پیدا میشه ولی چادر دیگه فقط یکی داشتن

تازه مانتو منم این      رنگی و تنگ  

 

 

حالا اونچا پیاده شدیم و این حراستشون دم در وایساده بودن  

غزلم چادرشو در آورد و پیچیدیم دورمون و خیلی ریلکس رفتیم تو

(آخه اینا فقط چادر رو میگرفتن دور کمرشون)

 

حالا ما ۲تامون زیر ۱ چادر و بهم چسبیده بودیم که معلون نشه ۱ چادره

 

دیگه رفتیم تو و هر جا که رد میشدیم همه سرشون رو میاوردن بالا و کلی تابلو شدیم

 

 

 

 

 

حالا داشتم میگفتم...

رفتیم و سوار سرویس شدیم. من و غزل پیش یکی از دوستاشو و دوست پسر گرامشون (مازیار) نشستیم و کلی حرف زدیم و اذیت کردیم Hello

 

 

تو دانشگاه هم همه رفتن امتحان بدن و من و مازیار مونده بودیم و که خدا رو شکر اونم پر حرف و ما کلی حرفیدیم و فک درد گرفتیم

 

اینم بماند که من زیاد زیاد حرف میزدم و مازیار بیچاره پشت سر هم با لهحه ی شیرازی میگفت:

"حالا شما اجازه بده"

 

 

دیگه همه امتحان دادن و اومدن و همه گند زدن

البته سوالا بد بودا ؛ مثلآ آقاهه سوال هندسه رو تو فیزیک داده بود

 

 

تازه اینم بگم که دانشگاهشون خیلی مسخره هست

 

مثلآ تو دانشگاه های دیگه اگه با پسرا یه جا بشینیم هیچی نیم گنا ؛اینجا همش می خواستن بخورنت

 

 

 

 مثلآ یکی از همین دانشجوا نشسته بود واسه هم کلاسیاش درس توضیح داده بود ؛ بردنش حراست.

بعد گفته بودن تو حیاط جلو همه نشینین ،خوب نیست. برین تو کلاسا (!!!)

 

 

 

حالا منو مازیار و سارا نشسته بودیم و اون آقاهه حراستیه اومد:

 

 

- آقاهه: شما نسبتی دارید؟؟

 

من داشتم آب میخورم (با شیشه ی آب معدنی)

 

 

* مازیار: بله ؛ ما رفت و آمد خانوادگی داریم (راست میگفتا ؛ دوست خانوادگی بودن)

 

آقاهه: کارتتون رو بدید ببینم  (حالا انگار تو کارت نوشتن روابط خانوادگی رو)

 

من همین جور دارم آب نوش جان میکنم

 

# سارا: eee آقای ... (مسؤل همه ی حراستیا) اون روز گفتن اگه فاصله ی قانونی حفظ شه اشکال نداره پیش هم بشینید. ببینید، ما هم این همه فاصله انداختیم بینمون

 

آقاهه:

 

 

بعد روشو کرد به من :

 

آقاهه: شما کارتتونو بدید

 

من که کماکان در حال آب خوردن بودم

 

من: من اصلآ دانشجو اینجا نیستم

 

آقاهه:

 

منم که ریلکس

 

من: eee آقا ؛ میگما شما اینجا تو دانشگاهتون یه اتاق ندارید که توش کولر باشه؟؟؟؟

 

آقاهه: چرا همه ی کلاسا کولر دارن

 

من: پس بچه ها پاشید بریم تو کلاس ؛ آخه اینجا خیلی گرمه

 

آقاهه:

 

 

بعدم رفت

 

 

 

البته بعدشم ما صلوات فرستاده و متفرق شدیم چون مازیار امتحان داشت

 

 

موندیم تا اون امتحانشو بده و بعد همون برگشتیم و تو راه کلی پدرمون در اومد

آخه اتوبوسه خراب بود و یه مسیر 1 ساعته رو تو 2ساعت و نیم اومد

 

 

مازیارم که دیگه از بس من حرف میزدم وحشت کرده بود و از من فرار میکرد و نیمذاشت روی صندلی نزدیکش بشینم

 

 

الیته امروز طی فضولیای به عمل آماده و خوردن مخ بابام فهمیدم که این آقای مازیار پسر دوست پدرم هستن و ما قبلآ خونه ی اینا هم رفته بودیم

 

بعدش رفتیم خونه ی غزل اینا و کلی اذیت کردیم و به هم دیگه رسیدیم و....

 

 

راستی غزل اینا یه ماهی داشتن که از عید مونده بود..

خیلی با مزه بود؛حرکتش مثل حرکت دلفین بود.اصلآ افقی شنا نیم کرد؛ عمودی این ور و اون ور میرفت

 

 

بعدم اومدم خونه و از شدت خستگی یه راست رفتم خوابیدم تا ۱۱ ظهر امروز Night

 

امروزم چهارشنبه صبح با بابام رفتیم محل یکی از کاراش

 

خیلی باحال بود.یه سالن آمفی تئاتر داشتن میساختن.بعد امام جماعتشون رو آورده بودن تو رنگ موکت و پرده نظر بده

 

حالا بابام همیشه رنگ چیزا رو از یه دکتر معماری میپرسه ها

 

بعدم رفتم کلاس طراحی و فقط و فقط حرف زدم


پ.ن: این نامردای وزارت بهداشت اومدن جلوگیری کردن از آدامس relax

خوب من چه کار کنم که معتادم بهش؟؟

میگن چون روش آرم کارخونه ی Kent هست و قوطیش شکل قوطی سیگاره...   ممنوع

 

روز نگار...

بازم سلام  Hello

 

حوصله ی حال و احوال ندارم؛ پس حرف میزنم

 

 

 

جمعه صبح که با دل درد فراوان از خواب ناز بیدار شدم و چشمتون روز بد نبینه

 

واقعآ مادرای بیچاره رو درک کردم موقع نی نی دار شدن

 

من اصولآ سعی میکنم موقع درد داد و فریاد نکنم حالا درده هر چی میخواد باشه و این یعنی وقتی از درد جیغ میکشم ؛اون درده اصلآ قابل تحمل نیست

 

 

با اجازتون در ساعات اولیه ی صبح جیغ های مشهور خانواده ی ما در خانه طنین افکن شد

 

 

 

حالا برخورد مامانم رو داشته باشید:

 

 

- من: مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ؛ مُردم

 

* مامانم: Night

 

- من: دیگه دختر ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااری ؛ وااااااااااای ؛ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

 

* مامانم: Night

 

- من:  خدا ایشالا مرگم بده

 

* مامانم: ها؟

 

- من: مامان دارم میــــــــــــــــــمیرم

 

* مامانم: حرف نزن ؛ میخوام بخوابم

 

- من:

 

* مامانم: اسمش که بچه نیست ؛ اسمش مزاحمه (منظورش من بودما)

 

# برادرم: مامان ببین چشه

 

 

* مامانم: هیچی بابا...عشوه میاد... همش الکیه... همین الان داشت میدویید

این قرمزه مامانمه ها

 

- من:

 

(اینم که میدوییدم واسه این بود که با بدبختی گلاب به روتون رفتم WC بعد داشتم برمیگشتم چشمام سیاهی رفت ؛ منم واسه اینکه نخورم زمین تند تند راه رفتم)

 

 

  تو رو خدا حال میکنید این خانواده ی لطیف و مهبلون رو

 

منم یکم با تلقین های معروفم دردمو آروم تر کردم ولی این از اون دردا بود که هنوز باید خیلی حرفه ای باشم تو تلقین

 

 

حالا بعد از کلی نق من و بد جنسیای مامان

 

* مامانم: حالا بیا این قرص رو بخور خوب میشی

 

 

چند ساعت بعدترش :

 

* مامانم: دیدی حالا صبح بد بیدارم کردی ؛ کمرم درد گرفته (!!!!!!)

 

- من:

 

 

من که واقعآ احساس میکردم کزت هستم و با خانوم تناردیه سر و کار دارم

 

 

حالا بعدازظهر حالم خوب شد (آخه بروفن شدیدآ اثر میکنه ولی زیادیش بده ها واسه معده)و خوشحال و خندان راهی صدرا (همون باغچه) شدیم

 

 ناهار رو هم اونجا خوردیم (البته ساعت 4) و تمامی زنبور های محترم نیز در نهار خوردن ما را مشایعت فرمودن و منم کلافـــــــــه ؛ از خجالت همشون در اومدم

 

اونجا هم باز من کزت شدم و منبع آب رو که بابام تازه خریده بود شستم 

 

(این برادر منم که شدیدآ بچه ننه و تنبل هست

منم همیشه میگم اسمت پسره ؛ صدات میـــــــــــــــــــــــــــــو )

اونم با پسر عموم فوتبال بازی میکردن

 

 

 

بعدش اومدم با خیال راحت یه استراحتی کنم و چایی نوش جان کنم که مورد حمله ی همگانیه مورچه ها قرار گرفتمHanging

 

آخه یکی نیست بگه وسط چمنم جای چایی خوردنه؟؟؟

 

 

یه نیم چه آلاچیقی داریم , البته چون سقفشو هنوز نزدن نیم شه رفت اونجا

(حالا کامل شد عکسشو میزارم )

 

 

بعدشم اومدیم خونه و این فیلم در جستجوی خوشبختی رو دیدم که مورد علاقه ی منو بابام هست

البته بابام با این مادر شوهره بده و نیم ذاره راحت فیلم ببینیم

همش بد و بیراه میگفت به این مادر شوهره

البته منم دلم خنک شدا ، خیلی آدم مزخرفیه (دلم میخواد لهش کنم )

 

 

 

بعدشم فیلم یوسف رو دیدیم

من نیم دونم ولی میگن حضرت یوسف خیلی خوشکل بوده ؛ ولی این بازیگره خیلی معمولیه

 

 

 

شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد.

صبح به چند تا کلاس واسه IELTS و کلاس کامپیوتر زنگ زدم و نتیجه ای حاصل نشد

 

عصرم خوشال خوشال رفتم کلاس طراحی

کلی حال کردم و انرژی مثبت دخیره نمودم

 

 

شبم اومدم و این فیلم مزخرف سایه ای در تاریکییه ؛ چیه؟؟ همون فیلم بیریخته شبکه ۳ رو دیدم و از بس بیریخت بود فقط چند تا قسمت اول و این قسمت آخر رو دیدم خدا رو شکر تموم شد

 

 

واقعآ آدم مسحور میشه با این فیلمای تی وی 

 

 

تازه ۳ در ۴ هم که ندیدیم

 

 

 

 یکشنبه هم که صبح بیدار شدم(منظورم ساعت ۱۲ هستا ) و اومدم نت  Computer

 

 

مامانمم که اصلآ به من اهمیت نیم ده و همش از این کلاس به اون کلاس زنگ میزنه واسه برادرم

 

وقتیم میگم تو که داری میری بانک یه پولیم واسه کلاس من بگیر..

میگه بذار اول واسه این (برادرم) بگیرم بعد تو

 

من موندم آخه چه فرقی داره، پول پوله

 

 

 

توجه دارید که تو خونه ی ما اصلآ بین بچه ها فرقی نیست

 

 

 

 

 

Painterعصرم که رفتم به کلاس مورد علاقم...

 

الانم امودم از کلاس و دارم مینویسم با هیجان

 

میخوام با آبرنگ کار کنم اگه بشه.. (منظورم اینه که اگه بابام امشب بیاد تا من وسایلمو واسه فردا بگیرم)

 

 

 

 

آها..راستی...اینم بگم...یه اتفاقی تو کلاس افتاد

 

یه خانومی اومده بود پول کلاس بچشو پس بگیره.میگفت بچه ی من ۴ جلسه اومده حالا نیم خواد بیاد.

شما هم پول منو پس بدید

 

 

 

خانوم منشی (همسر مربی من) میگفت من نیم تونم پولتون رو پس بدم.فقط میتونم پولتون رو تا ۱ سال نگه دارم و این بچه ی شما هر وقت خواست بیاد..

 

 

اون خانومه هم دعوا میکرد که چرا اینجوری برخورد میکنید (!!!)

 

 

من هر آن منتظر بودم که با کفش همدیگه رو بزنن که کار با وساطت مربی من حل شد

(آخه مربی من خیلی آدم آروم و ریلکسیه )

 

 

 

 

 

 

 

تا اینجا رو داشته باشید...بقیش واسه بعد

 


پ.ن:

ورود غرور آفرین رویا جون غریب رو به خونشون تبریک عرض مینماییم Flower

امیدوارم سفرشون به دور دنیا منجر به کشف قاره ی هشتم شده باشه

 

از هر دری "سخنانـــــــــــــــــى" 3  D:

پیش نوشت: یه عکس اضافه فرمودیم از گرد و غبار !!


 

سلام..

 

من یکی که الان دارم خجالت میکشم

خوب به من چه خیلی کار ریخته بود سرم این اینترنته هم مشکل پیدا کرده بود

 

حالا بگذریم

 

فعلآ 2متر پر حرفی های منو بخونید

حوصلتونم نشد خوب نخونید

 

 

 

 ما با اجازتون و به زور مامانم 2تا کنکور ریاضی و زبان رو دادیم..

آخه من نیم دونم..وقتی از 24 ساعت شبانه روز من 12 ساعت رو در خواب Night و 12 ساعت رو پای نت Computerسپری میکنم!! برم تو این کنکور خراب شده چه کار کنم

 

 

گرچه زیاد مهم نبود و من آخر ریلکسی و آرامش و اعتماد به نفس بودم و این امر تعجب همگان رو بر انگیخت

 

 

حالا هر چی بود به خوبی گذشت و تموم شد فقط نکته ی قابل توجه در مورد کنکور زبان این بود که:

من نیم دونم چی شده بود و چه تحولی در امر کنکور کشور رخ داده بود که مراقب های ما همه پسرای جقله و کلی اهل حال و احوال کردن بودن  

 

البته این امر خوب بود چون آدم انرژی میگرفت و این بیچاره ها کلی بهتر از اون مراقبایی بودن که با 2 متر ریش و 4 متر پیرهن روی شلوار و پشت کفش خوابونده میومدن

 

 

امروزم که کنکور آزاد داشتم..

عمومیاشو تو ۲۰ دقیقه تموم کردم (حالا ۷۵ دقیقه وقت داشتا )

 

ولی واسه من فرق نداره ؛آخه من اگه بهترین رشته ی دانشگاه آزاد در بهترین نقطه ی این مملکت قبول شم باز بابام نیم ذاره برم

 

کلآ بابام و دوستاش دشمن خونیه این دانشگاه آزاد هستن و فقط من در بین تمامی فرزندان محترم دوستای بابام فرزند ناخلف شدم و در کنکور آزاد شرکت کردم

 

 

 

 

 

کلاس طراحی هم که به خوبی و خوشی داره میگذره و از اونجایی که بنده فشرده گرفتم (4 روز تو هفته و از این بیشترم نیم شد وگرنه میگرفتم) کلی دارم پیش میرم.

 

البته اینم بگم که 2 جلسه از این 4 جلسه به آموختن پرسپکتیو اختصاص داره و 2ساعت به نقاشیPainter

 

 

من نیم دونم چی تو این کلاسه هست که اینگده عاشقش شدم

 

اصلآ روزی که قرار نیست برم (3شنبه و 5شنبه و جمعه) کلی خود درگیری دارم و کلافه هستم

 

ولی تو این مدت میرم تو اینترنت دنبال عکس و موضوع خوشکل واسه نقاشی میگردم و تو این 3 روز میکشم..

 

 

احتمالآ تو این سه روز چند تا کلاس آموزش نرم افزار مثل فتوشاپ یا اتوکد میگیرم

 

 

 

ایشالا تو پست بعدی چند تا از کارای دیگم رو میذارم تا باز مورد تشویق قرار گیرم و اعتماد به نفسی بسی زیاد کسب بنمایم

 

 

 

خداییش من آدمیم که تا حالا و تو زندگیم همه چیزو با تلقین پیش بردم

یعنی اگه استرس داشته باشم کافیه چند بار هی با خودم بگم "من استرس ندارم"

 

البته این که میگم چند بار فقط در مورد من صدق میکنه که پیشکسوتم در این امر

آخه من از بس تلقین کردم حرفه ای شدم

(ولی در موارد بسیار سخت نیاز به چندین روز تلقین دارم)

 

تازه یه چیزم کشف کردم ولی مامانم نباید بفهمه

اونم اینه که اگه از یه لباسی خوشم نیاد ولی مجبور به پوشیدنش باشم (یعنی مجبور مجبورا چون اصولآ من آدمی نیستم که زیر بار زور برم) با تلقین لباسم از لباس آنجلینا جولی هم خوشکل تر میشه 

 

 

 

هوا یه جوری زیادی بد شده

از گرما که بگذریم چند روز هست که همش گرد و غبار تو هوا هست..

 

اصلآ پریروز خورشید که دیده نیم شد.یعنی پیدا بودا ولی شده بود مثل ماه...

راحت میشد بهش نگاه کرد.شده بود یه دایره تو آسمون Invisible

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

(اینم از خورشید درخشانSun موقع غروب نیستا!!! )

 

 

کلآ هوا خیلی زشت شده...

آخه شما نیم دونید که (البته اونایی که شیراز اومدن میدونن)

 

شیراز یکی از خوشکل ترین شهر های دنیا هست مخصوصآ تو اردیبهشت ولی  حیف که این رودخونش آب نداره و مسؤلان شدیدآ بی کفایت هستن

 

 

به نظر من شمال هنر نکرده (من شمال رو خیلی دوست دارما و نیم خوام بگم زشته هاFlower) که با این همه آب سرسبزه..

این شهر هایی مثل شیراز هستن که با بی آبی هنوزم تونستن اینجوری خوشکل بمونن

 

 

 

 

 

 

اینم تا یادم نرفته بگم که همون پریشب با اینکه گفته بودن ملت تا 48 ساعت به خاطر این گرد و غبار بیرون نیان ولی باز همه جا ترافیک بود

(آخه تو شیراز محاله که تعطیل باشه و کسی بیرون نیاد ؛ مخصوصآ این روزا که بچه های 17/18 ساله همه آخرین مدل ماشین رو دارن )

 

 

ما هم خونه مامان بزرگم بودیم و دختر خالم هوس مانتو کرد

 حالا ساعت چنده..9 شب !!!!

 

خالمم گفت من تو این وضع ماشین بیرون نیم یارم .

مامانمم که این موقع ها (مثل بیژن تو "سه در چهار") یکی صداش میزنه... نبردمون

 

خالمم به این دختر لوسش گفت بتل بابات بیاد ببرتتون..

اونم زنگ زد و باباش بنده خدا از خونشون تو این ترافیک اومد دنبالمون

(این شوهر خاله من خیلی زن ذلیله اگه بابام بود عمرآ اگه میومدا) .

 

 

 

این مطلبم در مورد شیرازیا بگم که زیادی تنبلن و جاهایی مثل خیابون ملاصدرا که خیلی مغازه داره ؛ ساعت 9 به شهر ارواح تبدیل میشه و همه تعطیل میکنن ولی جاهای جدید که به حول وقوه ی الهی کلی پول رو جنساشون به خاطر دکور و مکان مغازشون میکشن تا دیر وقت بازن

 

 

حالا ما بالاخره تشریف بردیم که خانوم مانتو بخرن

در طی مانتو خریدن ایشون؛ بنده هم از انتخاب خودم ذوق کردم (آخه هر کی میخواد چیزی بخره منو میبره و من نظر میدم که چی بگیره) و خودمم یه مانتو مثل مال اون گرفتم

 

جالب اینه که 2تامون یه سایز گرفتیم

حالا فکر نکنید دختر خالم هم سنه من هستا  بچه تازه میخواد بره 1 دبیرستان

 

 

من نیم دونم چرا مامانم به من درست غذا نداده که من درست رشد کنم

 

 

 

 

الان دیگه خدا رو شکر هیچی یادم نیم یاد و مطمئنم اگه چیز دیگه بنویسم حسابی مورد لطف دوستان گرامی قرار میگیرم

 

البته ذوق نکیدا بازم میام و میگم

 

اینا رو هم که گفتم خیلی خلاصه کردم و مطمینم کلی چیزو جا انداختم

 

 

 

فعلآ بای بای

 

 

 

 


 

پ.ن: تو این چند روز اصلآ دلم واستون تنگ نشدچون پستاتونو میخوندم

 

ولی کلی کلافه بودم چون خیلی وقت بود حرف نیم زدم

 

این خانومه تو کلاس طراحی هم جدیدآ دعوا میکنه که حرف نزنید  واسه همین تخلیه نیم شم

(خودش که میره پای تلفن یا دوستاش میان مخ همه رو میخوره ها )

تولد خاله جون و  کلاس جون جونم D:

بازم سلامFlower

 

از الان بگم که این یه پست هول هولکی هست و حوصله حرف زیادی ندارم

 

 

 

خوب از تولد خالم شروع میکنم که به خوبی و خوشی گذشت

 

فقط یه مورد بود که منو دختر خالم (بزرگ ترین دختر خاله بعد از من) رو یکم داشت روانی میکرد

اونم این بود که باید همش مراقب مامان بزرگم میبودیم

آخه شما که نیم دونید  این مامان بزرگ من پیر شده و شدیدآ شدید بی حوصله

 

 

حالا از طرفی هم این خواهر شوهر خالم یه دختری داره ۵/۶ ساله ؛ تک بچه هست و کلی لوس و ننر (؟) خیلیم عشوه ای هست.یعنی به تمام معنی موجود مخالف مامان بزرگ من

 

دیگه جونم براتون بگه که این مامان بزرگ منم اصلآ رعایت نیم کرد و تا این دختره میومد هی دعواش میکرد ؛ اونم نه از این دعواها 

 

منم بچه های دیگه رو بسیج کردم که تا این بچه میومد هی جو رو عوض کنن

 

حالا جالب تر این بود که مامان بزرگ من حداقل جلو مامان و مامان بزرگ اون بچه هم کوتاه نیم یومد

 

 

منم که تا مامان بزرگم شروع میکرد به نق زدن هی بلند بلند میخندیدم و مشکل بزرگ تر این بود که مامان بزرگم هم با صدای خنده ی من صداشو بلند تر میکرد

 

 

مامانم و خاله هامم همش حرص میخوردن  و کلی دعا که مامان بزرگم این دختره رو یادش بره

 

 

 

ولی کلآ مرده بودیم از خنده

آخه مامان بزرگ من مثل منه (یعنی من مثل اونم) بیخودی با یکی دشمن خونی میشیم

 

 

 

 

 

حالا بگذریم و به چیزای خوب خوب برسیم

 

امروز باز رفتیم کلاس طراحی و با خوشحالی کلاسامو از ۲ روز کردم ۴ روز و کلی حال کردم

اگه بدونید اونجا چگده خوبه

 

مخصوصآ اونجایی خوبه که کنسرو اعتماد به نفس میشم و ضد گلوله میام بیرون

 

Painter راستی طبق در خواست های مکرر دوستان مخصوصآ فا‌ئزه جون جون من یه نمونه از

شاهکارامو (جونه عمم) اینجا میذارم

 

فقط ببخشید اگه یکم بد شده   آخه جلسه ی سوم کلاسم ، کشیدمش

 

Image and video hosting by TinyPic

 

البته نیم خواستم بذارمشا ولی دیشب کیانا جونم گفت خوبه  منم انرژی گرفتم


پ.ن۱:

مرسی دوست جونا از تعریفاتون واقعآ ذوق نمودیم

ماهگرد...

سلامHello

خوبید عزیزان بنده؟

 

این پست به مناسبت اولین ماهگرد وبلاگ عزیزمه

 

 

 Image and video hosting by TinyPic

آخه دیدم نیم شه که..

ما که شوهر نداریم هی ماهگرد مزدوج شدنمون رو جشن بگیریم

واسه همین گفتم واسه وبلاگم بگیرم تا خدای نکرده تو دلمون نمونه Flower

البته دیروز که ۳۱ بود وبلاگم یه ماهه شدا  ولی خوب من دیشب خواب بودم نشد آپ کنم

 

 

وبلاگ عزیزم...

۱ماهه شدنت مبارک                                                                                       Birthday Party


پ.ن۱ :

راستی امشبم تولد خالمه  ایشالا زود میام خبرا رو میدم