شنبه تا ظهر سر کلاسام با مامانم کل کل داشتم
آخه خانوم نرفتن واسه مصاحبه ی IELTS ثبت نام کنن و فرصتشم تموم شد 
بعدشم که نشستم واسه دفعه ی 2 این فیلم توفیق اجباری رو دیدم 
بعدشم این برادر من یه فیلم مسخره داشت میدید که حوصلم نشد ببینم.
اسمشم قاعده ی بازی بود
بعد میگن چرا سینماها خالیه 
عصرم که رفتم کلاس و یه کار جدید برداشتم که یه مسجده 
هنوز کار قبلی کامل کامل نشده که بخوام عکسشو بذارم 
شبم این فیلم ۳ در ۴ رو دیدم که از بقیه ی فیلمای دیگه بهتره 
امروزم که سه شنبه با اجازتون ساعت ۵ صبح
از خواب ناز برخاستیم
میپرسید واسه چی؟؟ خوب واسه اینکه قرار بود با دوستم غزل بریم دانشگاهشون
تا خانوم امتحان آخرشون رو بدن و منم نقش انرژی مثبت رو ایفا میکردم 
دیگه رفتیم در یک مکان که همگی جمع شده بودن و سوار بر سرویس زیبایشان شدیم
خدا رو شکر این دفعه چادر با خودم برده بودم 
چون دفعه ی قبل که رفتم نبرده بودم و کلآ جریانش این بود:
غزل ساعت ۳ ظهر زنگ زد بهم و گفت فردا من امتحان آمار دارم و بیا یکم احتمال یادم بده 
منم پاشدم رفتم اونجا و از اولش با مامانش حرف زدم و هی مجله های لباس دیدیم و نظر دادیم
تا آخرش 
غزلم هی میگفت خوبه اومدی پیش منا 
ما گذر زمان رو متوجه نیم شدیم که از بس حرف زدیم با مامانش
؛ غزل اومد گفت حالا که ساعت ۱۰:۳۰ شده نیم خواد بری خونه 
بیا بریم مخ مامانتو بزنیم و بمون اینجا 
گوشی رو برداشتیم و من به مامانم گفتم:
(من نیم دونم چرا جدیدآ به نوشتن این چتا علاقه مند شدم
)
- من: مامـــــــــــــــــــــــــان
من بمونم؟؟ 
* مامانم: نخیــــــــــــــــــــــــــــــر 
- من: مامـــــــــــــــــــان ؛ غزل گناه داره
؛ هیچی نخونده میخوام یادش بدم 
*مامانم: گفتم نه ؛ میخواستی این همه وقت جای خوردن مخ مامانش با اون آمار کار میکردی 
- من: مامــــان!!!
تو از کجا فهمیدی؟؟ 
* مامانم: مگه هر جا میری جز حرف زدن کاره دیگه هم میکنی؟؟ 
- من: حالا بمونم دیگه 
* مامانم: حالا وایسا از بابات بپرسم 
(جون عمش ! از بابام بپرسه؛هر وقت حریفه من یا دوستام نشه میگه باباش نیم ذاره
)
حالا صدای بابام از پشت تلفن میومدا.میگفت: خوب بمونه
مامانمم این موقع ها میبینه نیم تونه کاری کنه ، میشینه فکر میکنه و یه مشت شرط تو ذهنش مرور میکنه تا به من بگه
* مامانم: بابات میگه نه ؛ اصلآ 
- من: مامان ؛ دروغگو دشمن خدا هست
* مامانم: کی دروغ گفت؟! بیا ببین خودش داره میگه (!!!)
* بابات میگه به شرطی که فقط همین امشب باشه و فردا شب خونه باشی و درس بخونی (
)
# برادرم: ( از پشت تلفن داد میزنه) نه ؛ فقط به شرطی میشه بمونه که تا ۱ هفته همونجا بمونه 
- من: باشه ؛ فردا شب میام 
* مامانم: باشه ؛ زیاد حرف نزنی که دیگه مامانش از خونه بیرونت کنه ها 
- من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشه ؛ بای
حالا منو غزل با هم جـــــــــــــیغ
مامانشم دعوا که آبرومون رفت تو در و همسایه 
(البته من و غزل تا ۴ بیدار بودیم و اون درس میخنود
و من پای نت
)
حالا ساعت ۵:۳۰ هم باید پا میشدیم که با سرویس بریم (آخه دانشگاه غزل یکم خارج از شهره)
به زور ساعت ۶ بیدار شدیم
و بعد از کلی بزرک و دوزک
رفتیم و با اجازتون از سرویس دانشگاهشون جا موندیم
و با سرویس یه دانشگاه دیگه نصف راه رو رفتیم و بقیشم با تاکسی
آهان...یه نکته.. اینو میخواستم بگم و اصل ماجرا این بود 
من که رفتم خونه ی اینا با لباس بیرون بودم
و چون قرار نبود بمونم هیچی با خودم نبردم و فکر نیم کردم برم دانشگاه 
حالا تو خونه ی غزل اینا مقنعه ی اضافی پیدا میشه ولی چادر دیگه فقط یکی داشتن 
تازه مانتو منم این رنگی و تنگ

حالا اونچا پیاده شدیم و این حراستشون دم در وایساده بودن 
غزلم چادرشو در آورد و پیچیدیم دورمون و خیلی ریلکس
رفتیم تو 
(آخه اینا فقط چادر رو میگرفتن دور کمرشون
)
حالا ما ۲تامون زیر ۱ چادر و بهم چسبیده بودیم که معلون نشه ۱ چادره 
دیگه رفتیم تو و هر جا که رد میشدیم همه سرشون رو میاوردن
بالا و کلی تابلو شدیم 
حالا داشتم میگفتم...
رفتیم و سوار سرویس شدیم. من و غزل پیش یکی از دوستاشو و دوست پسر گرامشون (مازیار) نشستیم و کلی حرف زدیم و اذیت کردیم 
تو دانشگاه هم همه رفتن امتحان بدن و من و مازیار مونده بودیم و که خدا رو شکر اونم پر حرف
و ما کلی حرفیدیم و فک درد گرفتیم 
اینم بماند که من زیاد زیاد حرف میزدم و مازیار بیچاره پشت سر هم با لهحه ی شیرازی میگفت:
"حالا شما اجازه بده" 
دیگه همه امتحان دادن و اومدن و همه گند زدن 
البته سوالا بد بودا ؛ مثلآ آقاهه سوال هندسه رو تو فیزیک داده بود 
تازه اینم بگم که دانشگاهشون خیلی مسخره هست 
مثلآ تو دانشگاه های دیگه اگه با پسرا یه جا بشینیم هیچی نیم گنا ؛اینجا همش می خواستن بخورنت

مثلآ یکی از همین دانشجوا نشسته بود واسه هم کلاسیاش درس توضیح داده بود ؛ بردنش حراست.
بعد گفته بودن تو حیاط جلو همه نشینین ،خوب نیست. برین تو کلاسا (
!!!)
حالا منو مازیار و سارا نشسته بودیم و اون آقاهه حراستیه اومد:
- آقاهه: شما نسبتی دارید؟؟
من داشتم آب میخورم (با شیشه ی آب معدنی) 
* مازیار: بله ؛ ما رفت و آمد خانوادگی داریم
(راست میگفتا ؛ دوست خانوادگی بودن)
آقاهه: کارتتون رو بدید ببینم
(حالا انگار تو کارت نوشتن روابط خانوادگی رو
)
من همین جور دارم آب نوش جان میکنم 
# سارا: eee آقای ... (مسؤل همه ی حراستیا) اون روز گفتن اگه فاصله ی قانونی حفظ شه اشکال نداره پیش هم بشینید. ببینید، ما هم این همه فاصله انداختیم بینمون 
آقاهه: 
بعد روشو کرد به من :
آقاهه: شما کارتتونو بدید 
من که کماکان در حال آب خوردن بودم
من: من اصلآ دانشجو اینجا نیستم 
آقاهه: 
منم که ریلکس 
من: eee آقا ؛ میگما شما اینجا تو دانشگاهتون یه اتاق ندارید که توش کولر باشه؟؟؟؟
آقاهه: چرا همه ی کلاسا کولر دارن 
من: پس بچه ها پاشید بریم تو کلاس
؛ آخه اینجا خیلی گرمه 
آقاهه: 
بعدم رفت 
البته بعدشم ما صلوات فرستاده و متفرق شدیم چون مازیار امتحان داشت 
موندیم تا اون امتحانشو بده و بعد همون برگشتیم و تو راه کلی پدرمون در اومد 
آخه اتوبوسه خراب بود و یه مسیر 1 ساعته رو تو 2ساعت و نیم اومد
مازیارم که دیگه از بس من حرف میزدم وحشت کرده بود و از من فرار میکرد و نیمذاشت روی صندلی نزدیکش بشینم 
الیته امروز طی فضولیای به عمل آماده و خوردن مخ بابام فهمیدم که این آقای مازیار پسر دوست پدرم هستن و ما قبلآ خونه ی اینا هم رفته بودیم 
بعدش رفتیم خونه ی غزل اینا و کلی اذیت کردیم و به هم دیگه رسیدیم و.... 
راستی غزل اینا یه ماهی داشتن که از عید مونده بود..
خیلی با مزه بود؛حرکتش مثل حرکت دلفین بود.اصلآ افقی شنا نیم کرد؛ عمودی این ور و اون ور میرفت
بعدم اومدم خونه و از شدت خستگی یه راست رفتم خوابیدم تا ۱۱ ظهر امروز 
امروزم چهارشنبه صبح با بابام رفتیم محل یکی از کاراش 
خیلی باحال بود.یه سالن آمفی تئاتر داشتن میساختن.بعد امام جماعتشون رو آورده بودن تو رنگ موکت و پرده نظر بده 
حالا بابام همیشه رنگ چیزا رو از یه دکتر معماری میپرسه ها 
بعدم رفتم کلاس طراحی و فقط و فقط حرف زدم 
پ.ن: این نامردای وزارت بهداشت اومدن جلوگیری کردن از آدامس relax
خوب من چه کار کنم که معتادم بهش؟؟ 
میگن چون روش آرم کارخونه ی Kent هست و قوطیش شکل قوطی سیگاره... ممنوع