پست حذف شده!!!

من این پست رو قبلآ فرستادما ، ولی این بلاگفای خررررررررررررر پروندتش !!!

.

.

.

.

.

به اين عكس نگاه كنيد.

محل شكسته شدن نرده ها كه در سمت راست ماشين قرار دارد مشخص است.. مردمي كه در بالا ايستاده اند، در حال اشاره كردن به وانت هستند.

وانت در حال حركت از سمت راست به چپ بوده و زماني كه با نرده ها برخورد مي كند چندين بار معلق مي زند و از جلوي كانال عبور مي كند و در جهت خلاف حركت خود ساكن بر جاي مي ماند:

 

dareh55.jpg

 

حالا واسه بقیه ی عکس ادامه ی مطلب رو بخونید

 

ادامه نوشته

ببخشید S-:

سلام...

 

ببخشید نیم تونم بیام و آپ کنم یا به وبلاگاتون سر بزنم 

 

آخه این چند وقت سرم خیلی شلوغه Tornado  ایشالا زود میام با خبرای خوب خوب 

 

 

 

راستی..

چند وقت پیش یه پستی فرستادم ولی نیم دونم چرا گم شده ؛ یعنی نیستش

 

 

                زود میاما         

 

 

دوقلوهای آنجلینا جولی و براد پیت (خدا شانس بده D:)

 

ادامه نوشته

المپیک 2008 !!!

سلام سلام        Hello                                                  

خوبید؟ منم که طبق معمول خوبم

 

چه خبرا؟ امروز افتتاحیه المپیک رو دیدید؟؟

واقعآ که قشنگ بود و با شکوه.

 

حالا نکته ی جالب این بود که من امروز واقعآ فهمیدم که امسال به درستی سال نوآوری و شکوفایی نام گذاری شده

 

آخه از اونجایی که این تلویزیون ایران همه چی رو سانسور میکنه ؛ ما هم که مار گزیده بودیم ( تو یورو ۲۰۰۸ ، دقیقآ لحظه ی دادن جام سانسور کردن و حسابی کفرمون در اومد) ما داشتیم شبکه 3 رو میدیدیم چون زبونشون فارسی بود و توضیح زیاد میدادن و از طریق PIP هم بر  م*ا*ه*و*ا*ر*ه نظارت داشتیم تا خدای نکرده بلای یورو جون سرمون نیاد ؛ حالا بماند که کلی من حرصم گرفت که از شبکه های عربی مجبور بودیم این مراسم رو ببینیم ( خدایی چی بودیم ؛ چی شدیم )

 

 

اولای مراسم بود ، یهو یه خانومه اومد میخواست برقصه ؛ حالا جالب این بود که خانومه یه لباس کاملآ لخت پوشیده بود و جالب تر تر تر اینه که چند لحظه سانسور نشد و ما هنوز تو کفشیم

 

واقعآ که تحول و شکوفایی عظیمی هست تو صدا و سیما (صدا و سیمایی که یه خانوم که لباسش یه ذره کوتاه هست رو سانسور میکنه )

 

من فکر کنم اون لحظه کارگردان شبکه 3 ، دو دستی زده تو سر خودش که صحنه ی به این مهمی رو از دست داده

 

خداییش من یکی تا حالا یه برنامه ی زنده ی خارجی از تی وی ایران ندیدم , حداقل چند ثانیه عقبه

 

 

*********************************************************************

دیشب رفتیم خونه پسر عمم و با اجازتون تا 3 شب اونجا بودیم

آخه تو فامیل بابام فقط اینا هستن (پسر عمم و خانومش) که باهامون راحتن و بقیه از هر 10 تا کلمه ای که میزنن 9.5تاش کنایه هست و بقیشم پزه 

 

اولاش که نشستیم فیلم تی وی دیدم و بعدم فیلم عروسی و عقد و کلی یاد گذشته ها کردیم (البته نه خیلی گذشته ها ، سه چهار ساله که مزدوجن)

 

بعد نصف شب شروع کردیم به گفتن داستان های جنی ،البته داستان که نه، واقعیت هایی که ازشون بی تفاوت میگذریم

 

 مثلآ خیلی جالب بود ، اینا تو خونه ی قبلیشون الکی وسایلشون میوفتاده رو زمین ؛ یا مثلآ الکی دکور رو شومینشون میریخنه زمین و میشکسته (حالا شومینه ی اینا از این شومینه کنار دیواریا بود که مساحت رو سر شومینه خیلی زیاد بود) ؛ یا مثلآ میگفت ظرف روغنی که کنار دیوار بود ، یهو میدیدیم رو زمینه و روغناش پخش کف آشپزخونه 

منم که اولش هی میخندیدم و میگفتم شاید علی (پسر عمم ) اذیتت میکرده و مثل اون فیلمه بود که توش مهراوه شریفی نیا و امین زندگانی توش بودن داره سر به سرت میذاره و این خانوم پسر عمم میگفت نه ، من از این چیزا نمیترسم که بخواد اذیت کنه

 

منم که مرده بودم از ترس  آخه شب قبلشم فیلم اره رو دیده بودم و حالا خر بیارید و باقالی...

 

 

وااااااااااااااااای ؛ اینو بذارید بگم:

اون دوستم بودا ، همون که اسمش غزل بود و باهاش رفتم دانشگاهشون...همون

تعریف میکرد که چند روز پیش رفته بودن خونه یکی از این فامیلاشون که خونشون خیلی قدیمیه.

از اون خونه ها که WC تو ساختمون نداشتن و باید میرفتن تو حیاط

البته یه WC هم طبقه ی بالا داشتن.

 

این دوستم گفت ما هم نیازمند به WC بودیم و با چند تا از دخترا (دخترای فامیل) رفتن طبقه بالا...

میگفت اینا (صاحب خونه) طبقه پایین زندگی میکردن و چون پیر بودن نیم تونستن از پله ها بیان بالا و طبقه ی بالا کاملآ خالی بود و به همین خاطر پر خاک بوده ؛ این در حالی هست که هیچکس بالا رفت و آمد نداره و بنابراین ۱سانت خاک رو زمین بوده.

 

میگفت تا بقیه برن WC منم رفتم تو خونه (همون طبقه بالا) گشت بزنم ببینم چه جوریه که رسیده بود به آشپزخونه

 

میگفت کف آشپزخونه دیدم جای پای یه بچه هست (چون میگفت هم جای پا نصف پای من بود و هم مثل ۸ بود (دیدید که بجه ها وقتی میخوان راه برن پاشون رو هشتی میذارن ، یعنی پنجه ی پاهاشون رو نزدیک هم میذارن))

 

میگفت جای پا از دم در رفته بود تا رسیده بود به سینک ، ولی دیگه برنگشته بود (حالا جالب اینه که تو این خونه هیچ بچه ای رفت و آمد نداشته)

 

میگفت ماتم برده بود و از ترس کاری نیم تونستم بکنم ؛ بقیه که میان همه با هم جیـــــــــــــــــــــــــغ و میپرن طبقه پایین و در کمتر از ۱ دقیقه خونه رو ترک میکنن

 

الان که دارم اینا رو مینویسم دارم میمیرم از ترس

 

*********************************************************************

اون روز تو کلاس طراحی داشتم این جربان رو تعریف میکردم که یهو این مربی محترم بنده اظهار داشتن که یه مدت با جن زندگی میکردن

 

اگه من دیگه آپ نکردم حتم داشته باشید که جن زده شدم

 

پول بهتر است یا ثروت؟؟!!!!!!! شایدم شهرت !!!

سلام...

 

من جدیدآ کشف کردم که خیلی بی ادب شدم . نه به وب کسی سر میزنم و نه خودم آپ میکنم.چرا؟

نیم دونم

 

حالا بیخیال..

 

 

تا حالا شنیدید میگن پول بهتر است یا ثروت؟؟!!!

خوب الان بشنوید.

 

 

این روزا همه چیز شده پول والبته یه ذره هم شهرت (که همین شهرته هم به خاطر پوله)

 

کافیه یه ذره پول داشته باشی..

اون وقت پوله واست پول میاره.

میگید چه جوری؟؟؟ اینجوری:

 

People magazine reportedly spent $14 million for the first pictures of Brad and Angelina's twins

 

قدرت خدا...

 

ما میخوایم بریم عکس بگیریم ؛ تازه جاییم پخش نیم شه ؛ کلیم نق میزنه عکاسه که چرا کج وایسادی و اخم کردی و ...

کلی هم کیف پولمون خالی میشه.

 

حالا این خانوم آنجلینا جولی واسه اینکه عکس دقلوهاشو گذاشتن تو یه مجله ۱۴ میلیون دلار گرفته!!!!

 

 

قبلنم که دوقلوهای جنیفر لوپز به دنیا اومده بود ۶ میلیون دلار بهشون دادن که پول بیمارستانه توش در اومد.

 

این بیمارستانی که خانوم توش زایمان کردن بهترین بیمارستان بوده که فکر نکنم ما رو دم درش راه بدن.

تو یه سوئیت لوکس و زیبا که در بیمارستان نورث شور نیویورک زایمان کرد.سوئیته یک تخت چرمی زیبا و دو تلویزیون پلاسمای بزرگ یه آشپزخانه شیک و با کفپوش چوبی فرش شده

۱.۵ میلیون دلار پول بیمارستان شده که این در برابر پولی که اون مجله بهشون داده چیزی نیست

 

توروخدا ببین...

والا ما هم تو همچین اتاقی ببرن جوجه کشی راه میندازیم

 

 

 

 

حالا یه سوال انحرافی:

چرا اینا هی فرت و فرت دوقلو به دنیا میارن؟؟؟

 


حالا یکم اندر احوالات خودم بگم تا از حسادت نمردم

 

هیچی از روزای پیش که یادم نیم یاد

 

فقط دیشب دوست بابام ؛آقای قلم چی و همکارش (این آقای قلم چی عموی همون قلم چی هست)

اومده بودن شیراز ؛ یه چند ساعتی کار داشتن. منم تا فهمیدم اومدن پریدم جنگی لباس پوشیدم و رفتیم دنبالشون و بردیمشون کافی شاپ (آخه گفتن شام نیم خوریم)

 

این آقای قلم چی نفس منه ؛ یه آقای میانسال و البته نفس

خیلیم پایه هست تو همه کارییییییییییییییییییییی

 

خلاصه بریدمشون بیرون و کلی حال کردیم

 

 

اینم تا یادم نرفته بگم...

من نیم دونم چرا جدیدآ این دختر / پسر فنچولا با پسر / دخترای بزرگتر از خودشون میگردن؟؟چرا؟؟؟

 

 

تو کافی شاپ که رفتیم همش یه مشت پسر ۲۲/۲۳ با دختر ۲۶/۲۷ یا دختر ۱۵/۱۶ ساله با پسر ۲۷/۲۸!!!

این دخترا هم حسابی ترکوندنا.منظورم این دختر راهنماییا هست.

 

یه روز که میریم بیرون با دوستام ؛ بزرگاشون ماییم.

حالا یه قیافه هایی میبینیم عجیب و غریب که به نظر میاد نزدیک ۲۵ سالو دارن ولی وقتی خوب دقت میکنی میبینی نه بابا، اینا زورکی سنشون به ۱۶ سال میرسه..

 

اینم آخر عاقبت مملکت دلبرانه ی ما

 

شاهکار 3

 سلام سلام  Hello

 

باز از شاهکار های خود رو نمایی میکنیم:

 

 

 

این نفس منو که میبینید ، اصلش رو از وبلاگ یه بنده خدایی پیدا کردم (نور به قبر امواتش بباره ) ولی با مداد رنگ و راپید کشیدمش (اصلش با آبرنگ بود)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

البته خیال دارم با آبرنگ هم بکشما ولی فعلآ به علت همون مرض بی حوصلگی  از کشیدن معذوریم

 

 

 

 

 

 این یکیم با آبرنگ هست + راپید

 

Image and video hosting by TinyPic

 

البته من اینقدر کج و کوله نکشیدما  تو عکس کج شده

تازه مقواشم مقوای آبرنگ هست ولی نیم دونم چرا همچین کرده نامرد

 

 

(توضیحات اضافی :

این مقواهای آبرنگ نوع مختلف داره. اینی که من میگیرم ۴۰۰ گرم هست و برگی ۱۰۰۰ تومن ؛ اون نوع های محکم تر ۶۰۰گرم هست و برگی ۵۰۰۰تومن

                                                                                                        پایان توضیحات اضافی/)

 

 

 

 

اینم با آبرنگه

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

 

 

 

 

 اینم باز آبرنگه:

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

                                                                       شاهکارا تموم شد

 

بی حوصلگی...

سلااااااااااااااااااااام 

 

حال و احوال؟

من که نیم دونم  ؛ ولی فکر میکنم مریضم ؛ آخه اصلآ حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...

 

 

 

حالا هم اومدم چند تا از اتفاقای این چند مدت رو بگم:

 

 

 

اول اینکه ما چند روز پیش با اجازتون تشریف بردیم عروسی.بد نبود.

 

 

من نیم خواستم برما ؛ یعنی به خاطر این مرض بی حوصلگی , حال نداشتم برم..

 

ولی وقتی دیدم مامانم رفته سر کمد لباسای منو میخواد لباسای منو بپوشه و تریپ جوونی بره Hippie؛ حسودیم شد و در دقیقه ی 90 تصمیم گرفتم که برم عروسی...

 

 

حالا باحال این بود که عروسه 2 ماه از من فسقل تر بود ولی از نظر جثه و ظاهر با اجازتون 6 برابر من بود (در زبان ریاضی میشه گفت:  من X  6 = عروس )

 

عروسه همش ورجه وورجه میکرد ؛ اگه بدونید... کلی بهش میخندیدیم.

ملت میخواستن عکس بگیرن..بعد همه وایساده بودن مرتب ؛ به عروس بیچاره جا ندادن ؛ اونم میخواست بشینه رو زمین...

 

 

 

تو طول عروسیم که من با همه حرف میزدم از بچه ی فنچول بگیرید تا پیرزن و پیر مرد 60/70 ساله ؛ اونم 2 ساعت ؛ مامانمم هی حرص میخورد..

من نیم دونم چرا وقتی حرف میزنم با مردم , مامانم هی حرص میخوره و چپ چپ نیگام میکنه..

 

 

 

 

تازه یه چیز دیگه...

این ارکسترشون خیلی خنگ بود 

دقیقآ بعد از شام ، آهنگ عربی زد و گفت خانوما پاشن عربی برقصن

(که البته بجه ها افتخار دادن و دختر بچه و سر بچه ها شروع کردن به عربی رقصیدن ، که فکر کنم بزرگ ترینشون ۵ سالش بود)

 

 

 

آخر شب هم اومدیم خونه و نرفتیم بوق بوق..

 

آخه بابام از این کاره بدش میاد و میگه این جوونا بد و خطرناک رانندگی میکنن و اعصابم خورد میشه...

 

 

 

البته راستم میگه ها..

جدیدآ مردم خیلی وحشی شدن. وقتی میخوای از خیابون رد شی ؛ ماشینا دقیقآ شما رو هدف قرار میدن و با سرعت هر چه تمام تر میخوان بیان اهتون کنن.

من که هر وقت میخوام از خیابون رد شم کلی دعا میخونم و رو خودم فوت میکنم تا عرض خیابون رو در سلامت تمام رد کنم..

 

حالا یه مشکل بزرگ تر اینه که ماشینا نیم زنن راحت آدمو بکشن که...

میزنن آدمو ناقص میکنن و حالا پیدا کنید سن خره رو که میخواد بیاد باقالی بار کنه

 

 

 

چند روزه اداره برق خیلی باحال شده..

 

قبلنا که طبق برنامه ای که داده بودن برقا هی میپرید ؛ ولی جدیدآ یه بار صبحا برق میره ، یه بار ظهرا ، یه باز شبا...

 

پریشبم برقا رفت و ما تو حیاط خوابیدیم...

 

نزدیکای صبح بود که من با یه نور شدیدآ زیاد و صدای بلند یه ماشین از خواب پریدم و کلی حول کردم...

 

فکر کردم یه ماشین زده دیوار نازنین خونمون رو شکونده و اومده تو حیاط..

 

 

ولی یهو دیدم یه کارگر از پشت بوم خونه روبه رویی داره داد و هوار میکنه

که بعدآ فهمیدم موضوع از این قراره که:

 

 

این خونه همسایه روبه روییه داره خونشو میسازه ، خر احمقم سیماناشو گذاشته بود تو کوچه ؛ اونم تکیه داده بود به دیوار خونه ما (یعنی یه چیز تو مایه ی پله درست کرده بود و دزدا راحت میتونستن بیان تو خونه ی ما) بابام هم چند باری بهش تذکر داده بود

اما کو گوش شنوا..

 

حالا دیروز صبح آقا دزد محترم اومده بود و به راحتی و در عین ریلکسی سیمانا رو بار زده بود و برده بود.

لحظه ی آخر که داشته میرفته این کارگره از خواب ناز بیدار میشه و از پشت بوم یه تیکه چوب برزگ میفرسته طرف ماشینه اینا که چوب به سیم های برق برخورد میکنه و 2تا سیمو یکی میکنه (یعنی 2تا از سیما به هم برخورد میکنن) و یه جرقه ی شدیدآ بزرگ به وجود میاد..

 

اینگده این نوره زیاد بود که نگو..

 

تازه مثل اینکه برق طرف اونا هم به کلی پرید و این کارگر مشمول دعای اداره ی برق کل استان شده

 

 

 

به علت حال و حوصله نداشتن فعلآ از گذشتن اسمایلی معذوریم.

باشد که مورد عفو و بخشش اسمایلی های محترم به علت این بی توجهی قرار گیریم

 


همین جا هم دومین ماهگرد وبلاگم رو بهش تبریک میگم