سلام سلام
خوبید؟ منم که طبق معمول خوبم
چه خبرا؟ امروز افتتاحیه المپیک رو دیدید؟؟
واقعآ که قشنگ بود و با شکوه.
حالا نکته ی جالب این بود که من امروز واقعآ فهمیدم که امسال به درستی سال نوآوری و شکوفایی نام گذاری شده
آخه از اونجایی که این تلویزیون ایران همه چی رو سانسور میکنه ؛ ما هم که مار گزیده بودیم ( تو یورو ۲۰۰۸ ، دقیقآ لحظه ی دادن جام سانسور کردن و حسابی کفرمون در اومد) ما داشتیم شبکه 3 رو میدیدیم چون زبونشون فارسی بود و توضیح زیاد میدادن و از طریق PIP هم بر م*ا*ه*و*ا*ر*ه نظارت داشتیم تا خدای نکرده بلای یورو جون سرمون نیاد ؛ حالا بماند که کلی من حرصم گرفت که از شبکه های عربی مجبور بودیم این مراسم رو ببینیم
( خدایی چی بودیم ؛ چی شدیم
)
اولای مراسم بود ، یهو یه خانومه اومد میخواست برقصه ؛ حالا جالب این بود که خانومه یه لباس کاملآ لخت پوشیده بود و جالب تر تر تر اینه که چند لحظه سانسور نشد و ما هنوز تو کفشیم 
واقعآ که تحول و شکوفایی عظیمی هست تو صدا و سیما (صدا و سیمایی که یه خانوم که لباسش یه ذره کوتاه هست رو سانسور میکنه )
من فکر کنم اون لحظه کارگردان شبکه 3 ، دو دستی زده تو سر خودش که صحنه ی به این مهمی رو از دست داده
خداییش من یکی تا حالا یه برنامه ی زنده ی خارجی از تی وی ایران ندیدم , حداقل چند ثانیه عقبه
*********************************************************************
دیشب رفتیم خونه پسر عمم و با اجازتون تا 3 شب اونجا بودیم 
آخه تو فامیل بابام فقط اینا هستن (پسر عمم و خانومش) که باهامون راحتن و بقیه از هر 10 تا کلمه ای که میزنن 9.5تاش کنایه هست و بقیشم پزه 
اولاش که نشستیم فیلم تی وی دیدم و بعدم فیلم عروسی و عقد و کلی یاد گذشته ها کردیم (البته نه خیلی گذشته ها ، سه چهار ساله که مزدوجن)
بعد نصف شب شروع کردیم به گفتن داستان های جنی ،البته داستان که نه، واقعیت هایی که ازشون بی تفاوت میگذریم
مثلآ خیلی جالب بود ، اینا تو خونه ی قبلیشون الکی وسایلشون میوفتاده رو زمین ؛ یا مثلآ الکی دکور رو شومینشون میریخنه زمین و میشکسته (حالا شومینه ی اینا از این شومینه کنار دیواریا بود که مساحت رو سر شومینه خیلی زیاد بود) ؛ یا مثلآ میگفت ظرف روغنی که کنار دیوار بود ، یهو میدیدیم رو زمینه و روغناش پخش کف آشپزخونه 
منم که اولش هی میخندیدم و میگفتم شاید علی (پسر عمم ) اذیتت میکرده و مثل اون فیلمه بود که توش مهراوه شریفی نیا و امین زندگانی توش بودن داره سر به سرت میذاره و این خانوم پسر عمم میگفت نه ، من از این چیزا نمیترسم که بخواد اذیت کنه 
منم که مرده بودم از ترس
آخه شب قبلشم فیلم اره رو دیده بودم و حالا خر بیارید و باقالی...
وااااااااااااااااای ؛ اینو بذارید بگم:
اون دوستم بودا ، همون که اسمش غزل بود و باهاش رفتم دانشگاهشون...همون 
تعریف میکرد که چند روز پیش رفته بودن خونه یکی از این فامیلاشون که خونشون خیلی قدیمیه.
از اون خونه ها که WC تو ساختمون نداشتن و باید میرفتن تو حیاط
البته یه WC هم طبقه ی بالا داشتن.
این دوستم گفت ما هم نیازمند به WC بودیم و با چند تا از دخترا (دخترای فامیل) رفتن طبقه بالا...
میگفت اینا (صاحب خونه) طبقه پایین زندگی میکردن و چون پیر بودن نیم تونستن از پله ها بیان بالا و طبقه ی بالا کاملآ خالی بود و به همین خاطر پر خاک بوده ؛ این در حالی هست که هیچکس بالا رفت و آمد نداره و بنابراین ۱سانت خاک رو زمین بوده.
میگفت تا بقیه برن WC منم رفتم تو خونه (همون طبقه بالا) گشت بزنم ببینم چه جوریه که رسیده بود به آشپزخونه
میگفت کف آشپزخونه دیدم جای پای یه بچه هست
(چون میگفت هم جای پا نصف پای من بود و هم مثل ۸ بود (دیدید که بجه ها وقتی میخوان راه برن پاشون رو هشتی میذارن ، یعنی پنجه ی پاهاشون رو نزدیک هم میذارن)) 
میگفت جای پا از دم در رفته بود تا رسیده بود به سینک ، ولی دیگه برنگشته بود (حالا جالب اینه که تو این خونه هیچ بچه ای رفت و آمد نداشته) 
میگفت ماتم برده بود و از ترس کاری نیم تونستم بکنم ؛ بقیه که میان همه با هم جیـــــــــــــــــــــــــغ و میپرن طبقه پایین و در کمتر از ۱ دقیقه خونه رو ترک میکنن 

الان که دارم اینا رو مینویسم دارم میمیرم از ترس 
*********************************************************************
اون روز تو کلاس طراحی داشتم این جربان رو تعریف میکردم که یهو این مربی محترم بنده اظهار داشتن که یه مدت با جن زندگی میکردن 
اگه من دیگه آپ نکردم حتم داشته باشید که جن زده شدم