...  روزنگار 5

سلام سلام

 

 

یکشنبه 28/07/

 

باز تا ظهر خواب بودم.

بعد از ظهر با بابام و میلاد (برادرم) و آرش (یکی از دوستان) رفتیم یه نمایشگاه در مورد استرالیا.

یعنی بیشتر دانشگاهای معتبر استرالیا اومده بودن واسه تبلیغ.

کلی ذوق کردیم

کلی پسر خوشکل داشت

البته همه قدشون رو 180 /190 بود. (اینجا زورکی قدشون به 160 /170 میرسه. دختراشون که 140)

کلی انگلیسی حرف زدیم.واقعآ تونستیم تفاوت ها رو احساس کنیم.اینجا همه کج و کوله حرف میزنن و وقتی باهاشون حرف میزنم کلی انرژی از دست میدم ولی این استرالیایی ها کلی ریلکس و راحت بودم.

 

تازه یه دختری بهم گفت (u have an interesting looking :D) منم بی جنبــــــــــــه ، کلی ذوق کردم

 

 

تازه یه خانوم دیگه گیـــــــــــــــــــر داده بود بیا استرالیا آرایشگری بخون.

هزینش فقط سالی 20 میلیون میشد که برم آرایشگری

 

 

 

بعدش رفتیم یه فروشگاهی و باز لوازم خونه گرفتیم (ولی باز کم داریم)

رفتیم طبقه مواد غدایی ، یه دختری بود گفت رنگ موهات خیلی خوشکله (آخه قبل از اینکه بیام رفتم 2تا تیکه لایت گذاشتم رو موهام ، این رنگی ==>        ولی براق ) بعدش گفت بیاید از این شیر امتحان کنید.همه یه لیوان خوردیم و دیدیم واقعآ خوشمزه بود و یه سری گفتیم بده .

آخرش فهمیدیم که شیر بچه بوده

کلی همه بهم خندیدن ولی من باز گرفتم و مثل مرد رفتم حساب کردم .(اگه بدونید چه خوشمزه ای بود)

 

 

آخرم با بد بختی با تاکسی اومدیم خونه ؛ بارونم میومد و اینجا هم که سر گردنه (روز معمولی تاکسیا گرون میگیرن ، چه برسه به اینکه بارون شدیدم بیاد)

 

 

Eee

 

راستی بابام یه درختچه ی کوچولو گرفته (از این ژاپنیا) خیلی باحاله

این نوع ارزونه (حدود ۶هزار تومن)، بعضیاش بود که گرون در میومد ولی واقعآ قشنگ بود.

همه ی این درختچه ها همین قدر هستن (یعنی خیلی کوتاه هست.بزرگترینشون نیم متریه)

(البته میدونم بابام طاقت نیم یاره و وقتی میخواد برگرده ایران از همون گرونا میخره و میبره)

 

اینم عکس درختچه =====>             http://upload.iranblog.com/1/1224537191.jpg

 


پ.ن:

زبان منم بد نیست ؛ ولی زبان اینا بده . میگم که با لهجه ی چینی انگلیسی حرف میزنن.

ارتباط میتونم بر قرار کنم ولی کلی انرژیم تلف میشه

 البته اینا انگلیسی زبون دومشونه و همشون بلدن ولی لهجشون بده

 

خوشال نامه 6 + روزنگار 4

بازم سلام (69تا من ، 1 شما  )

 

 

جمعه 26/07/

 

بالاخره تو خونه ی خودمون مستقر شدیم

صبح بابام و برادرم با نصفی از وسایلی که تو خونه پسر عمه مامانم داشتیم رفتن ؛ بعد از ظهرم منو مامانم با بقیه ی وسایل.

وقتی رسیدیم اونجا یه دوش اساسی گرفتیم هممون .

 

بعدم با همون پسر عمه مامانم رفتیم یه فروشگاه و یه مشت  خرت و پرت گرفتیم (هر چی میگیریم باز یه عالمه چیز کمه)

 

یه نکته ی جالب این بود که چون ما یه عالمه چیز گرفتیم  و کلآ دیر رفتیم اونجا جزو نفرات آخر بودیم که خارج میشدیم.

تو قسمت صندوق فقط ما بودیم و یه خانوم چینی.

حالا ما 2000 تا چیز داشتیم و اون بیچاره فقط 2تا تیکه لباس بچه.

خانومه مثل بچه آدم وایساده بود نیگاه میکرد.کاش یه ذره خم به ابرو میاور یا نق میزد ، یا اصلآ کاش میگفت اگه میشه من زودتر حساب کنم (آخه 2تا تیکه بیشتر نبود).

(تو ایران یه بار تو این فروشگاه های زنجیره ای بودیم و کلی خرید کردیم.نفرات پشتی همه نق میزدن، اصلآ یکیشون گفت این همه چیزو میخوای ترشی بندازی ، یکی نبود بگه آخه به تو چه  )

 

 

بعدشم اومدیم رفتیم رستوران چینیا.

غذاشون خیلی خوشمزه بودا ولی نیم دونم چرا تو همه ی غذاها یه مزه ی شیرین بود.

 

بعدشم اومدیم خونه و تاساعت 2:30 همه ی وسایل رو جا دادم (خودم تنهایی ، کزت به تمام معنی.مامانم که زود رفت خوابید.منم که از جای شلخته بدم میاد واسه همین مجبور شدم جمع کنم همه چیو )

 

* چند روز پیش این بچه ی پسر عمه مامانم (آرمین) با دوستش (هادی) نشسته بودن (2فکر کنم کلاس 2 دبستان باشن) یهو آرمین از هادی پرسید:

آرمین: تو تا حالا عاشق شدی؟

هادی: نه. ولی محمد رضا تا حالا عاشق شده

آرمین: eee  کی؟

هادی: یکی بود اسمش علی بود

- من:

آرمین: نههههههههههههههههههه ، منظورم دختره ، اصلآ میدونی عاشق شدن یعنی چی؟

هادی: نه

آرمین: یعنی از یکی خوشت بیاد و اگه یه روز نبینیش ناراحت بشی

- من:  

آرمین: مثلآ من پارسال عاشق یه دختری بودم اسمش فاطمه بود

- من:

 

 

والا من یکی که سر از کار این بچه ها در نیم یارم. ورژن جدیدشون همه چیو میدونن  

 

 

 

 

شنبه 27/07/

 

صبح که از خواب بیدار شدم بارون نم نم میومد ، از پنجره که منظره ی بیرون رو نیگاه کردم کلیییییییییییی انرژی گرفتم

فکر کنید!!!!منظره ی یه برکه + چمنزار زیر نم نم بارون

 

زود پاشدم و صبحانه رو آماده کردم (البته فقط چایی داشتیم و نسکافه)

 

بعد بابام و برادرم طرفای ساعت 11 رفتن بیرون ، منم باز خونه رو مرتب کردم و مامانم و بیدار کردم تا بریم یه مشت غذا و خرت و پرت بگیریم (چه کدبانویی شدم ؛ ولی قصد ازدواج ندارما , میخوام درسمو بخونم ، گفته باشم)

 

پیاده رفتیم فروشگاه (آخه نزدیکه ؛ یعنی آپارتمان ما تو یه مجموعه ای هست که زیرش 4طبقه فروشگاهه) کلی وسیله گرفتیم ، موقع برگشتن دیدیم که این همه رو نیم شه با دست برد ، واسه همین رفتم اجازه گرفتم تا همه ی این وسایل رو با این گاریا ببریم.

حالا مشکل کار این بود که چه جوری ببریم (آخه رو به روی این مجموعه آچارتمانه یه برکه ی بزرگ هست و یه قسمتی از این برکه باریک میشه (مثل یه جوی آب ولی با عرض 4 ،5 متر) و میاد و از وسط این فروشگاهه میگذره ؛ تو طبقه ای هم که فروشگاه مواد غذایی هست  همون جوی آبه هست.)

حالا با بد بختی پرس و جو کردیم که چه کار کنیم.بالاخره به مغز مبارک خودم فشار آوردم (البته با کمک نگهبان اونجا) فهمیدم باید از آسانسور بریم طبقات بالا ؛ بعد بریم اون طرف این جوی (آخه تو طبقات بالا یه دست هست زمین , فهمیدید چی شد؟؟؟؟؟ ) بعد باز با آسانسور بیایم پایین

 

حالا بیخیال.

باز اومدیم خونه و دیدیم که ای واییییییییییییی...

طبق معمول باز هر چی میخریم کم خریدیم.

 

 

بعدازظهر داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم  یکی در زد (حالا کف آشپزخونه پر از کف ؛ آشپزخونه هم دقیقآ مقابل در ورودی هست ولی یه دیوار شیشه/چوبی جلوش هست )؛ فکر کردم نگهبانا یا مسؤلای آپارتمانن ، منم با ظاهر ژولی پولی رفتم دم در ولی دیدم دوست بابام با خانومشه ، کلی خجالت کشیدم چون واسه دفعه ی اولم بود که میومدن.

بعدش گفتن که ما هم تو این مجموعه هستیم و اگه کاری داشتید خبرمون کنید و...

 

خانومه خیلی باحال بود ؛ خیلی اجتماعی بود ؛ اومده بود اینجا واسه دکترا.

 

بنده خدا شبم واسمون غذا فرستاد ، گفت تازه اومدین و شاید وسایل رو نداشته باشید

 

 

 

تازه میخواست ماشین لباسشوییشم بده , آخه اینجا کسی ماشین لباسشویی نداره و از اونجایی که این آپارتمانه یکی از آپارتمانای خوبه (مثلآ) همه لباساشونو میدن خشکشویی (من یکی که عمرآ بدم ، حساب کردم با این رطوبتی که اینجا هست من حداکثر یه شلوار رو 3 روز بیشتر نیم تونم بپوشم , بلوز هم که 1 یا 2 روز (البته فقط اگه واسه بیرون باشه) بنابراین و بنا بر قیمت خشکشویی اینجا فقط واسه شستن (یعنی بدون اتوکشی) بنده باید هفته ای ۰۰۰/۱۲ تومن واسه لباسها بپردازم و به عبارتی ماهی ۴۸هزار تومن) بنابراین باید دست به دامن مادر گرامی شوم

 

کلآ این موضوع معضل بزرگی واسه ایرانیای اینجا شده که خیلی رو طاهر و تمیز بودن لباساشون حساسن

 

 

 

آها اینم تا یادم نرفته بگم:

اینجا طبقه ی 7 مخصوص استخر و سالن ورزش و مهمونی هست.

با بابام داشتم گشت میزدم که یهو یه دختر با چهره ای بسیار عجیب و یه لباس بسیار زشت و بازوهای پر از تاتو ظاهر شد...

بابام گفت نیگا ؛ ایرانی هستا.من گفتم وووووی نه ؛ خارجی هست..کلی کل کل کردیم و آخر معلوم شد ایرانی بوده

 

(اینجا تو پرانتز بگم که:

نوع لباس پوشیدن کسی به ما ربط نداره ؛ هر کی هر چی میخواد میپوشه ولی من همیشه حس میکردم دختر ایرانی بودن یه نوع کلاس خاص داره ؛ آخه با این وضع خارجیا واقعآ دخترای ایرانی و کلآ زن ایرانی یه چیز دیگست ولی متاسفانه من نیم دونم چرا بعضیا تا پاشون به خارج از ایران میرسه همچین میشن.

نیم خوام بگم کاری به روسری یا لختی پوشیدن دارما ؛ اصلآ من خیلیا رو میشناسم که لباس خیلی پوشیده نیم پوشن ولی سنگینن ، واقعآ جوری برخورد میکنن که آدم ذوق میکنه ، نه مثل بعضیا که الگوشون پانک هست ، خودشونو شکل اونا در بیارن ، پانکایی که تو هیچ کشوری اصلآ جزو آدم حسابشون میکنن و خودشون محله ی مخصوص دارن

 

اینجا اصلآ آدم حرصش میگیره ؛ اصلآ ایرانیا یه جوری جیغ میزنن (کاری به قیافه ندارما) مثلآ یه جا که میریم از پشت یه سری آدم میبینیم (منظورم اینه که چهرشون رو نیم بینیم) راحت میشه فهمید ایرانین ، از بس یه جورین

 

نیم دونم چی بگم والا ، اینم حکایت دخترای ایرانی و این همه ادعای اصالت که دارن ولی در مقابل یه مشت آدمی که خوشون نیم دونن چه هدفی تو زندگی دارن کم میارن)

 

 

 

در همین مورد هم یه چیز بگم:

اون روز یه خارجی (یادم نیست کجایی) برگشته از ما میپرسه شما ایرانی هستید؟ گفتیم آره ؛گفت: من یه سؤال داشتم ، من کار پوشش سر ندارما ، ولی میخواستم ببینم چرا دخترا و خانومای ایرانی اینجوری میگردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من یکی که دلم میخواست با سر برم تو دیوار.

 

به نظر شما چه جوابی باید بدیم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

از یه طرف همش باید پیش همه کلاس بذاریم و چه راست ، چه دروغ همش بگیم ایران خوبه و هیچ ضعفی نشون ندیم (چون کافی تو خارج از کشور یه چیزه بدی بگی ،با ذهنیت بدی که خدا رو 100هزار مرتبه شکر در مورد ایران دارن 1کلاغ 40 کلاغ میشه و اصلآ خود طرف رو آدم حساب نیم کنن (آخه خالم فرانسه بود و میگفت یه لبنانی بود هی در مورد کشورش بد میگفت واسه همین خیلیا باهاش جالب برخورد نیم کردن ولی خالم که هی طرفداری کشورش رو میکرده کلی باهاش خوب بودن و کلی نظرشون در مورد ایران عوض شده بوده))، از طرفی خوب اینا حقیقت رو میبینن

 

 

مثل اینکه خیلی حرف زدم.

فعلآ بای


پ.ن: اینم عکس (فقط از برکه ) :

 

این از پنجره:                       http://upload.iranblog.com/1/1224376476.jpg

اینم همون ولی از نمای نزدیک تر:           http://upload.iranblog.com/1/1224371986.jpg

اینم همون (البته تو بارون):                          http://upload.iranblog.com/1/1224343608.jpg

 

 

اینم نمای اون طرفی که به خیابون هست:            http://upload.iranblog.com/1/1224392561.jpg

 

خوشال نامه 5 + روزنگار 3

پیش نویس:  دارم میرم خونه خودمون و چند روزی به نت دست رسی ندارم (چون نت اونجا وصل نیست) ولی سعی میکنم که از جایی آپ کنم


بازم سلام

من که خوبم ، شما هم خوبید؟

 

پنج شنبه ۲۵/۰۷/

 

 باز صبح خودمو زدم به خواب تا ساعت ۱۲ که نرم.ولی این تو بمیریا از اون تو بمیریا نبود ، دیگه همه هر چی زور بود زدن تا منو با بابام و برادرم راهی اونجا کردن.

وقتی رسیدیم اونجا ، اون آقا مهبلونه که روز اول بهم اطلاعات داد اومد و باز راهنماییم کرد تو پر کردن فرم.بعدم منو برد تو یه اتاق و ازم امتحان لیسنینگ و گرامر و رایتینگ گرفت.

بعدم رفتم تو یه اتاق دیگه ۲ نفر اومدن ازم سوال پرسیدن (امتحان اسپیکینگ).

آخرشم گفتن که افتادم سطح ۱۰۴

 

امتحانه تا ساعت ۴ طول کشید ، بعدش با بابام و برادرم رفتیم نهار خوردیم ، بعدش خواستیم بریم خونه که ایستگاه قطار رو گم کردیم (آخه ایستگاهه تو یه فروشگاه زیادی بزرگه ، واسه همین ما گم و گور میشدیم)

بعد دیدم داره دیر میشه ، رفتم یه نمازخونه پیدا کردم و نمازمو خوندم.نکته ی باحال این بود که من بلد نبودم چادر اینا رو سر کنم ؛ آخه یه چادر کوتاه بود با یه دامن ولی دامنه نه کش داشت ،نه بند.

از یه خانومی کمک خواستم که اینو سرم کنه ، اونم بنده خدا هم خندش گرفته بود ولی مهبلون بود و چادر رو سرم کرد (فکر کنم عرب بود)

بعدش با کلی پرس و جو ایستگاه مترو رو پیدا کردیم ولی متاسفانه دیگه ساعت ۵:۳۰ بود و اوج شلوغی.صفا به ۱۰۰ متر میرسید.

واسه همین گفتیم بریم تو ایم مرکز تجاریه بگردیم.

 

راستی یه  جیزی کشف کردم.اینجا کتابای معماری و طراحی داخلیش نسبت به ایران ارزونه.ولی بقیهی کتابا گرون

 

یکی ۲ساعت بعد راه افتادیم به سمت خونه.تو مترو بودیم که من یهو حس کردم از ایستگاه خونمون گذشتیم (آخه تا کلاس زبان باید ۲تا قطار عوض شه.قطار اولی با کلاس هست و با لهجه ی انگلیسی میگه که کودوم ایستگاه هستیم ولی این قطار دومی با لهجه ی محلی میگه کجا هستیم و واسه هین نیم فهمیم.)

یهو پاشدم و همه تعجب کردن.یه آقایی پرسید که میتونم کمک کنم؟منم گفتم میخوایم بریم فلان جا.

حالا خلاصه تا رسیدیم اونجا همه بهمون راهنمایی کردن و وقتیم رسیدیم ایستگاه همه گفتن اینجا همون ایستگاههو کلی همه شناختنمون

 

بعدش نزدیک ۴۵ مین پیاده روی کردیم تا برسیم خونه این پسر عمه مامانم (آخه بابام گفت بیاید پیاده بریم) بارونم میومد  منم آهنگ گل گلدون (صولتی) و مثلآ (مهرشاد) رو گوش میدادم و کلی حال کردم

 

تازه ؛ تو راه هم یه مغازه ی ماهی فروشی دیدیم (ماهی زنده و تزیینی) کلی ارزون تر از ایرانه.آخه بعضی ماهی های زینتی تو ایران خیلی قیمتش بالاست ولی اینجا ۱/۰ ایران بود.بابام کلی ذوقید ، چون عاشق ماهی و آکواریوم هست.اصلآ از بچگی هر چی پول گیرش میومده میداده ماهی


پ.ن:  (قابل توجه فائزه جون)

 

شما هر وقت بخوای بیای اینجا میتونی.فقط کافیه یه بلیط بگیری.

* اینجا تو فرودگاه بهتون ویزا ۹۰ روزه میدن.

 

ما هم همین جوری اومدیم.ولی اگه بخوای بمونی به صورت عادی(منظورم همین جوری و بی دلیله) رو نیم دونم.ولی ما چون دانشجویی میخوایم بمونیم یا باید از قبل  از سفارت ویزا دانشجویی گرفته باشی و یا بیای اینجا و یه پولی به عنوان جریمه بدی تا بهتون ۶ ماه ویزا بدن (هر ۶ ماه باید تمدید شه)

 

* اگه یه نفرم دانشجو باشه ، به خانوادش اجازه ی موندن میدن.

 

* معمولآ همه اینجا میان واسه زبان.البته کسایی هم که واسه دانشگاه میان زیادن

ولی تمامی کلاس زبانا ۹۰٪ ایرانیه ؛  ۹٪ عرب  ؛ ۱٪ بقیه کشورا

اگه تو این موسسات زبان هم اسم نویسی کنی ویزا بهت میدن.

 

* خرج هم بد نیست.خوبه.هر چی تو ایران خرج داری ضرب در ۵/۱ کن

 

 

پ.ن ۲:

اینجا خیلی باحاله.ملت با حجاب کامل دست در دست دوست پسر گرامشون میان

البته به نظر من خوبه.اینجا این چیزا رو یه حق طبیعی میدونن ، نه مثل ایران اگه یکی دوست پسر داشته باشه با **** یکیش بدونن

 

 

خوشال نامه 4 + روزنگار 2

نیم دونم چرا طاقت نیم یارم ننویسم ، اگه خدا بخواد زیاد هوس آپ کردن میکنم

راستی سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

خوبین؟

 

 

یکشنبه ۲۱/۰۷/

 

آغازین ساعات زیبای روز یکشنبه بنده در هواپیمای گلف ایر بودیم و باز بوی دل انگیز توف از غذاهاشون مشام منو نوازش میداد (واقعآ چه رویایی

من نیم دونم این عرب های گرامی چه ادویه ای به غذاشون میزنن که غذاشون بوی دلچسب توف رو میده

 

بعد که رسیدیم اونجا فکر کنم فقط ما بودیم که ۱۰/۱۲ تا ساک داشتیم (آخر خانواده ی ایرانی بودیما )

بعدم یه ون گرفتیم و ما رو تا خونه ی این پسر عمه ی مامانم رسوند

آقای رانندهه خیلی باحال بود...از اینا بود که هی دوست داشت حرف بزنه و با این لهجه ی زیباشون ما هم هی زور میزدیم تا بفهمیم چی میگن..

 

فکر کنین:  با لهجه ی چینی یکی با آدم انگلیسی صحبت کنه

 

حالا رسیدیم اونجا و همه ی وسایل رو دونه به دونه بردیم بالا

 

بعد از طهر خوابیدیم و ساعت 9 بیدار شدیم  رفتیم این KFC عزیز دل.. (عشق من بیده.اگه نبود دق میکردم)

کلی خوش گذشت و حال کردیم.

 

البته کلی منش های ایرانی از خودمون نشون دادیم.یعنی ما 6تا آدم بزرگیم و 2 تا کوچیک و این چند روزه همه با یه ماشین معمولی همه جا میریم

 

 

 

 

دوشنبه  22/07/

 

 من نیم دونم چرا ما همش میخوابیم.فکر کنم به خاطر آب و هوا هست.صبح تا 11:30 خواب بودیم و بعدش رفتیم و چند تا کلاس زبان مشهور اینجا رو دیدیم و کلی سوال پرسیدیم و قرار شد که بریم امتحان تعیین سطح بدیم.

همه ی کلاسا پر ایرانی بود

البته تا هر پسر ایرانی میدیدم اینجوری میشدم ==>  بس که خوشکل بودن

 

بعدش بابام گیر داد و گفت بیاین بریم و مدرسه ایرانیا رو نشونتون بدم.

حالا هی میگفتیم نه، اونم زورکی بردمون و تا ساعت 4 عصر فقط راه رفتیم و پاهای منو مامانم سرویس شد 

 بعدش رفتیم مک دونالد جون نهار خوردیم (این مک دونالد هم عشق من بیده )

 

بعد اومدیم خونه و رفتم تموم دانشگاهای اینجا رو چک کردم و دیدم زمان ثبت نام همه ی دانشگاها تموم شده ؛ثبت نام همه تو جولای سال دیگه بود .این واسه من یکی که خیلی خوب شد چون میتونم راحت زبانم رو تقویت کنم و مثل بقیه ی ایرانیا که اینجا هستن و بدون مدرک آیلتس میرن دانشگاه پام تو چاله نمونه

 

فقط یه دانشگاه هست که تو آوریل ثبت نامشه ولی ایران قبولش نداره چون از این دانشگاه های زیادی قرتی هست و همش در مورد هنر و فشن و.. هست  (ولی ایشالا باید ببینیم کی بچه ی یکی از وزرای محترم میاد تو این دانشگاه تا اینجا هم معتبر شه)

اینجا سایت لیم کوک وینگ (همین دانشگاهه) هست و یکی از مزیتای این دانشگاه اینه که میشه ۲سال آخر تحصیل رو به کشورایی مثل انگلیس منتقل کرد و جدیدآ هم دارن شعبه ی آمریکا رو میزنن

 

حالا اگه چند سال دیگه دیدید که عکس منو کنار عکس براد پیت به عنوان نقش اول زن زدن ،زیاد تعجب نکنید  من از لیم کوک وینگ به اینجا رسیدم

 

 توجه: بنده خودم به طراحی داخلی علاقه دارم ولی فعلآ چون وقت ثبت نام گذشته باید زبان بخونم

 

 

 

سه شنبه  ۲۳/۰۷/

 

صبح که برادر گرامی تنهایی رفت امتحان پلیسمنت واسه کلاس زبان داد و منم که استرس گرفتم نرفتم.

آخه استرس که میگیرم اصلآ هیچ کاری نیم تونم کنم.خلاصه با کلی بدبختی همه رو راضی کردم که نرم.ولی برادرم که رفت اومد و گفت افتاده سطح ۱۰۷ (آخه اینجا کلاساش ۱۰ ترم فشرده هست، از ۱۰۰ شروع میشه تا ۱۰۹).

عصرم رفتیم و یه آپارتمان واسه اجاره دیدیم (اینجا خونه هاش ارزونه ولی یه مشکلی که داره اینه که شما اگه یه خونه بگیری ۶۰ میلیون ، ۱۰۰ سال دیگه هم که بیای ۶۰ میلیونه .

ولی اگه همین پول رو بدی تو ایران یه زمین تو ناکجا آباد بگیری؛سال بعد میشه ۱۰۰۰۰۰برابر)

 

فعلآ بقیه ی وقایع این روز رو یادم نیم یاد

 

 

چهارشنبه ۲۴/۰۷/

 

با اجازتون منم باز استرس داشتم و صبح خودمو زدم به خواب که باز نرم امتحان بدم  (چه دختر با پشتکاری هستم)

 

 بعدازظهرم رفتیم یه خونه دیگه دیدیم ولی اون اولیه بهتر بود..هم ویو خوبی داشت و هم ژیگول تر بود. تازه زیرش از این فروشگاهای شیک بود که تمامی مارکا درش یافت میشد (یکی منو بگیره)

بالاخره با اصرارای منو مامانم همون آپارتمان اولی رو گرفتیم.حالا عکساشو میدم خدمتتون

 

 عصرم رفتیم یه سری از وسایل ابتدایی زندگی مثل قند و چایی و دستمال کاغذی و ... رو خریدیم.

مامانم که حرص میخورد و میگفت باید زندگیمو از صفر شورع کنم و بدوم دنبال کاسه بشقاب ،منم که اینجوری  

 

(خدا رو شکر از خرید وسایلی مثل گاز و یخچال و پرده معذور شدیم ؛ چون رو آپارتمانه بود.البته نو بودا ؛ آخه مامانم حساسه رو وسایلی که مال فرد دیگه ای باشه )

 

 


پ.ن :  (قابل توجه خانوم مارپل جیگملم)

اینجا اینترنت ارزونه.مثلآ وایر لس با سرعت 2گیگا بایت (2گیگا بایت واقعی نه مثل ایران الکی بزنه ۱Gb بعد سرعتش ۱۰۰MB هم نباشه ها) ماهی 40 تومنه تقریبآ

 تازه سرعت واقعی اینترنتتون هم میتونید اینجا چک کنید

 

 

 

پ.ن ۲ :

اینجا خیلی خوبه...اصلآ نیم خواد یه ذره کرم بزنی

 

خوشال نامه 3 + روزنگار

بازم سلام...

 

اگه خدا بخواد میخوام روزنگار این چند روز رو با انگشتان مبارک بنویسم

 

 

شنبه ۲۰/۰۷/

 

شب قبلش که تا چند ساعت بعد از نیمه شب منو بابام مشغول جمع کردن وسایل بودیم.

مامانم و برادرم که ریلکس خواب بودن. (این یعنی همیشه خرحمالیا با منو بابامه)

صبح زودم که این نوه ی همسایه ی ما میخواست بره مدرسه (من نیم دونم ، این بچه فسقلی وقتی از مدرسه میاد یا میخواد بره مدرسه باسد کلی جیغ و داد کنه و به همه خبر بده که در خونه حظور داره)

حالا این دختره صبح ساعت ۷:۳۰ میخواست بره مدرسه (کلاس دومیه ها) هی بلند بلند داد میزد میگفت دایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محسن (دلم میخواست برم بیرون بزنم تو سرش و بگم کوفت و دایی محسن)

 

دیگه از خواب پروندمون.

 

بعد دوباره تا ظهر داشتیم بقیه ی چیزا رو جمع میکردیم.

ظهرم منو بابام رفتیم صرافی تا من ارز بگیرم ، بعدم یه سر رفتم پیش استاد طراحی محترم (بنده خدا کلی احساساتی شد و اصلآ نتونست خودشو کنترل کنه ، البته گریه نکردا ، فقط اگه خانومش اونجا بود فکر کنم میزد ۲تامونو شل و پل میکرد)

 

بعدم اومدم خونه و به تمامی دوستان و آشنایان تماس حاصل فرمودم (فکر کنم بابام که بره ایران کلی حال کنه با این قبض ایم ماهم ؛ آخه بابام اینجا نیم مونه)

 

منو مامانم یه دستمون به گوشی بود ، یکیم به کار (۲/۳ ساعت تموم به همین حالت)

 

بعد از ظهرم که بابام کلی داد و هوار کرد ؛آخه ما ساعت ۶:۳۰ پرواز داشتیم و میبایست ۳ ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشیم ؛از خونمون تا فرودگاه هم بدون ترافیک ۳۰دقیقه تو راه هستیم ؛

حالا ساعت ۲:۳۰ بود و بابام میخواست بره لباسشو جنگی از خشک شویی بگیره و بیاد

که کلید ماشین گم شد..

حالا همه بسیج شده بودیم که کلید ماشین پیدا کنیم.مگه چیدا میشد..

۴تایی خونه رو زیر و رو کردیم تا نزدیکای ۳ ولی پیدا نشد

 

تو همین بین عموم زنگ زده میگه: میخواید راننده رو بفرستم که بیاد وسایلتون رو بیاره؟

به بابام گفتم (اونم که اعصاب نداشت ) گفت نهههههههههه

منم گفتنم که ممنون.نیم خوایم

بعد که قطع کردیم بابام میگه بگو بیاد

منم که حواسم رفت به کلید و یادم رفت زنگ بزنم.خلاصه دنبال کلید میگشتیم.من گفتم: نه نیم شه همین جوری ، انگار حتمآ باید یه صدقه بدیم (ما همیشه یه صندوق صدقه ی کوچولو داریم تو خونه)

تو دلم گفتم اگه پیدا شه یه پولی میندازم تو این

خیلی باحال بود. هنوز جملم تموم نشده بود که چشمم افتاد به کلید

اقتاده بود رو قالی و چون همرنگ گلای قالی بود چشممون نمی افتاد بهش

 

 

بعدش بابام رفت لباسشو گرفت و اومد و گفتم زنگ بزنم ۲تا تاکسی بگیرم.گفت مگه زنگ نزدی؟

گفتم نه

دیگه بابام قاطی قاطی شده بود...

برادرمم تندی زنگ زد به عموم که زود بگید رانندهه بیاد.عمومم گفت خودم میام

 

بعد مامانوم برادرم با نصف وسایل رفتن.

منو بابامم با نصف دیگه ی وسایل با عموم رفتیم

 

اول رفتیم ماشین بابامو گذاشتیم کارگاهشون ، بعدم رفتیم فرودگاه..

 

نکته انحرافی: یادم رفته بود آدامس ریلکس بگیرم.دیگه رفتم فرودگاه و یه باکس ۲۰ تایی گرفتم و کلی ذوقیدم

 

تو فرودگاهم یکی از آشناها رو دیدم که اونم داشت دخترشو میفرستاد خارج از کشور

(من نیم دونم چرا این رشته که من میخوام برم این همه طرفدار پیدا کرده)

 

بعد خالم زنگ زد که نرید اون طرف و الان میرسم.

بعد اومده کلی گریه و زاری و به من دعوا که تقصیره تو هست که مامانت میخواد بره یه جا دیگه..

اون یکی خالمم زنگ زده و کلی گریه کرده

 

راستی داشتم میرفتم اون طرفه که بریم.خانومه میگه چرا لباس این اینجوریه (منظورش به من بود)

البته من نفهمیدما ؛ چون وقتی رفتیم بیرون گفت و فقط مامانم شنید

دلم میخواست برم خانومه رو ریز ریز کنم ولی گفتم حالا کوتاه بیام دم آخری

 

یکی نیست به این بگه آخه به تو چه  ن*ک*ب*ت

 

بعدش رفتیم بحرین و بعد از اونم اینجا

 

 

ادامه دارد...

 

خوشال نامه 2 (؟)

بازم سلام...

 

اینگده مطلب دارم که نیم دونم از کجا شروع کنم

 

وای یه چیز باحال تا یادم نرفته بگم :

اینجا اینگده خوبه،مردم همه مهبلونن...

تازه وقتی رانندگی میکنی کسی بهت بوق نیم زنه ، مثلآ اگه پشت چراغ قرمز وایسادی و هنوز چراغ سبز نشده کسی نیگای چراغ اونطرفی نیم کنه تا هر وقت اون زرد شد دست بذارن رو بوق

 

یا اگه تو یه لاین وایسادی و جلوت ماشینه و لاین بغلی خالیه کسی نیم ره تو لاین اون طرفی

 

فقط یه عیب بزرگ هست که اینا هم مثل انگلیسیا چپکی هستن.

یعنی فرمون ماشینشون سمت راست هست و واسه همین از سمت چپ حرکت میکنن

 

و این واسه ما یه معضل هست و به عبارتی گند زده شد به تمام آموزشایی که تو مهد کودک به ما دادن

(همون شعره بودا: اول به راست نگاه کن ، بعدش به چپ نگاه کن ، اگه ماشین نیومد از خیابون گذر کن )

 

ولی یه چیز خوب که داره اینه که ما همه جا با مترو و مونو ریل میریم و این یه وسیله ی شدیدآ رایجه و کلی خوبه

 

 

 

 

راستی چند روز دیگه این  کا*مرا*ن *و*هو*من  اینجا کنسرت دارن و همه ی ایرانیا دارن ذوق مرگ میشن..

(تازه یکی از فامیلای ما تو مدرسه ایرانیا درس میده و میگفت این دختر دبیرستانیا میگفتن:خانوم نبریدمون تو حیاط میسوزیم  ،  کا*مرا*ن *و*هو*من  دارن میان سیاه میشیم)

 

 

 

راستی اینو یادم رفت بگم:

اینجا بارون میاد مثل سیل ؛ ما هم که بارون ندیده هستیم و کلی حال میکنیم

البته بارونش ۱۰ ذقیقه بیشتر نیستا

 

 

بازم تا اینجا رو داشته باشید تا بیام و روزنگاری کنم

 

خوشال نامه D:

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

چطورید؟؟؟

خوبید؟

 

منم که خوبم  خوشال نباشیدا ، من زنده بودم این مدت (فقط یکم دچار نوسانات روحی شده بودم)

 

 

 

الانم که بسی خوشال میباشم، چون در پی گیر دادنای من به بابام ، بنده اکنون در بلاد نسبتآ کفر مشغول به زندگی می باشم

 

بعدآ میام و توضیح میدم از زندگی در اینجا

 

 

 

 

این پست صرفآ جهت زنده اعلام کردن خود میباشد و هیچ گونه ازرش قانونی ندارد