بازم سلام (69تا من ، 1 شما
)
جمعه 26/07/
بالاخره تو خونه ی خودمون مستقر شدیم 
صبح بابام و برادرم با نصفی از وسایلی که تو خونه پسر عمه مامانم داشتیم رفتن ؛ بعد از ظهرم منو مامانم با بقیه ی وسایل.
وقتی رسیدیم اونجا یه دوش اساسی گرفتیم هممون .
بعدم با همون پسر عمه مامانم رفتیم یه فروشگاه و یه مشت خرت و پرت گرفتیم (هر چی میگیریم باز یه عالمه چیز کمه)
یه نکته ی جالب این بود که چون ما یه عالمه چیز گرفتیم و کلآ دیر رفتیم اونجا جزو نفرات آخر بودیم که خارج میشدیم.
تو قسمت صندوق فقط ما بودیم و یه خانوم چینی.
حالا ما 2000 تا چیز داشتیم و اون بیچاره فقط 2تا تیکه لباس بچه.
خانومه مثل بچه آدم وایساده بود نیگاه میکرد.کاش یه ذره خم به ابرو میاور یا نق میزد ، یا اصلآ کاش میگفت اگه میشه من زودتر حساب کنم (آخه 2تا تیکه بیشتر نبود).
(تو ایران یه بار تو این فروشگاه های زنجیره ای بودیم و کلی خرید کردیم.نفرات پشتی همه نق میزدن، اصلآ یکیشون گفت این همه چیزو میخوای ترشی بندازی
، یکی نبود بگه آخه به تو چه
)
بعدشم اومدیم رفتیم رستوران چینیا.
غذاشون خیلی خوشمزه بودا ولی نیم دونم چرا تو همه ی غذاها یه مزه ی شیرین بود.
بعدشم اومدیم خونه و تاساعت 2:30 همه ی وسایل رو جا دادم (خودم تنهایی ، کزت به تمام معنی.مامانم که زود رفت خوابید.منم که از جای شلخته بدم میاد واسه همین مجبور شدم جمع کنم همه چیو )
* چند روز پیش این بچه ی پسر عمه مامانم (آرمین) با دوستش (هادی) نشسته بودن (2فکر کنم کلاس 2 دبستان باشن) یهو آرمین از هادی پرسید:
آرمین: تو تا حالا عاشق شدی؟
هادی: نه. ولی محمد رضا تا حالا عاشق شده
آرمین: eee کی؟
هادی: یکی بود اسمش علی بود
- من: 

آرمین: نههههههههههههههههههه ، منظورم دختره ، اصلآ میدونی عاشق شدن یعنی چی؟
هادی: نه
آرمین: یعنی از یکی خوشت بیاد و اگه یه روز نبینیش ناراحت بشی
- من: 
آرمین: مثلآ من پارسال عاشق یه دختری بودم اسمش فاطمه بود 
- من: 
والا من یکی که سر از کار این بچه ها در نیم یارم. ورژن جدیدشون همه چیو میدونن 
شنبه 27/07/
صبح که از خواب بیدار شدم بارون نم نم میومد ، از پنجره که منظره ی بیرون رو نیگاه کردم کلیییییییییییی انرژی گرفتم
فکر کنید!!!!منظره ی یه برکه + چمنزار زیر نم نم بارون
زود پاشدم و صبحانه رو آماده کردم (البته فقط چایی داشتیم و نسکافه)
بعد بابام و برادرم طرفای ساعت 11 رفتن بیرون ، منم باز خونه رو مرتب کردم و مامانم و بیدار کردم تا بریم یه مشت غذا و خرت و پرت بگیریم (چه کدبانویی شدم ؛ ولی قصد ازدواج ندارما , میخوام درسمو بخونم ، گفته باشم
)
پیاده رفتیم فروشگاه (آخه نزدیکه ؛ یعنی آپارتمان ما تو یه مجموعه ای هست که زیرش 4طبقه فروشگاهه) کلی وسیله گرفتیم ، موقع برگشتن دیدیم که این همه رو نیم شه با دست برد ، واسه همین رفتم اجازه گرفتم تا همه ی این وسایل رو با این گاریا ببریم.
حالا مشکل کار این بود که چه جوری ببریم (آخه رو به روی این مجموعه آچارتمانه یه برکه ی بزرگ هست و یه قسمتی از این برکه باریک میشه (مثل یه جوی آب ولی با عرض 4 ،5 متر) و میاد و از وسط این فروشگاهه میگذره ؛ تو طبقه ای هم که فروشگاه مواد غذایی هست همون جوی آبه هست.)
حالا با بد بختی پرس و جو کردیم که چه کار کنیم.بالاخره به مغز مبارک خودم فشار آوردم (البته با کمک نگهبان اونجا) فهمیدم باید از آسانسور بریم طبقات بالا ؛ بعد بریم اون طرف این جوی (آخه تو طبقات بالا یه دست هست زمین , فهمیدید چی شد؟؟؟؟؟ ) بعد باز با آسانسور بیایم پایین
حالا بیخیال.
باز اومدیم خونه و دیدیم که ای واییییییییییییی...
طبق معمول باز هر چی میخریم کم خریدیم.
بعدازظهر داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم یکی در زد (حالا کف آشپزخونه پر از کف ؛ آشپزخونه هم دقیقآ مقابل در ورودی هست ولی یه دیوار شیشه/چوبی جلوش هست )؛ فکر کردم نگهبانا یا مسؤلای آپارتمانن ، منم با ظاهر ژولی پولی رفتم دم در ولی دیدم دوست بابام با خانومشه ، کلی خجالت کشیدم چون واسه دفعه ی اولم بود که میومدن.
بعدش گفتن که ما هم تو این مجموعه هستیم و اگه کاری داشتید خبرمون کنید و...
خانومه خیلی باحال بود ؛ خیلی اجتماعی بود ؛ اومده بود اینجا واسه دکترا.
بنده خدا شبم واسمون غذا فرستاد ، گفت تازه اومدین و شاید وسایل رو نداشته باشید
تازه میخواست ماشین لباسشوییشم بده , آخه اینجا کسی ماشین لباسشویی نداره و از اونجایی که این آپارتمانه یکی از آپارتمانای خوبه (مثلآ) همه لباساشونو میدن خشکشویی (من یکی که عمرآ بدم ، حساب کردم با این رطوبتی که اینجا هست من حداکثر یه شلوار رو 3 روز بیشتر نیم تونم بپوشم , بلوز هم که 1 یا 2 روز (البته فقط اگه واسه بیرون باشه) بنابراین و بنا بر قیمت خشکشویی اینجا فقط واسه شستن (یعنی بدون اتوکشی) بنده باید هفته ای ۰۰۰/۱۲ تومن واسه لباسها بپردازم و به عبارتی ماهی ۴۸هزار تومن) بنابراین باید دست به دامن مادر گرامی شوم
کلآ این موضوع معضل بزرگی واسه ایرانیای اینجا شده که خیلی رو طاهر و تمیز بودن لباساشون حساسن
آها اینم تا یادم نرفته بگم:
اینجا طبقه ی 7 مخصوص استخر و سالن ورزش و مهمونی هست.
با بابام داشتم گشت میزدم که یهو یه دختر با چهره ای بسیار عجیب و یه لباس بسیار زشت و بازوهای پر از تاتو ظاهر شد...
بابام گفت نیگا ؛ ایرانی هستا.من گفتم وووووی نه ؛ خارجی هست..کلی کل کل کردیم و آخر معلوم شد ایرانی بوده
(اینجا تو پرانتز بگم که:
نوع لباس پوشیدن کسی به ما ربط نداره ؛ هر کی هر چی میخواد میپوشه ولی من همیشه حس میکردم دختر ایرانی بودن یه نوع کلاس خاص داره ؛ آخه با این وضع خارجیا واقعآ دخترای ایرانی و کلآ زن ایرانی یه چیز دیگست ولی متاسفانه من نیم دونم چرا بعضیا تا پاشون به خارج از ایران میرسه همچین میشن.
نیم خوام بگم کاری به روسری یا لختی پوشیدن دارما ؛ اصلآ من خیلیا رو میشناسم که لباس خیلی پوشیده نیم پوشن ولی سنگینن ، واقعآ جوری برخورد میکنن که آدم ذوق میکنه ، نه مثل بعضیا که الگوشون پانک هست ، خودشونو شکل اونا در بیارن ، پانکایی که تو هیچ کشوری اصلآ جزو آدم حسابشون میکنن و خودشون محله ی مخصوص دارن
اینجا اصلآ آدم حرصش میگیره ؛ اصلآ ایرانیا یه جوری جیغ میزنن (کاری به قیافه ندارما) مثلآ یه جا که میریم از پشت یه سری آدم میبینیم (منظورم اینه که چهرشون رو نیم بینیم) راحت میشه فهمید ایرانین ، از بس یه جورین
نیم دونم چی بگم والا ، اینم حکایت دخترای ایرانی و این همه ادعای اصالت که دارن ولی در مقابل یه مشت آدمی که خوشون نیم دونن چه هدفی تو زندگی دارن کم میارن)
در همین مورد هم یه چیز بگم:
اون روز یه خارجی (یادم نیست کجایی) برگشته از ما میپرسه شما ایرانی هستید؟ گفتیم آره ؛گفت: من یه سؤال داشتم ، من کار پوشش سر ندارما ، ولی میخواستم ببینم چرا دخترا و خانومای ایرانی اینجوری میگردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من یکی که دلم میخواست با سر برم تو دیوار.
به نظر شما چه جوابی باید بدیم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
از یه طرف همش باید پیش همه کلاس بذاریم و چه راست ، چه دروغ همش بگیم ایران خوبه و هیچ ضعفی نشون ندیم (چون کافی تو خارج از کشور یه چیزه بدی بگی ،با ذهنیت بدی که خدا رو 100هزار مرتبه شکر در مورد ایران دارن 1کلاغ 40 کلاغ میشه و اصلآ خود طرف رو آدم حساب نیم کنن (آخه خالم فرانسه بود و میگفت یه لبنانی بود هی در مورد کشورش بد میگفت واسه همین خیلیا باهاش جالب برخورد نیم کردن ولی خالم که هی طرفداری کشورش رو میکرده کلی باهاش خوب بودن و کلی نظرشون در مورد ایران عوض شده بوده))، از طرفی خوب اینا حقیقت رو میبینن
مثل اینکه خیلی حرف زدم.
فعلآ بای
پ.ن: اینم عکس (فقط از برکه ) :
این از پنجره: http://upload.iranblog.com/1/1224376476.jpg
اینم همون ولی از نمای نزدیک تر: http://upload.iranblog.com/1/1224371986.jpg
اینم همون (البته تو بارون): http://upload.iranblog.com/1/1224343608.jpg
اینم نمای اون طرفی که به خیابون هست: http://upload.iranblog.com/1/1224392561.jpg