بازم سلام...

 

اگه خدا بخواد میخوام روزنگار این چند روز رو با انگشتان مبارک بنویسم

 

 

شنبه ۲۰/۰۷/

 

شب قبلش که تا چند ساعت بعد از نیمه شب منو بابام مشغول جمع کردن وسایل بودیم.

مامانم و برادرم که ریلکس خواب بودن. (این یعنی همیشه خرحمالیا با منو بابامه)

صبح زودم که این نوه ی همسایه ی ما میخواست بره مدرسه (من نیم دونم ، این بچه فسقلی وقتی از مدرسه میاد یا میخواد بره مدرسه باسد کلی جیغ و داد کنه و به همه خبر بده که در خونه حظور داره)

حالا این دختره صبح ساعت ۷:۳۰ میخواست بره مدرسه (کلاس دومیه ها) هی بلند بلند داد میزد میگفت دایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محسن (دلم میخواست برم بیرون بزنم تو سرش و بگم کوفت و دایی محسن)

 

دیگه از خواب پروندمون.

 

بعد دوباره تا ظهر داشتیم بقیه ی چیزا رو جمع میکردیم.

ظهرم منو بابام رفتیم صرافی تا من ارز بگیرم ، بعدم یه سر رفتم پیش استاد طراحی محترم (بنده خدا کلی احساساتی شد و اصلآ نتونست خودشو کنترل کنه ، البته گریه نکردا ، فقط اگه خانومش اونجا بود فکر کنم میزد ۲تامونو شل و پل میکرد)

 

بعدم اومدم خونه و به تمامی دوستان و آشنایان تماس حاصل فرمودم (فکر کنم بابام که بره ایران کلی حال کنه با این قبض ایم ماهم ؛ آخه بابام اینجا نیم مونه)

 

منو مامانم یه دستمون به گوشی بود ، یکیم به کار (۲/۳ ساعت تموم به همین حالت)

 

بعد از ظهرم که بابام کلی داد و هوار کرد ؛آخه ما ساعت ۶:۳۰ پرواز داشتیم و میبایست ۳ ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشیم ؛از خونمون تا فرودگاه هم بدون ترافیک ۳۰دقیقه تو راه هستیم ؛

حالا ساعت ۲:۳۰ بود و بابام میخواست بره لباسشو جنگی از خشک شویی بگیره و بیاد

که کلید ماشین گم شد..

حالا همه بسیج شده بودیم که کلید ماشین پیدا کنیم.مگه چیدا میشد..

۴تایی خونه رو زیر و رو کردیم تا نزدیکای ۳ ولی پیدا نشد

 

تو همین بین عموم زنگ زده میگه: میخواید راننده رو بفرستم که بیاد وسایلتون رو بیاره؟

به بابام گفتم (اونم که اعصاب نداشت ) گفت نهههههههههه

منم گفتنم که ممنون.نیم خوایم

بعد که قطع کردیم بابام میگه بگو بیاد

منم که حواسم رفت به کلید و یادم رفت زنگ بزنم.خلاصه دنبال کلید میگشتیم.من گفتم: نه نیم شه همین جوری ، انگار حتمآ باید یه صدقه بدیم (ما همیشه یه صندوق صدقه ی کوچولو داریم تو خونه)

تو دلم گفتم اگه پیدا شه یه پولی میندازم تو این

خیلی باحال بود. هنوز جملم تموم نشده بود که چشمم افتاد به کلید

اقتاده بود رو قالی و چون همرنگ گلای قالی بود چشممون نمی افتاد بهش

 

 

بعدش بابام رفت لباسشو گرفت و اومد و گفتم زنگ بزنم ۲تا تاکسی بگیرم.گفت مگه زنگ نزدی؟

گفتم نه

دیگه بابام قاطی قاطی شده بود...

برادرمم تندی زنگ زد به عموم که زود بگید رانندهه بیاد.عمومم گفت خودم میام

 

بعد مامانوم برادرم با نصف وسایل رفتن.

منو بابامم با نصف دیگه ی وسایل با عموم رفتیم

 

اول رفتیم ماشین بابامو گذاشتیم کارگاهشون ، بعدم رفتیم فرودگاه..

 

نکته انحرافی: یادم رفته بود آدامس ریلکس بگیرم.دیگه رفتم فرودگاه و یه باکس ۲۰ تایی گرفتم و کلی ذوقیدم

 

تو فرودگاهم یکی از آشناها رو دیدم که اونم داشت دخترشو میفرستاد خارج از کشور

(من نیم دونم چرا این رشته که من میخوام برم این همه طرفدار پیدا کرده)

 

بعد خالم زنگ زد که نرید اون طرف و الان میرسم.

بعد اومده کلی گریه و زاری و به من دعوا که تقصیره تو هست که مامانت میخواد بره یه جا دیگه..

اون یکی خالمم زنگ زده و کلی گریه کرده

 

راستی داشتم میرفتم اون طرفه که بریم.خانومه میگه چرا لباس این اینجوریه (منظورش به من بود)

البته من نفهمیدما ؛ چون وقتی رفتیم بیرون گفت و فقط مامانم شنید

دلم میخواست برم خانومه رو ریز ریز کنم ولی گفتم حالا کوتاه بیام دم آخری

 

یکی نیست به این بگه آخه به تو چه  ن*ک*ب*ت

 

بعدش رفتیم بحرین و بعد از اونم اینجا

 

 

ادامه دارد...