خوشال نامه 3 + روزنگار
اگه خدا بخواد میخوام روزنگار این چند روز رو با انگشتان مبارک بنویسم ![]()
شنبه ۲۰/۰۷/
شب قبلش که تا چند ساعت بعد از نیمه شب منو بابام مشغول جمع کردن وسایل بودیم.
مامانم و برادرم که ریلکس خواب بودن. (این یعنی همیشه خرحمالیا با منو بابامه
)
صبح زودم که این نوه ی همسایه ی ما میخواست بره مدرسه (من نیم دونم ، این بچه فسقلی وقتی از مدرسه میاد یا میخواد بره مدرسه باسد کلی جیغ و داد کنه و به همه خبر بده که در خونه حظور داره)
حالا این دختره صبح ساعت ۷:۳۰ میخواست بره مدرسه (کلاس دومیه ها) هی بلند بلند داد میزد میگفت دایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محسن (دلم میخواست برم بیرون بزنم تو سرش و بگم کوفت و دایی محسن
)
دیگه از خواب پروندمون.
بعد دوباره تا ظهر داشتیم بقیه ی چیزا رو جمع میکردیم.
ظهرم منو بابام رفتیم صرافی تا من ارز بگیرم ، بعدم یه سر رفتم پیش استاد طراحی محترم (بنده خدا کلی احساساتی شد و اصلآ نتونست خودشو کنترل کنه ، البته گریه نکردا ، فقط اگه خانومش اونجا بود فکر کنم میزد ۲تامونو شل و پل میکرد
)
بعدم اومدم خونه و به تمامی دوستان و آشنایان تماس حاصل فرمودم (فکر کنم بابام که بره ایران کلی حال کنه با این قبض ایم ماهم ؛ آخه بابام اینجا نیم مونه)
منو مامانم یه دستمون به گوشی بود ، یکیم به کار (۲/۳ ساعت تموم به همین حالت)
بعد از ظهرم که بابام کلی داد و هوار کرد ؛آخه ما ساعت ۶:۳۰ پرواز داشتیم و میبایست ۳ ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشیم ؛از خونمون تا فرودگاه هم بدون ترافیک ۳۰دقیقه تو راه هستیم ؛
حالا ساعت ۲:۳۰ بود و بابام میخواست بره لباسشو جنگی از خشک شویی بگیره و بیاد
که کلید ماشین گم شد..
حالا همه بسیج شده بودیم که کلید ماشین پیدا کنیم.مگه چیدا میشد..
۴تایی خونه رو زیر و رو کردیم تا نزدیکای ۳ ولی پیدا نشد
تو همین بین عموم زنگ زده میگه: میخواید راننده رو بفرستم که بیاد وسایلتون رو بیاره؟
به بابام گفتم (اونم که اعصاب نداشت ) گفت نهههههههههه
منم گفتنم که ممنون.نیم خوایم
بعد که قطع کردیم بابام میگه بگو بیاد
منم که حواسم رفت به کلید و یادم رفت زنگ بزنم.خلاصه دنبال کلید میگشتیم.من گفتم: نه نیم شه همین جوری ، انگار حتمآ باید یه صدقه بدیم (ما همیشه یه صندوق صدقه ی کوچولو داریم تو خونه)
تو دلم گفتم اگه پیدا شه یه پولی میندازم تو این
خیلی باحال بود. هنوز جملم تموم نشده بود که چشمم افتاد به کلید ![]()
اقتاده بود رو قالی و چون همرنگ گلای قالی بود چشممون نمی افتاد بهش
بعدش بابام رفت لباسشو گرفت و اومد و گفتم زنگ بزنم ۲تا تاکسی بگیرم.گفت مگه زنگ نزدی؟
گفتم نه![]()
دیگه بابام قاطی قاطی شده بود...
برادرمم تندی زنگ زد به عموم که زود بگید رانندهه بیاد.عمومم گفت خودم میام ![]()
بعد مامانوم برادرم با نصف وسایل رفتن.
منو بابامم با نصف دیگه ی وسایل با عموم رفتیم
اول رفتیم ماشین بابامو گذاشتیم کارگاهشون ، بعدم رفتیم فرودگاه..
نکته انحرافی: یادم رفته بود آدامس ریلکس بگیرم.دیگه رفتم فرودگاه و یه باکس ۲۰ تایی گرفتم و کلی ذوقیدم![]()
تو فرودگاهم یکی از آشناها رو دیدم که اونم داشت دخترشو میفرستاد خارج از کشور
(من نیم دونم چرا این رشته که من میخوام برم این همه طرفدار پیدا کرده
)
بعد خالم زنگ زد که نرید اون طرف و الان میرسم.
بعد اومده کلی گریه و زاری و به من دعوا که تقصیره تو هست که مامانت میخواد بره یه جا دیگه..
اون یکی خالمم زنگ زده و کلی گریه کرده ![]()
راستی داشتم میرفتم اون طرفه که بریم.خانومه میگه چرا لباس این اینجوریه (منظورش به من بود)
البته من نفهمیدما ؛ چون وقتی رفتیم بیرون گفت و فقط مامانم شنید
دلم میخواست برم خانومه رو ریز ریز کنم ولی گفتم حالا کوتاه بیام دم آخری
یکی نیست به این بگه آخه به تو چه ن*ک*ب*ت ![]()
بعدش رفتیم بحرین و بعد از اونم اینجا![]()
ادامه دارد...
اینجا وبلاگ یواشکیه منه D: