یک داستان واقعی:
قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
|
|
الان یه فضول خانوم چپل چلاق نشسته پای لپ تاپش, اوه نه ببخشید! خوابیده* و پای لپ تاپش روی شکم گرامیشه! و داره با هزار زور و زخمت تمامی دکمه های کی بورد رو تایپ میکنه تا حرف مورد نظرش پیدا شه! (از مزایای ننوشته شدن حروف محترم فارسی روی کلیدها!)
حالا سوال: چرا فضول به اون وضع هست؟
جواب: چون حالش خوب نیست! یعنی حال خودش خوبه ها! حال گردن و دست و پا و خلاصه همه جاش خوب نیست!
حالا باز چرا خوب نیست؟! این که تا 2 روز پیش ورجه وورجه میکرد و زمین و زمان رو به هم میدوخت!
چون که:
آقا جون از من به شماها نصیحت اینقدر پای کامپیوتر و کوفت و زهر مار نشینید که مثل من میشید!
آخه به خدا نیم دونم چی شدا! این 3ماه تعطیلی همش پای نت بودمو این فیس بوک کرمو نیم ذاشت نفس راحت بکشم که. (خدایی کرم داره این سایته! اونایی که هنوز باهاش در ارتباط هستن خبر دارن! اونایی هم که به هول و قوه ی جم-هوری اسل-امی ازش بی نصیب هستن واسشون از خداوند منان طلب فیل-تر ش-کن میکنیم و یا نابودی دشمنان تا بتونن به این موهبت الهی که همون فیس بوک باشه دست یابی پیدا کنن)
حالا داشتم میگفتم که شب تا صبح تا شب پشت میز نشسته بودم و فقط جهت wc تغییر مختصات میدادم! بعد از یه مدت دیدم این پام الکی بی حس میشه! بعدش دستمم یاد گرفت و اونم هر از گاهی واسه خودش بی حس میشد ! کم کم این مهره گردنمم دردش شروع شد!
پس از کنکاش های فراوان به این نتیجه رسیدیم که نیست من همش پای میز بودم و یا دراز کشیده و بودم و لپ تاپ جلوم بود از اول به این مهره گردن من فشار میومده! بیچاره هیچی نیم گفته و تحمل میکرده! این ستون مهره که با پاهام در ارتباط بوده گزارش کار میده و پاهه میبینه نیم شه همچین و جیغش در میاد! دسته یهو میبینه همزاد همیشگیش که پای گرامی باشه آه و ناله سر داده اونم لوس میشه و شروع میکنه!
در آخرم مهره جون که کارد به استخونش رسیده بود هم شروع کرد به شیون کردن!
این وسط فضول خانوم موند و فیس بوکش! دیگه چند روزه که پای میز نیم تونم بشینم! بیرون نیم رم! اگه برم هم کلی موارد ایمنی رعایت میشه! تو خونه هم همش دراز کشیدم و پای گرامی لپ تاپو تا تو حلقم حس میکنم!
امروز داشتم فکر میکردم این ترم با یونی چه کار کنم؟! کارام زیاد شده! مخصوصآ کار با اتوکد! S-:
دعای پایانی: خداوندا! یا مارا نابود بفرما با یونیِ مارا!
بازی خانوم مارپل با تاخیر!
5تا اول (از راست به چپ): خدا , با , آخه , دوباره , می بینم
5تا آخر (از چپ به راست): بازم , پیش , وای , من , من
وای خــــــــــــدا , من دوباره با این زبون درازم کار دست خودم دادم! آخه بازم این مختصر عقل من پیش بینی نکرد که از کلمه ی "می بینم " خوشم نیم یاد!
توضیحات: هر کی فهمید جمله بالا یعنی چی؟! منم نفهمیدم!
یعنی واقعآ ایز ایت پاسیبل که من باز انرژی قبل رو بگیرم؟!
مشکلی که درگیرشم یه جورایی خنگه! نیم شه به هیچ احدالناسیم گفت! حتی شما دوست عزیز!
شاید بذارمش تو یه پست رمز دار!
البته یهو فکر نکنید که احیانآ معتادی چیزی شدما ! دونت وری ابات دت !
بس که احمقانه هست واقعآ روم نیم شه بذارم یه جا که همه ببینن! اونوقت به حماقت بنده اونم از نوع شدیدآ دخترونش پی میبرن! (بازم فکر نکنید که مامان و بابام رو دچار نوه ی زود هنگام کردم! )
الان شدیدآ دچار نوسانات روانی هستم! از 2 دقیقه بعد خودمم خبر ندارم! شاید به این پست مطلب اضاف کنم, شاید نکنم! شاید اصلآ پاکش کنم! شایدم اصلآ وبلاگو کن فیکون کنم!
.
.
.
به عمق فاجعه پی بردید؟!
پ . ن:
چه آشناست این مطلب:
"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها میشد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه ی راهب ها می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار مذهب آن ها شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه !!! "