دانشگاه...
میدونم این ۲تا پست اخیر خیلی انرژی ندارم ، به هر حال همینه که هست ![]()
من خوبم ، شما خوبید؟
بازم تو این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاد.آخه میدونید چیه؟ ما همش تو خونه هستیم و بیرون نیم ریم ، واسه همین هیچ اتفاقی نمیوفته. (البته چون من همیشه یا خوابم و یا پای کامپیوتر هیچی نیم فهمم
)
دیشب پسر عمه مامانم اومد خونمون به صرف چایی و کیک.
اصلآ فقط اومدن سک سک کردن و رفتن ، فقط دخترش یکم اذیت کرد.
بعد از اینکه اونا روفتن تا صبح تو نت بودم ، خوب چه کار کنم ، ما ۴ساعت و نیم از ایران جلوتریم و اکثر دوستای من ساعت ۱۱ ، ۱۲ شب به وقت ایران میان نت که میشه ساعت ۳:۳۰ ، ۴ اینجا
با اجازتون تا ساعت ۶ صبح بیدار بودم.
بعدش رفتم بخوابم ، یه چند ساعتی خوابیدم که یهو دیدم صدای گریه ی یه بچه میاد ، اول فکر کردم دارم خواب میبینم (آخه ما که بچه نداشتیم) ولی دقت که کردم دیدم یه بچه ای داره میگه: من میخوام برم خونمون ![]()
بعد بلند شدم دیدم آذینه (آذین همین دختر پسر عمه مامانمه،مثل اینکه کسی خونه نبوده بگیرتش آوردنش اینجا، تازه ۳ سالش تموم شده) تا منو دید یهو یادش رفت گریه و پرید اومد گفت سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ![]()
منم که نیم فهمیدم چیه ، باز خوابیدم ، اونم شدید خورد تو ذوقش ![]()
باز افتاد به جون مامانم که من میخوام برم خونمون
مامانمم اومده میگه پاشووووو ، این دیوونم کرد ![]()
منم که از اون حال بدا..خواب شدید ، از اونا که چشمام باز نیم شد ، اگه هم باز میشد میسوخت با اینکه پرده ها پایین بود و هیچ نوری نبود ![]()
با بدبختی بیدار شدم میگم ساعت چنده؟؟
مامانم میگه ۱۱:۳۰
من :
بدبخت شدم
آخه قرار بود برم کلاس زبان ثبت نام کنم و یه سری به چند تا دانشگاه بزم
حالا من ساعت ۱۱:۳۰ جنگی پاشدم ؛ دیدم پول نداریم، یعنی داشتیما ، یورو بود و باید تبدیل میشد.
دیگه بابام رفته پول عوض کنه ، منو مامانمو میلادم رفتیم دفتر مجتمع تا عکس بگیریم (آخه این آپارتمانه ما از اونجایی که خیلی خارجیه زنگ نداره ، کلیدم نداره ، همش کارتیه ، یعنی آسانسور و در ورودی باید با کارت مخصوص باز شه)
حالا بالاخره تا ما همه ی کارا رو کردیم و بابام اومد شد ساعت ۱۲:۳۰
آخه من باید میرفتم کلاس زبان که حداقل ۴۵مین طول میکشه تا برسم ، بعدش از اونجا با آرش (همون آشناهه) میرفتیم دانشگاه (چون اون هم همه جا رو بلده ، هم خودشم میخواست دانشگاه ثبت نام کنه) حالا اون بیچاره هم ۱۲:۳۰ کلاسش تموم میشد
منم که حساسم رو اینکه به موقع برسم.همیشه هر جا خودم تنهایی رفتم به موقع رسیدما ولی اگه کسی باهام باشه اونا معطل میکنن.این دفعه هم این میلاد باهام میومد
دیگه دیدم داره آبروم میره و زنگ زدم گفتم تا ۴۵ مین دیگه اونجام..
و دقیقآ ۱:۱۵ اونجا بودم ![]()
بعدش در عرض ۱۰ دقیقه ثبت نام رو انجام دادم و اومدیم بیرون
اومدیم بریم دانشگاه که این آرش گولمون زد و گفت بیاید یه پازل تو این ساختمونه، اگه تونستید حلش کنید نهار مهمون من.
ما هم دیدیم داره یه نهار مفتی پامون میوفته اوکی رو دادیم ![]()
چند تا پازل بود تو طرح های مختلف ، این گفت این ۲تا رو حل کنید ، اصلآ محاله بتونید حل کنید، خیلی سخته، هیچکی تا حالا حل نکرده و اگه حل کنید واقعآ باهوشید ![]()
ما هم دیدیم که نهاره مفتی در انتظارمونه.آستینا رو بالا زدیم.
من رفتم سراغ یه پازل که ۲تا تیکه چوب بود باید یه جوری کنار هم میذاشتیم تا شکل یه هرم بشه.
یکم فکر کردم ، یکمم به شکم محترم.در عرض ۳ دقیقه حلش کردم
(عین این زرده تو بازی مین سوییپر
)
آرش: ![]()
![]()
پازل میلاد یه چیز دیگه بود ؛ مال اون یه قوطی چوبی بود با ۶تا مکعب کوچیک.باید مکعبا رو یه جوری تو قوطی میچیدی که هیچی زیاد نیاد...
آقا ، میلادم در عرض ۵مین حلش کرد..![]()
آرش دیگه ماتش برده بود و بالاخره بردمون نهار خوردیم ![]()
![]()
بعدش زودی رفتیم دانشگاه.
تو مترو بودیم که یهو بارون گرفت...اونم چه بارونی ، از اونا که با هر قطرش یه استکان پر میشه
منم که عاشق بارون ![]()
اومدیم رفتیم تو خیابون دیدم پر آبه (یعنی جایی که باید سوار تاکسی میشدیم)
منم راحت مثل خوشالا پاچه ی شلوارمو تا زانو زدم بالا و رفتم تو آبا..
همه بهم میخندیدن ![]()
بعدش که رفتیم دانشگاه...
ولی عجب دانشگاهی بودا..آدم توش گم میشد.
کلی هم خوشکل و با کلاس بود
(پر کلاس هم بودا
) البته نکته ی جالبش این بود که اصلآ ایرانی توش ندیدیم. (البته اینم بگم ، ایرانی توش هستا ولی اون موقع نبود خدا رو شکر)
این دانشگاها رو که میبینم واقعآ حرصم میگیره..
اینجا زمین های چند ده هزار متری رو میذارن واسه دانشگاهشون.
ولی ایران یه ساختمونه ۳ طبقه که همسایشم خونه ی مسکونی هست میذارن واسه دانشگاه.
جدیدآ هم که دانشگاه های غیرانتفایی آبروی هر چی دانشگاهه برده. ![]()
فعلآ همینا..
باز میام ![]()
پ.ن:
میدونم مال ۲۰۰۰هزار سال پیش هستا..
ولی این عکس مادر (شادی) منصور (خواننده): http://upload.iranblog.com/1/1224920470.jpg
اینم عروس و داماد محترم
: http://upload.iranblog.com/1/1224911855.jpg
اینجا وبلاگ یواشکیه منه D: