تا اطلاع ثانوی تعطیل !!
مشترک گرامی
دسترسی به این وبلاگ امکان پذیر نمیباشد
هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم ؛ دلیل نپرسید که نمی گم...
شدیدآ نیازمندم به دعای همتون تو این ماه...
فقط بهتون سر میزنم.
همین!
مشترک گرامی
دسترسی به این وبلاگ امکان پذیر نمیباشد
هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم ؛ دلیل نپرسید که نمی گم...
شدیدآ نیازمندم به دعای همتون تو این ماه...
فقط بهتون سر میزنم.
همین!
ادامه ی مطلب رو ببینید.
میفهمید چیو میگم.
اگه عکسا نیومد یکم صبر کنید...
اگه به کل نیومد خبرم کنید ![]()
از این شعره شاهکار بینش پژوه خیلی خوشم میاد
(البته به نظر من همه ی شعراش شاهکاره ولی اینو خیلی دوست دارم)
کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آبو
گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من
خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم
بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار
بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم
اینجا میتونید آنلاین بشنوید این آهنگ رو.
اینجا هم دانلود کنین ![]()
الهام جون منو به یه بازی دعوت کرده که باید
۵ تا شغلی که دوست داری و ۵تا شغلی که دوست نداری رو بنویسی
بنده هم با اشتیاق پذیرفته و انجامش میدهیم ![]()
دوست داشتنیا:
۱. عزیز دلم ، عشقم ، نفسم یعنی طراحی داخلی
۲. مهندس معمار
۳. دندون پزشکی اونم فقط قسمت زیبایی (البته حوصله ی خوندن درس پزشکی رو به هیچ وجه ندارم)
۴. مربی مهدکودک (عاشق بچه فسقلا هستم)
۵. از بچگی عاشق فروشندگی بودم مخصوصآ لوازم آرایشی و گل فروشی (نیم دونم چرا)
حالا ۵تایی که بدم میاد
۱. همه ی مهندسیا به جز معماری
۲. تموم رشته های مرتبط با پزشکی و علوم تجربی جز ژنتیک
۳. شغلی که به قول الهام جون مجبور باشی خم و راست بشی و قربان قربان کنی
۴. قصابی و مرغ فروشی و ماهی فروشی (همیشه با خودم میگفتم اینا از بوی گوشت مرغ و ماهی خفه نیم شن)
۵. تموم شغل های سیا * سی
دعوتیا:
بهار ؛ کیانا (اگه هنوز زنده هست) ؛ فهیمه جون (افق) ؛ فائزه جون ؛ لیلی جون ؛ سارا جون (مهرتابان) ؛ سارا جون (مامان پارسا) ؛ 2ختر ایرونی (زیباکده) ؛ خانوم مارپل ؛ طنیــــــــــــن جون (عاشقانه های من و عسلیم) ؛ آیدا (به شرطی که عکس بذاریا
) ؛ آنا جون (اگه از مسافرت اومده) ؛ دزززززززززززززززززززززی جون ؛ نارنجدونه ؛ هلو خانوم
آقا ، همه ی پیوندا دیگه
+ اونایی که یادم رفته ![]()
بازم سلام
من یکی که در سلامت کامل می باشم ؛ خیال همه راحت.
تو رو خدا این فیلم شبکه 3 رو دیدید؟ همین بزنگاه..
من نیم دونم چرا تو همه ی فیلمای ایرانی حتمآ باید جسد و مرده و قبر و از این جور چیزا باشه ؛ والا به خدا خارجیا هم فیلم میسازن ولی توش از این چیزا نیست...
این فیلم همون صحنه ی اولش تصویر واضح یه جنازه ی زیبا بود.
من نیم دونم ؛ یعنی نیم شد این فیلم با جنازه شروع نشه؟
پناه بر خدا. کل روز رو گرسنه میمونی , آخرشم که میای یه چیزی بخوری جنازه نشونت میدن.
حالا طبق معمول بگذریم
چه خبرا؟
دیروز که روز اول بود که من روزه میگرفتم (همیشه بدون سحری روزه میگیرم ؛ آخه اگه سحر غذا بخورم شدیدآ گرسنم میشه , ولی اگه هیچی نخورم مثل بچه ی آدم تا مغرب دووم میارم) ما رفتیم خونه مامان بزرگم واسه افطار
البته توی راه من با مامانم دعوام شد و خیلی شیک و باکلاس با تاکسی تلفنی رفتم خونه.
این تاکسیه هم ایشالا کوفتش بزنن
هــــــــــــــی گاز میداد ؛ هـــــــــــــــــی ترمز میگرفت
حالا منم با معده ی خالی و رو به موت
تازه آخرشم که گفتم باید بپیچید تو این کوچه ؛ از منتها الیه سمت چپ یهو دستشو داد سمت راست و پیچید جلو همه ی ماشینا که من واقعآ قشیدم
حالا جالب تر اینه که یه نفرم بوق نزد.
من نیم دونم این مردم چه جورین..
اگه بچیپی جلوشون هیچی نیم گنا ولی کافیه وقتی میخوای بپیچی قانون رو رعایت کنی و راهنما بزنی
اونوقته که صدای 100 تا بوق بلند میشه و و خیلی باحال تر اینه که دقیقآ از همون سمتی که راهنما زدی همه ازت سبقت میگیرن
والا ما که موندیم تو کار این ملت
یه چیز باحال تر بگم.
چند روز پیش دوست بابام با یه دوست دیگش تو خیابون داشتن میرفتن ، یهو میبینن یه ماشینی یه پوست موز از ماشین پرت میکنه بیرون ؛ چند دقیقه بعدش اون آدمی (!!!!) که کنار راننده بوده پوست موز پرت میکنه بیرون
این دوست بابامم عصبی میشه و میذاره دنبال ماشینه تا یه جا میگیرتش و میگه چرا آشغال میریزی بیرون , اونم میگه به تو چه (!!!)
بعد بحثشون میشه و اون طرفم از این چاقو کشا بوده ؛ اون یکی دوسته میبینه وضع داره خراب میشه میگه: حالا که 2 تا 20تومن جریمتون کردم حالتون جا میاد
تا اینو میگه اون 2تا بی تربیته میگن غلط کردیم جناب سرهنگ (!!!!)
اونم میگه دفعه آخرتون باشه ها
اونا هم میگن چشم
چمیدونم والا...
بشینین حال کنین تو این مملکت..
مثل آبکشه ؛ هر سوراخیشو بگیری باز 1000تا سوراخ دیگه هست که ازش آب رد شه
سلام دوستان محترم
همین الان یه دور نمایی از مطالبی که گفتم و میخوام بگم رو نشونتون میدم:
۱. مسافرت بابام
۲. المپیک مزخرف
۳. تولد حضرت مهدی
۴. عروسی پسر عمه ی مامانم
۵. اندر احوالات کلاس طراحی
۶. زبان
۷. تمیز کردن خونه
۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم
(1 ،2 ، 3 ، 4 رو قبلآ توضیح دادم ؛ حالا بقیه
)
۵. اندر احوالات کلاس طراحی
کلاس طراحی بگم که فعلآ تعطیله ؛چون جناب آقای مربی ما و خانواده ی مکرمشون تشریف بردن مسافرت و کلاس های ما معلق می باشد
جدیدآ هم که یه مسابقه ی باحالی تو شیراز گذاشتن (البته قبلنا که تو مشهد بود ولی امسال فکر کنم به خاطر شاهچراغ آوردن شیراز ) من و شیما (دوستم تو کلاس) با اعتماد به نفس کامل در حال تدارک واسه شرکت تو مسابقه هستیم (آخه کار آخر هر 2تامون یه مسجده ) و انتظارم داریم که حتمآ رتبه ی برتر رو بیاریم که جایزش 1میلیون تومنه که حداقل بتونیم با مخابرات گرامی در مورد صورتحساب محترم موبایلمون تسویه حساب کنیم (خوشم میاد اعتماد به نفس بالایی دارم)
آها یه چیز دیگه در مورد این خانوم منشی (که همسر محترم و منور آقای مربی ما می باشند) بگم که حسابی کفر آدمو بالا میاره...
این فکر میکنه همهی دخترایی که تو این کلاس هستن به همه ی پسرا نظر دارن و فقط با شیما خوبه که متآهله (البته جدیدآ با شیما هم بد داره میشه چون شیما هم مثل من با همه راحته)
مثلآ اگه تو کلاس داری با یه پسری حرف میزنی چشماش 4تا میشه و کلی تیکه بهت می ندازه.
(حالا پسر خودش خیلی پر رو هستا ، اصلآ میاد تو این کلاسه و هر روز عاشق میشه.
یه روز اومده بود میگفت مامان زنگ بزن فلانی بیاد!!!(کلاس که نیست ، بنگاه ازدواجه)
حالا تازه با یکی از همین دخترا روابط خیلی حسنه شده بود و مثل اینکه تا نامزدی هم پیش رفت ولی بقیشو نفهمیدما ؛ حالا اینو میخوام بگم: روزی که دختره با مامانش اومده بود تا حرفاشون رو با خانواده ی اینا بزنن (تو آموزشگاه ولی تو یه اتاق دیگه) پسره پررو پررو اودمه بود و باز نیگای همه ی دخترا میکرد بی ادب)
********
چند روز پیش شیما خانوم فرمودن وقتی کلاس تموم شد بیا با من تا برم و چند تا جزوه از پسرخاله ی شوهر محترم بگیرم.
منم گفتم باشه.خلاصه ایم فُلدر های محترم خودمون رو گذاشتیم تو کلاس (چون ما میخواستیم با تاکسی بریم و این فلدرا جا گیر بود) و رفتیم و خدا رو شکر چند تا خیابون رو اشتباهی رفتیم و مجبور شدیم پیاده روی کنیم.
موقع برگشتن من چشمم خورد به این مغزه ی شانار که خدا رو شکر تو کل کشور جایی نیست که شانار توش شعبه نداشته باشه ، هوس آب انار کردم و از صدقه سری این آب انار یه 20 دقیقه هم اونجا تلف شد که تا رسیدیم به این کلاس کوفتی ساعت 8 شده بود (حالا ما ساعت 6:30 رفته بودیما)
حالا وایساده بودیم دم در ؛ شیما منو هل میداد که تو برو فلدر بیار ، من اونو...
بعدش دیدیم اینجوری که نیم شه. گفتیم با هم میریم.
شیما رو فرستادم جلو و یه مشت دعا خوندم و رو خودمون فوت کردم و خوب ضد گلوله شدیم و رفتیم تو
حالا با ترس و لرز رفتیم جلو ، این خانومه یه نگاهی به ما کرد و زورکی جواب سلام داد.
ما هم تندی این فلدرا رو برداشتیم و رفتیم در رفتیم
*******
تازه بذارید این بگم:
یه دختری بود (البته این خانومه با این دختر بیچاره به خاطر وضع ظاهریش بد بودا) حالا این دختره دم در کلاس با دوست پسرش وایساده بوده که اقبالش برمیگرده و این خانوم منشیه میبینتش و حسابی دیگه باهاش چپ میشه ، یه بار این ختره حالش بد بود و میخواسته زود بره خونه ، وقتی رفته این خانومه تند تند زنگ زده به مامان دختره که دخترش داره میره خونه و اگه دیر اومده حتمآ رفته جای دیگه
البته من هی منشی منشی میکنم فکر نکنید که واقعآ منشیه ها ؛ این خودشو صاحب کل کلاس میدونه و تو همه چی اظهار نظر میکنه و شوهر بیچارشم هیچی بهش نیم گه.
مثلآ یه بار من قرار بود بعد از کلاس 2ساعت دیگه بمونم ؛ تازه به آقای مربی هم گفتم که این خانومتون ناراحت میشنا ؛ اونم گفت نه نیم شه ، خودم پشتتم ؛ حالا یه 5دقیقه ای موندم
که این خانومه میگه: فضول خانوم (البته اسم خودمو گفتا) شما نیم خواید برید؟
منم گفتم که: آقای ... گفتن اشکال نداره بمونم
خانومه رو میکنه به شوهره میگه: واسه چی گفتی اشکال نداره؟ اول باید به من بگی
(همیشه جلو همه با شوهرش بد حرف میزنه , مثلآ یه بار گفت چرا شعور نداری!!!!!!)
آقاهه هم بیچاره به من گفت: خوب برو بعدآ بیا !!!!!
اصلآ من نیم دونم چرا این آقاهه میذاره این خانومه اینگده بهش زور بگه
من واقعآ در کار این خلایق موندم
**********************************************************************
۶. زبان
چند روز پیش با بابام رفتم بیرون . چند تا کتاب زبان واسه IELTS گرفتم.
کتاباش خوبه؛ آسونه...
البته من فعلآ قسمت SPEAKING رو خوندم و به نظرم آسون اومد و میدونم که از پس این قسمت به راحتی بر میام چون باید حرف بزنم
ولی یه قسمت دیگش که WRITING هست رو میدونم گند میزنم چون نوشتن و جمله بندیام تو فارسی خیلی خرابه.
دیگه چی برسه به انگلیسی که باید کلی رعایت کنیم که کجا بند تموم میشه ؛ کجا پاراگراف ؛ کجا مقدمه و ....
قسمت LISTENING هم که خدا همه ی اموات شما رو رحمت کنه , آدم جونش بالا میاد...
من بیچاره که انگلیسی حرف زدن اونایی رو میفهمم که زبون اصلیشون انگلیسی هست..
ولی تو این IELTS کوفتی هم از لهجه و هم از گویش های مختلف زبان انگلیسی استفاده میکنن و بعدش باید به چند تا سوال جواب داد که خدا به داد برسه...
تو قسمت READING هم که 3تا متن میدن و که مثلآ ممکنه یکی از متنا یه قسمت از یه روزنامه باشه یا چیزای دیگه که به هر حال میخواد آدمو سرویس کنه
ایشالا با این همه اعتماد به نفسی که من دارم نمره ی 7 رو بیارم (توقع رو حال میکنید)
چون اگه نیارم اینگده باید امتحان بدم تا باز 7 بیارم
************************************************************************
۷. تمیز کردن خونه
من در عجبم چرا من به این مرتبی !!!!!!!!! یه مامانه به این شلخته ای نصیبم شده!!!
به خدا راست میگم
نیگا من نیم گم خیلی مرتبم ولی حداقل اتاقم تمیزه و اگه هم بخواد خیلی نامرتب باشه فقط به خاطر لباسه (چون هر وقت میخوام برم بیرون دقیقه ی 90 تصمیم میگیرم که چی بپوشم ، واسه همین همهی لباسا رو میارم بیرون تا یکیو انتخاب کنم )
ولی اون روز که مامانم نبود رفتم تو اتاقش
جاتون خالی ، دیدم یه میز شدیدآ شلخته رو به رومه. تازه رو سر کمدشم کلی چیز گذاشته بود (آخه کمدش با سرویس خوابشه و از این دیواریا نیست)
منم که بدم میاد از کثیفی ؛ کل وسایل رو میز رو خالی کردم با کشوها و یه حال اساسی بهش دادم.
شاید باورتون نشه ولی واسه اینکه به عمق فاجعه پی ببرید میگم:
از روی این میز و کمد 1 کیسه ی بزرگ (از این سایز بزرگای آشغالی ) آشغال ریختم دور!!!!!
خدا کنه مردم به این مطلب که میگن مادر رو ببین ، دختر رو بگیر تکیه نکنن (چه از خود راضی)
ادامه ندارد... ![]()
پ.ن :
خودمونیما..
این ماه رمضانم چه زودی سر و کلش پیدا شدا ![]()
ولی با همه ی سختیاش خوشم میاد ازش ![]()
پ.ن ۲:
راستی واسه اونایی که میخواستن بدونن تو کنکور چه گلی به سرم زدم:
سراسری رو فعلآ نیم گم ![]()
ولی آزاد رو معماری یکی از این شهرستانای استان فراس قبول شدم و خود شیراز (البته یکیش مهندسی ؛ یکیم کاردانی) که به علت دانشگاه آزاد بودن هیچ کودوم رو نیم رم .
البته بابام گیر میده و دشمن خونی دانشگاه آزاده.
اینم بگم که برادرم ۲سال از من کوچیکتره و امسال آزمایشی کنکور داد مهندسی عمران (سازه ) قبول شد ![]()
ترازشم ۱۱۰۰ تا از من بیشتر شد ![]()
بازم سلام دوستان محترم ![]()
روزنگاز عزیزم رو ادامه میدم ؛ تو پست قبل به شرح و بسط موارد ۱ و۲ پرداختیم :
۱. مسافرت بابام
۲. المپیک مزخرف
۳. تولد حضرت مهدی
۴. عروسی پسر عمه ی مامانم
۵. اندر احوالات کلاس طراحی
۶. زبان
۷. تمیز کردن خونه
۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم
و حالا ادامه
:
۳. تولد حضرت مهدی
یکشنبه بود فکر کنم.
بابامم ایران نبود و ما ۳ تا تو خونه بودیم.اصولآ وقتیم که بابام نیست ؛ واسه اینکه ما دلمون تنگ نشه از صبح تا شب بیرونیم.
اون روز خالم خانواده ی شوهرشو دعوت کرده بود بیرون واسه نهار (به خاطر عوض کردن خونش) ؛ به ما هم گفت شما هم بیاید تا دلتون باز شه؛ مامانمم که طبق معمول رد کرد و گفت قبلآ ما رو دعوت کردی و این دفعه نوبت اوناست از طرفیم اون یکی خالم و داییمم همینو گفته بودن و نرفتن و فقط بچه هاشونو فرستادن.
دیگه چون خالم و داییمم نمی اومدن مامانم محال بود بره. (البته قول داد که به جاش نهار بریم بیرون که نرفتیم)
بعد از ظهر در آرامش کامل تو خونه بودیم که یهو خالم زنگ زد گفت خونه هستید؟
ما هم گفتیم که آره
درست ۱۰ دقیقه بعدش دیدیم تو کوجه صدای جیـــــــــغ و داد و هوار یه مشت بچه میاد.
ما ۳تا هاج و واج نیگای هم میکردیم ؛ رفتیم دم در ببینیم چه خبره که یهو دیدیم از تو ماشین یه عالمه بچه ریخت بیرون 
بعد دیدیم تا بچه ها پیاده شدن خالم از تو ماشین یه دستی تکون داد و اینجوری
کرد و زودی در رفت
ما موندیم و ۶تا بچه ی قد و نیم قد ![]()
غزل و سحر، یکی ۴دبستان ؛ یکیم ۱دبستان (دختر خاله) 
امیر و نیلوفر، یکی ۵دبستان ، یکیم راهنمایی (اون یکی خالم) 
فاطمه و علی ، یکی ۵دبستان ؛ یکیم آمادگی (دایی) 
همین جور با صف از در اومدن تو و من و مامانم گیج شده بودیم.
مامانمم میگفت نیگا چه زرنگن ؛ خودشون میرن بخوابن ؛ اینا رو میندازن به جون ما ![]()
خلاصه تو خونمون صدا به صدا نیم رسید ![]()
*سحر* و علی و امیر که پای پلی استیشن بودن
(این سحر عین پسرا هست.همه ی یکاراش ؛ رفتاراش.
نیم دونم اینو گفته بودم یا نه ولی یه بار رفته بودیم خونشون ، این سحر اومده بود خیلی مهربون نشسته بود کنارم ؛ دستشوم مشت بود و یه لبخند موذیانه رو لبش بود ؛ بعد نیگای دستش کردن دیدم توش مارمولکه
بعد این سحر خنگ میگفت مارمولک نازه ، زیر شکمش نرمه) ![]()
غزل و فاطمه هم رو این صفحه ها هست که به تی وی وصل میشه و روش میرقصن 
منم که با نولوفر که از همشون بزرگتر بود پای نت بودیم و مامانم شده بود کزت و تو آشپزخونه کار میکرد ![]()
بعد من دیدم نیم شه.نولوفر رو برداشتم رفتیم ۱۰تا چیپس گرفتیم با ماست موسیر چکیده
کلی حال داد ![]()
عصر ترم که شد ؛ خالم و شوهرش با اون یکی خالم و داییم و مامان بزرگم اومدن خونمون و مامانم شام نگهشون داشت.
دیگه خونه رو سر میرفت ![]()
آخر شب بود که خالم یه کارت عروسی از کیفش در آورد و گفت که عروسی دعوت شدیم.
منم طبق معمول دپرس که "حالا من چی بپوشم"
خوشبختانه خالم به دادم رسید و گفت من یه لباس نو دارم و چون سایزم نیست داسه تو
منم کلی ذوقیدم
**************************************************************************
۴. عروسی پسر عمه ی مامانم
صبح روز عروسی با مامانم رفتیم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم و حدودای 2 بود که اومدم خونه؛ یه دوش گرفتم و زنگ زدم به خالم که ببینم در چه حاله که خالم گفت دارم واسه نولوفر کفش میگیرم.
منم جیــــــــــــــــــــغ که چرا به من نگفتی
اونم گفت که بیا ولی همه جا دیگه داره تعطیل میشه.منم گفتم نیم شه و الا و لللا من کفش میخوام.
اونم گفت خوب پاشو بیا خونمون تا عصر ببرمت کفش بخر
منم نیم دونستم چه کار کنم
آخه این شیرازیای تنبل مغازه هاشونو زورکی ساعت 6 باز میکنن
منم ساعت 6:30 باز باید میرفتم آرایشگاه
عروسیم ساعت 7 شروع میشد
دیگه دل رو به دریا زدم و رفتم خونه خالم.ساعت 5 هم رفتیم که خدا رو شکر همه جا تعطیل بود.
کل شهر رو گشتیم که یهو من به فکرم رسید که بریم "چنته"
چنته یه مغازه ای هست که کفشای چرم و دست دوز داره با قیمت نسبتآ بالا
و یه مشکل دیگشم اینه که همه ی کفشاش زنونه هست و همیشه خالم اینا و مامانم میرن.
حالا ما رفتیم چنته و خوشبختانه 3/4 نوع کفش دخترونه ی شیک داشت.
منم 3نمونشو پوشیدم که از 2 تاش خیلی خوشم اومد , ولی نیم دونستم کودوم رو بردارم واسه همین طبق یک عملیات خوشالانه 2تاشو برداشتم (که اگه مامانم بود عمرآ اگه میذاشت) ولی چون خالم بود منم حالشو بردم
(هر وقت با خاله هام میرم بیرون کلی حال میکنم ؛ چون هر چی میخوام واسن میگیرن و بعد مامانم مجبوره که باهاشون حساب کنه)
مامانم همیشه با 2 تا چیز نیم ذاره برم بیرون:
یکی خاله هام
یکی عابر بانکش
میگه با هر کودوم که میری بیرون من خونه خراب میشم
حالا بگذریم.
خلاصه من کفش خریدم و خوشال خوشال اومدم خونه و تندی رفتم آرایشگاه و زود رفتیم عروسی
و برای اولین بار تو عمرمون زودتر ار عروس و داماد رسیدیم
آخه ما همیشه از بس دیر میریم ؛ ورود عروس و داماد رو نیم بینیم
وقتی عروس و داماد اومدن کلی شوکه شدم ؛ آخه داماده خیلی خووووووووووووووووووووووشکل شده بود.
البته شاید چون عروسه خوشکل نبود تو چشمم اومد (بیچاره قیافش خوبه ها ولی از صدقه سری این آرایشای عربی که رایشگرهای محترم واسه همه انجام میدن و کاری به قیافه ی طرف ندارن عروسه زشت شده بود)
من نیم دونم چرا داماده خیلی خوب شده بود ؛ قبلنا این جوری نبودا ؛ اصلآ به چشمم نیم یومد واسه همین کلی حرص میخوردم چون اگه قبلن میدونستم تو مهمونیا اصلآ از کنار این مادر داماد تکون نیم خوردم
آخر عروسی هم رفتیم بوق بوق که بابام کلی حرص خورد ؛ چون فامیلای عروس یه چیزیشون میشد
تازه وسط راهم که بودیم چند تا از این پسرا که X خورده بودن تند بین ماشینا حرکت میکردن.
فکر کنید حالا شما. ماشینایی که با ماشین عروس حرکت میکنن نزدیک به هم هستن ؛ حالا این پسرا بین این ماشینا لایی میکشیدن
از کنار ماشین ما که رد شدن باد ماشینه خورد به من و دردم گرفت ؛ حالا شما سرعتو داشته باشید.
بعدم که تقریبآ نزدیک خونه ی عروس و داماد شدیم ، داماد ماشین رو زد کنار و 2تایی مخ همه رو زدن و همه رو پیچوندن و رفتن تو شهر واسه خودشون بچرخن
ما هم اومدیم خونه و من دیگه نیم تونستم رو پاهام وایسم ؛ چون واسه اولین بار تو عمرم بود که کفش با پاشنه ی 7 سانتی میپوشیدم
ادامه دارد...
خوبید؟؟؟
ما بالاخره عزم خود را جزم نموده
و آماده ی تخلیه ی انرژی ۱ماهه ی خود که در خود مبحوس کرده بودیم و داشت جان ما را از درون به برون هدایت میکرد شدیم 
حالا اینجا دسته بندی میکنم تا خدای نکرده چیزی از قلم نیوفته و فاجعه های خانه ی ما ناگفته نماند ![]()
۱. مسافرت بابام
۲. المپیک مزخرف
۳. تولد حضرت مهدی
۴. عروسی پسر عمه ی مامانم
۵. اندر احوالات کلاس طراحی
۶. زبان
۷. تمیز کردن خونه
۸. اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم
۱. مسافرت بابام
چند وقت پیش این بابام رفته بود مالزی..کلی بهش خوش گذشته بود.
البته فقط اونجا.من نیم دونم چرا این بابام رو ایران حساسیت داره
تو ایران همیشه سر درد میگیره ولی به محض اینکه از اران خارج میشه دیگه در هیچ صورت سر درد نمیگیره ![]()
اونجا رفته بود تو یه هتل توپ ۵ ستاره ی پلاس که کلیم حال کرده بود..
یکی از این تختای شدید باحال و بزرگ با ۶ تا بالش بهش داده بودن
؛ گلاب به روتون wc محترم اتاقش از اتاق من تو ایران بزرگتر بود ![]()
حالا از اتاقش بگذریم طراحی داخلی خود هتلم کلی جالب بود ؛ بعد میگن چرا تو ایران توریست نیم یاد ![]()
تو شهرم که میگفت خیلی خوب بود از همه نظر ![]()
میگفت بیشترشون مسلمون بودن و اکثرآ با حجاب ولی بدون حجابم توشون بود و راحت بودن ![]()
تنها مشکلش (البته از نظر ما ؛ شاید بعضیا خوششون بیاد) یکم شرجی بوده ، از این آب و هواها که لباس میچسبه به آدم ![]()
حالا از همه ی اینا بگذریم داشتم میگفتم که این بابام ایران که میاد سر درد میگیره. حالا چرا؟
چون که:
من نیم دونم چرا همه ی این بلاخا باید سر بابام بیاد ![]()
موقع برگشتن میگفت رفتیم فرودگاه امام ؛ میگفت که قعطی تاکسی اومده بود
در حالی که تو خارج از ایران کافیه ببینن که منتظری واسه تاکسی ؛ میان کلی با احترام ؛ عذرخواهیم میکنن که چرا منتظر موندیم
حالا بابام 2 ساعت تو صف و آفتاب منتظر تاکسی بوده.
حالا با بد بختی یه تاکسی درب و داغونی اومده ؛ بابام میگه تا تهران چند میگیرین؟ گفته حالا یه چیزی میگیریم !!!
بعد گفته یه 30 تومنی میشه!!!!
بابام گفته بیخود ، من داشتم میومدم 15 تومن دادم !
بعدش به 17 تومن راضی شده، بعد اونم گفته پس وایسا یه مسافر دیگه هم بیاد.
بابامم کلافه ، گفته بیا بیشتر بهت میدم , فقط تو بیا..
حالا طرف اومده کلی تو ماشین چرت و پرت گفته ![]()
مثلآ گفته :
آقا ما 20 سال درس خوندیم شدیم مهندس عمران ؛ حالا از بدبختی شدیم راننده تاکسی!!!![]()
یا
این یاسوجم خیلی خوبه ها ؛ خیلی پیشرفتست ؛ قراره آقای رفسنجانی بیاد یاسوج ؛ اونجا رو کنه پایتخت ایران!!!!!!!!!!! ![]()
بعد بابام گفته شما چند بار رفتی یاسوج؟
گفته : 1بار ![]()
بعد که بابامو رسونده فرودگاه مهرآباد ؛ بابام گفته حالا چند بدم؟
گفته 45 تومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابامم 20 تومنش داده ؛ اونم شروع کرده به ناله و نفرین که ایشالا هواپیمات سقوط کنه!!!! ![]()
حالا بابامم سر درده شدید.
عصبانی شده گفته یا میری یا میام نصفت میکنم ![]()
(بی ادب شده)
بعد اون پلیس هواپیما هم که این راننده رو میشناخته گفته این آقاهه خوله ![]()
بعدم تا اومده شیراز تو محل کارش همه خرابکاری کرده بودن. (خوبه 1 هفته بودا)
اینم از این کشور اسلامی ما ![]()
راستی یه تاپ خیلی خیلی خیلی خوشکل و مارک دار واسم آورد.خیلی باحال بود
البته نگید چرا فقط همینو آورده ها ؛ قیمتش اندازه ی همه ی کادوهای دیگه واسه بقیه بود ![]()
************************************************************************
۲. المپیک مزخرف
خداییش حال کردم با این المپیک..
خوب روی این علی آبادی کم شد. من نیم دونم چرا آدم به این بی لیاقتی رو گذاشتن سر کار
خیلی بدم میاد ازش
حالا از همه ی اینا زشت تر این بود که الکی ورزشکار بیچاره ی ایرانی رو میزنن به مریضی تا در مقابل ورزشکار اسراییلی بازی نکنه.
حالا خوبه فلسطینیا هم بازی میکنن با اسراییلی ها هم ولی این ایران همیشه کاسه ی از آش داغ تره
واقعآ زشته ؛ دولت ما با دولت اسراییل مشکل داره نه با مردم.
البته این بحث رو معون محترم رییس جمهور مطرح کرد و همه از جلمه نمایندگان با لیاقت و مردمی ملت در مجلس شورای اسلامی و همین جور رییس محترم تر مجلس بهش توپیدن و در صحن علنی مجلس به این نتیجه رسیدن که: ما با مردم اسراییل هم دشمنیم
واقعآ که ایشالا این دولت همواره پایدار بمونه.
الهی آمین ![]()
حالا نکته ی جالب اینه که این آقای مایکل فلپس (خدایی کلیم خوش تیپه ها
)که در کشور غاصب و دشمن آمریکا زندگی میکنه (البته اصلش کانادایی هست) به تنهایی ۸تا مدال طلا برد که در کل دوره هایی که ایشون تو المپیک بودن تعداد مدالاشون از کل مدالای ایران بیشتر بوده
یعنی تعداد مدالایی که یه نفر (به قول بعضیا کافر
) به دست آورده از کل مدالای ورزشکاران مسلمان ایرانی بیشتره ![]()
اینم که تو دلم مونده اینه که:
امام جمعه ی شریف نیم دونم کجا فرمودن:
چرا ایران اصلآ زن فرستاده المپیک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
من موندم با این طرز فکر میخوان تو دنیا هم همه بهشون تعظیم کنن و به حق بدوننشون.
اینا حق خانوما رو هم میگیرین.
ایران نصف بیشتر مدالا تو قسمت خانوما رو از دست میده چون خانومای ایرانی نیم تونن تو مسابقاتی مثل شنا ؛ فلور اکسرسایزینگ یا ژیمناستیک و ... بازی کنن.
واقعآ که ![]()
ادامه دارد...
اولآ که سلام...
بعدم اینکه حوصله مقدمه چینی ندارم...
امروز به ولاگ طنین جون یه سر زدم دیدم خیلی باحال و ساده شوهر گرامیشون رو سورپرایز کردن...
منم دیدم که همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه همه با این سورپرایز کردن مشکل دارن و همیشه با کمبود تنوع سورپرایز رو به رو میشن.. گفتم یه وبلاگ گروهی بسازم تا هر کی هر مدل سوریرایز کردن واسه هر کی (اعم از شوهر ؛ مادر شوهر ؛ خواهر شوهر ؛ مادر ؛ پدر ؛ دوست ؛... خلاصه هر کی) میدونه یا تجربشو داشته بیاد تعریف کنه تا اینقدر همه در حسرت سورپرایز کردن به روز و آپ دیت نباشن...
البته شاید این از نظر بعضیا وقت تلف کردنه.
واسه اینکه خیال این دسته از دوستانم راحت بشه راحت میگم که
اگه استقبال نکردین وبلاگ رو حذف میکنم. به من چه دیگه؛ خواستیم کمکی کرده باشیم
خلاصه و اصل موضوع:
از همه ی خانوما و آقایون واجد شرایط جهت همکاری از همین جا دعوت به عمل می آوریم
آدرس: