سلام سلام...

 

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

ما هم بد نیستیم به لطف شما..

 

 

 

وای اگه بدونید امروز چی شد  از اولش اعصاب من قاطی بود و سرشار بودم از استرس خالص بدون ذره ای ناخالصی

امروز با اجازتون اولین روز کلاس من و مامانم بود (نگفتم اینو؟؟؟ مامانم باز یاد درس و مدرسه افتاده و پاشده اومده کلاس ما ثبت نام کرده  (ولی فکر کنم گفتما ))

 

بنده که دیشب به زور ساعت ۳ خوابم برد ؛ همش رو تخت وول میخوردم و التمااااس که خوابه بیاد ولی مگه میومد بی ادب

 

حالا به زورررر خوابم برده ، ساعت ۶ ساعته زنگ زده ، منم که در خواب ناز ؛ مامانم خاموش کرده ساعتو باز خوابیدیم.

دیگه ساعته چند بار زنگ زدو گلو خودشو پاره کرد که بابا پاااااااااااااااااااشید ، اما کو گوش شنوا

 

ساعت ۶:۳۰ بیدار شدیم...

طبق محاسبات من ؛ ما میبایست ساعت ۶:۴۵ از خونه راه بیوفتیم تا بعد از چند دقیقه پیاده روی برسیم به ایستگاه مترو و از اونجایی که در این ساعات زیبا همه در درون مترو احساس کنسروشدن بهمون دست میده و از خونه ی زیبای ما تا کلاس ۱ساعت تو راه هستیم و باید ۲تا ایستگاه عوض کنیم و بعد از ایستگاه تا کلاس هم ۱۰مین پیاده روی هست ؛ رآس ساعت ۸ در محل کلاس حظور محترممون رو به هم رسانیم (البته شروع کلاسا ۸:۳۰ هستا)

حالا ما ساعت ۷ خیلی ریلکس تو خونه هستیم  منم که هی فشارم بالا پایین میشد و مامانم خیلی راحت نیگای دیوار میکرد

با بد بختی کشوندمش تا ایستگاه ، اونجا چون شلوغ بود تو مترو اول جامون نشد و مجبور شدیم ۱۵مین معطل شیم.. (تا اینجا ۲تا ۱۵مین) بعد سوار مترو دومی شدیم ، رفتیم ایستگاه بعدی اونجا دیدیم به به ، صف داره در حد تیم ملی..

با اجازتون اونجا هم ۳تا مترو جامون نشد (البته این ایستگاهه چون یکی از ایستگاه های اصلی هست هر ۲،۳مین یه بار مترو میاد)

حالا باز سوار کنسرو جون شدیم ؛ رسیدیم به ایستگاه کلاس زبان که دقیقآ مرکز شهره و همه تو این ساعات میرن اونجا (حالا شما حجم جمعیت رو حساب کنید)

 

بعد از ۱۰مین پیاده روی ساعت ۸:۴۰ رسیدیم به کلاس...

خیلی باحال بود ، باز خیل عظیمی از هموطنان گرامی را مشاهده نمودیم و رنگ خود را به رنگ سبز زیبا تغییر دادیم

 

(یه سوال:

در این ساعات اولیه ی صبح که من یکی به زووووووووووووووووووور بیدار شدم،

شما نمیدونید این دختران زیبای ایرانی چگونه این همه بزک دوزک میکنن؟؟

والا من یکی که هر جور حساب کردم نشد. آخه این مدل آرایش صورت و مو ما وقتی میریم عروسی انجام میدیم و اونم ۲ساعتی گیریم...

 

البته یه جواب میشه حدس زد  شاید (شایدا) شب دم در کلاس زبان چادر زدن خوابیدن )

 

 

حالا خدا رو شکر چون روز اول بود و یه عالمه دانش آموز جدید اومده بود اونجا شلوغ بود.

اول بهمون برنامه کلاسی دادن و بعد همه ی جدیدا رو بردن یه جا و قوانین رو توضیح دادن و کارمندا رو معرفی کردن.

بعدم هر کی رفت سر کلاس خودش..

 

حالا من خیلی ریلکس رفتم سر کلاس نشستمممممم...

با چشمان حیرت زده مشاهده فرمودم که نصف بیشتر کلاس را هموطنان عزیز تر از جان تشکیل میده

 

(آخه میدونید مشکل بزرگ چیه؟؟؟وقتی ایرانی زیاده آدم نیم تونه انگلیسی حرف بزنه ؛ یعنی حرفش نیم یاد و همش فارسی حرف میزنیم. (اگه اینجوری باشه که همون ایران بهتره و لازم نیست این همه پول خرج کنم ؛ چون تو کلاس زبانیم که ایران میرفتم وضع همین بود، خوب مگه مرض دارم بیام ۱۰برابر پول بدم ))

 

کل کلاسه ۱۵/۱۶ نفر هستیما..

۸/۹ تا ایرانی ، ۳/۴ تا عرب ، ۱ترک ، بقیه هم کره

 

کلآ کلاسا ۵ روز تو هفته ، از ۸:۳۰ صبح تا ۳:۳۰ ظهر

استاد اولی یه خانوم مالزیایی بود و هی گروه گروهمون کرد که سوال بپرسیم از هم و بعد توضیح بدیم..

(البته کلاس اولیه تکنولوژی زبان هست که با کامپیوتر کار میکنیم ولی کنسل شد چون خورد به برنامه ی معرفی)

 

بعدش یه خانوم دیگه که استاد رایتینگ و ریدینگ بود.

این خیلی باحال بود..

 

نیگا..

باباش ۲رگه ی هندی و چینی بود.

مامانشم از نژادهای مختلف مالایی.

حالا خودش دیگه نیم دونم چی میشد ، فکر کنم یه ۵/۶تا رگه میشد

البته خیلیم بامزه بود.اصلآ کلاس خشکی نبود.

 

بعد از اینم که استراحت بود ۱ساعت.

 

بعدش کلاس اسپیکینگ بود و لیسنینگ.

استادش ایرانی بود

بعدم اومدیم خونه

 

ببخشید این همه در هم و بر هم بود..

چون همین الان اومدم خونه و سر درد جون باز مهمون شده

 


پ.ن:

مامانم در سلامت کامل به سر میبره و خیلی از کلاسه خوشش اومده

 

پ.ن ۲:

خیلی جالبه ؛ تا رسیدیم خونه خوابیدیم تا ساعت ۹ شب