ام آی اِ استیوپید پرسن؟!
بازی خانوم مارپل با تاخیر!
5تا اول (از راست به چپ): خدا , با , آخه , دوباره , می بینم
5تا آخر (از چپ به راست): بازم , پیش , وای , من , من
وای خــــــــــــدا , من دوباره با این زبون درازم کار دست خودم دادم! آخه بازم این مختصر عقل من پیش بینی نکرد که از کلمه ی "می بینم " خوشم نیم یاد!
توضیحات: هر کی فهمید جمله بالا یعنی چی؟! منم نفهمیدم!
یعنی واقعآ ایز ایت پاسیبل که من باز انرژی قبل رو بگیرم؟!
مشکلی که درگیرشم یه جورایی خنگه! نیم شه به هیچ احدالناسیم گفت! حتی شما دوست عزیز!
شاید بذارمش تو یه پست رمز دار!
البته یهو فکر نکنید که احیانآ معتادی چیزی شدما ! دونت وری ابات دت !
بس که احمقانه هست واقعآ روم نیم شه بذارم یه جا که همه ببینن! اونوقت به حماقت بنده اونم از نوع شدیدآ دخترونش پی میبرن! (بازم فکر نکنید که مامان و بابام رو دچار نوه ی زود هنگام کردم! )
الان شدیدآ دچار نوسانات روانی هستم! از 2 دقیقه بعد خودمم خبر ندارم! شاید به این پست مطلب اضاف کنم, شاید نکنم! شاید اصلآ پاکش کنم! شایدم اصلآ وبلاگو کن فیکون کنم!
.
.
.
به عمق فاجعه پی بردید؟!
پ . ن:
چه آشناست این مطلب:
"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها میشد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه ی راهب ها می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار مذهب آن ها شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند.
سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه !!! "
اینجا وبلاگ یواشکیه منه D: