دیروز تو قطار یکی از نادر ترین گونه از جماعت ذکور مقیم این کشور کوفتی رو مشاهده کردیم!


میخواستم از خونه دوستم برگردم خونه که قطارا شدیدآ شلوغ بودن. با بدبختی خودمو تو قطار جا دادم. یعنی یه وضعی بودا! همه به طور کاملآ عاشقانه در آغوش یکدیگر ایستگاه ها رو پشت سر میذاشتن!

منم که حساسیت شدید دارم نسبت به اینکه یکی بهم بچسبه! دیگه با هر زبونی شروع به نق زدن میکنم!


در همین راستا یه آقای شدیدآ محترم دید که من دورم پر پسره و حالم داره بد میشه گفت بیا اینطرف تر اگه ناراحتی! منم که واقعآ جام بد بود دیگه بدون اینکه نیگای طرف کنم جامو تغییر دادم! حالا تو جای جدیده باز مشکل ایجاد شد که این بار بنده خدا جاشو با من عوض کرد!


بعد که بنده در جا خوبه مستقر شدم چند دقیقه همین جور گذشت, اون طرف که حرف نیم زد, منم گفتم حتمآ پیره و حال و حوصله نداره! منم ساکت شده بودم!!! یهو نیگام بهش افتاد, دیدم اِ یارو جوونه! ذوق زده شدم و کلی تعجب کردم که این ساکت مونده و کاری به کار من نداره!

(نیم خوام بگم من فلانم؛ من بسارما! منظورم اینه که تا حالا اینجا همچین موردی از آقایون محترم ایرانی ندیدم که یه دختر (حالا هر مدل دختری) ببینن و ساکت بشینن و فکرای پلیدانه دور سرشون نچرخه! حداقلش "خانوم من میتونم شماره شما رو داشته باشم؟" هست دیگه! )


ولی خداییش این سرشم نمی چرخوند! حالا منو بگی داشتم ضعف میکردم! آخه هیچی نیم گفت منم روم نیم شد حرف بزنم! گفتم حالا میگه این چه بی جنبست! هی میگفتم خدااااا به دلش بنداز حداقل بپرسه شما کودوم دانشگاهی یا چه مدت اینجایی که من خودم بحث رو ادامه میدم!


این همش ساکت بود! منم میدم این مورد خداییش نادره اینجا! بچه نجیب, سر به زیر, مثبت, مهربون, هم نوع دوست! کرم های محترم تو دلم اینور و اونور میشد! تو همین فکرا بودم که یهو چشمتون روز بد نبینه!


چشمم به انگشتای مبارکش افتاد دیدم یارو حلقه دستشه!

اصلآ منو بگی دلم میخواست برم بمیرم! یادم به این مطلب افتاد:

"پسر خوب مثل جا پارک ماشینه! خوباش قبلآ گرفته شده, اونایی هم که موندن دم در خونه مردمن!"